بي همتا
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 11
دیروز : 17
افراد آنلاین : 1
همه : 3784
پيوندهای روزانه
لينكي ثبت نشده است
چت باکس

عذاب انكار حق

آنكه آگاھانه حقيقتي را انكار مي كند اين انكار حق او را جبراً بسوي ارتكاب اعمال بر خلاف ميلش مي

كشاند و بدينگونه اراده اش انكار مي شود . آنكه حقّي را انكار مي كند خود را انكار مي كند و مجبور مي

شود اعمالش را انكار كند و كل سرنوشت خود را منكر خود مي سازد و بر عليه اراده اش زندگي ميكند

و ضد خود مي شود . زيرا ھر حقّي ھمانا حقِّي از وجود انسان است و حق وجود است . آنكه حق را انكار

مي كند حيات و ھستي اش را بطرزي جادوئي نفي و باطل مي سازد و ھمه زحماتش را جنون آسا بھدر

مي دھد و گوئي دشمن خويش است و اين حق انكار است .

حق وجود انسان معرفت دربارۀ اين حق است و تصديق آن . انسان به اين قصد خلق شده كه حق را

بشناسد . آنكه بيشتر مي شناسد مسئولتر است . آنكه معرفت خود دربارۀ حق را منكر مي شود حق

وجودش را و علت ھستي اش را انكار مي كند و لذا به ضلالت و حماقتي ھولناك مبتلا مي شود .

ھيچ سرنوشتي ھولناكتر و عبرت انگيزتر از كساني نيست كه حق را شناختند و انكار نمودند و حماقت

عذاب اين انكار است . عذابي كه ھيچ شفا و شفاعتي نمي پذيرد . وجود چنين كساني قلمرو سلطه

شيطان است و اينان شياطين مجسم مي شوند و مأمور گمراه سازي ديگران ھستند و اين گمراه سازي

از طريق القاي يأس از رحمت خدا و دين او صورت مي گيرد بواسطه برانگيختن احساس ترحّم در ديگران

آنان را از خدا و دين او باز مي دارند و به فساد و كفر تشويق مي كنند . اينان ھمچون ديوھاي افسرده اند

. اينان از يكسو حق را تأئيد مي كنند به زبان و از سوي ديگر اين راه را غيرممكن معرفي مي كنند . اينان

محاق حق ھستند .

وامّا انكار حق خود عذاب بخل نسبت به ھدايت مردم است بر اساس آن حق انكار شده .

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد چهارم ص 200


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۴ بهمن ۱۳۹۵ ] [ ۰۲:۳۵:۴۹ ] [ محمد ]

چشمان كور حسود

مي گويند كه چشمان حسود كور مي شود . و در قرآن است كه جماعتي از كافران پس از مرگ كور

برانگيخته مي شوند ومي گويند : پروردگارا ما كه در آنجھان بينا بوديم . به اينان گفته ميشود كوري شما

از اين روست كه چشم خود را برنعمات خدا فرو بستيد و آنرا انكار نموديد.

معمولاً صفت بخل و حسد درباره ارزشھاي ميراي دنيوي پديد نمي آيد وحداكثر اينست كه در تقليد وپيروي

از صاحبان قدرتھاي مادي ميروند به درجه اي از آن قدرتھا مي رسند . ولي آن بخل وحسدي كه انسان را

به انكار وتھمت مي كشاند در قبال نعمات خداست كه ارزشھاي ماندگار معنوي وصفات برجسته انساني

ھستند ونشانه ھائي از حقيقت را دارا مي باشند.

چنين انسانھائي حتي به لحاظ دنيوي ھم داراي ھوش و حواسي بسيار ضعيف وكرخت مي شوند وآنقدر

بر كفر وانكار خود اصرار مي ورزند كه چشم و گوش وھوش و دلشان از بين مي رود ومصداق اين كلام

خدايند كه : اينان كورند وكرند ولالند وديگر بسوي حق برنمي گردند . واين بدترين عاقبتي استكه انسان

مبتلا مي شود ودر آخرت ھم از آن رھائي ندارد.

چه عاقلانه است كه آدمي در قبال نعمات وجودي ديگران عليرغم اميال كافرانه نفس خود جھاد كند

وبجاي انكار واتھام به مراكز اين نعمات وگريز از آنھا ، بسويشان برود وبا آنان دوستي نمايد وخدمتشان

كند تا از اين نعمات برخوردار شود ولذا بخلش كه بدترين امراض است معالجه گردد.

انكار علم وھنر وصفات حسنه ديگران موجب تحميق وجنون وبسياري از امراض لاعلاج ميشود وبراستي

كه حسد يكي از انواع آتش دوزخ است كه روح را مي گدازد وشعور ووجدان وعاطفه را زائل مي كند.

چه احمقانه است كه آدمي بجاي برخوردار شدن از يك ارزش خوب ، آنرا تخطئه كند وخود را از آن محروم

نمايد . آيا ظلمي بزرگتر از اين به خويشتن ممكن است .

« و در آن روز سئوال مي شود كه آيا با نعمات خدا و صاحبان اين نعمات چه كرديد. »قرآن

آدمي فقط بدبخت بخل خويشتن است.

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد چهارم ص 196


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۳ بهمن ۱۳۹۵ ] [ ۰۶:۵۲:۴۴ ] [ محمد ]

فلسفه ناز

ناز به معناي كتمان نياز است منتھي با دو نيّت متضاد :

يكي نيّت اينكه صبر و قناعت پيشه سازد به دلايلي مثل تزكيه نفس و تقوي ، منّت نكشيدن از نااھل و زير

بار ستم نرفتن ، ويا طرف مقابل را تحت فشار قرار ندادن . كه اين ھرسه دليل برحقّ است ومي تواند با

ھم جمع باشد . اين ناز در قبال يك فرد ديگر است كه ناز حق اّست ومھمترين عنصر دين ومعرفت

وشرافت وتعالي مي باشد.

امّا ناز ديگر داريم كه ناز ناحق است وتماماً بر مكر وستم است كه ويژگي عامّه زنان است يعني انكار نياز

خود بدليل منّت نكشيدن ويا متعھد نبودن وانجام وظيفه نكردن از فرط تكبّر وكفر . وخود را بي نياز جلوه

دادن وشوھر را بطريقي بس رندانه مجبور به انجام نيازش نمودن وتازه منّت ھم نھادن بر شوھر ويا ھر

فرد ديگري.

معضله ناز از مھمترين عناصر روابط بشري است در ھمه حوزه ھاي خانوادگي واجتماعي كه از جمله

تعيين كننده ترين عوامل سرنوشت بشر است . و امّا اين عنصر در قلمرو خانواده ومخصوصاً زناشوئي به

مثابه كل سرنوشت است.

ناز نوع اوّل با حفظ وظيفه شرعي ووجداني خود باعث سعادت وتعالي فرد است ولي ناز دوم كه ناز ناحق

وّابليسي است وھمان ناز ابليس براي خداست كه موجب لعنت ابدي شد وموجب تباھي رابطه

ومخصوصاً زناشوئي مي باشد وجز سوء تفاھم وكينه وجنون وانتقام حاصلي ندارد.

وامّا ناز انسان در مقابل پروردگار ماجراي ديگري است وپر واضح است كه انسان تا سر حد توانائي

تقوائي خود وقناعت كه گمراه نشود نبايستي از خداوند چيزي مادي براي ارضاي نياز بخواھد مگر اينكه

نيازي واجب باشد كه در اين صورت ناز كردن ھمان كفر وكبر در مقابل خداست وجز عذاب حاصلي ندارد.

وكلام آخر اينكه ناز از آن بي نيازاست وبي نياز ھم خداست واو را سزاست . وآدمي بھتر است درباره

نيازش صادق و نيز متواضع و وظيفه شناس باشد كه صراط المستقيم سعادت وسلامت است . وبخش

عمده اي از بدبختي ھاي بشر از ناز اوست كه تلطيف كبر وكفر است.

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد چهارم ص194


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲ بهمن ۱۳۹۵ ] [ ۰۷:۲۵:۰۱ ] [ محمد ]

چه ميخواهي؟


جوان سالكي به نزد عارفي آمد وگفت : اي پير مرا به سوي حق رھنمون نما! پير گفت : حق چيست ؟

جوان گفت : نميدانم اگر مي دانستم كه از شما نمي جستم ! پيرگفت : پس اگر نميداني كه حق چيست

پس از چه روي آنرا مي خواھي ؟ جوان گفت : اي پير من بدنبال گمشده اي ھستم كه نمي دانم چيست

فقط مي دانم كه چيزي را گم كرده ام و سرگردانم آيا مي تواني مرا بسوي آن راھنما باشي؟ پير گفت من

ھم مثل تو ھستم و تمام عمرم را در جستجوي اين گمشده بوده و ھنوز نيافته ام آيا حاضري كه با يكديگر

به اين جستجو ادامه دھيم ؟ جوان گفت : اگرتو پس از يك عمر كامل كه موھايت را سپيد كرده اي ھنوز

نيافته اي زين پس ھم نخواھي يافت . پير گفت : اي جوان من ديگر پير و كاھل و خسته ام و تو جواني بيا

و بمن ياري رسان تا شايد با ھم بيابيم ، از تو خواھش مي كنم براي رضاي خدا مرا ياري ده تا تو را ياري

دھم . جوان به ناگاه منقلب شد و در محضر پير به سجده افتاد . اندكي بعد به خود آمد ونشست وگفت :

اي پير من حق را ھم اينك يافتم . حق ھمان دوستي ومحبّت و عمر عاشقانه براي جستجوي حقيقت

است . حقيقت ھمان عشق به حقيقت است وعشق به جويندگان حقيقت . حقيقت ھمان عشق است.


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد چهارم ص187


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱ بهمن ۱۳۹۵ ] [ ۰۶:۳۸:۵۲ ] [ محمد ]

ظلم چيست؟


برخي گمان مي كنند ظلم كردن فقط مال مردم خوردن يا زور گفتن است . ظلم به معناي به ظلمت

(تاريكي) انداختن و موجب گمراھي و فريب و تحميق شدن است . پس دروغگوئي و رياكاري ، اساس ھر

ظلمي است و سائر ظلم ھا جملگي معلول و فروع اين ظلم عظيم ھستند . و بيھوده نيست كه دروغ را ام

الفساد ناميده اند .

في المثل دزدي كردن بدان دليل ظلم است كه زمينه گمراھي را پديد مي آورد كه يكي بدگماني وتھمت

به ديگران است وديگري به مضيقه افتادن مالي است كه خود امكان گمراھي دارد و بدگماني وھراس نيز

دليل ديگر ظالميت اين عمل را به نوعي و ديگران را به روش دگر بر ظلمت مي اندازد.

بنابر اين ھر گناھي يك ظلم است و گناه بودن ھرعملي بدليل ظلماني بودن وگمراه سازي آن است .

ھرعمل بدي بدان دليل بد است كه باعث به تاريكي وجھالت افتادن انسان مي شود و فريب مي آفريند.

بنابراين زورگوئي و دروغگوئي به يك اندازه ظلم ھستند.


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد چهارم ص186


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۳۰ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۶:۳۸:۴۵ ] [ محمد ]

آنگاه كه بخت در مي زند


مي گويند كه بخت ھر كسي فقط يكبار در مي زند كه اگر باز نكردي ديگر باز نمي گردد ھر چند اگرصد بار

دگر ھم بيايد باز نخواھي كرد زيرا امكان خوشبخت بودن را باخته اي . آدمي فقط در يك دوره خاصي از

زندگي قدرت و روح و شھامت بخت پذيري دارد .بخت پذيري ھمچون قمار است . آنچه كه موجب مي شود

كه اكثرآدمھا ھمواره پشت درب بسته بخت خود بمانند حسابگري ھاي نامعقول و بزدلانه است.

گاه نداي بخت چنان داد مي زند كه ھر كسي مي شنود الّا خود فرد . گوئي كه گوش دل كر شده است

ويا نجواھاي دنيا پرستانه وحسابھاي روتين و بي بنياد زمانه امكان پاسخگوئي به انسان را نميدھد بخت

ھمواره در سيماي يك نعمت الھي رخ ميدھد كه صورتي مردم پسند وكليشه اي و بيمه شده ندارد

ومستلزم توكلي خالصانه است ودل به دريا زدن ويك بار ھم كه شده نداي فوق حسابي دل را گوش

دادن و بر شھوات وحرص خود فائق آمدن .

بسيارند كه حتي بر دروازه بخت خوش خود وارد شده و در آن واقعاً با دلي خوش زيست مي كنند ولي

وسوسه ھاي شيطان و تبليغات زمان و القاعات بخيلان نمي گذارند كه به دل خود اعتماد كني و احساس

واقعي خود را بپذيري. لذا به قياسھاي احمقانه مي پردازي. و دل خوش و آرام و زندگي با عزّت و ھر چند

ساده را به يك زرق و برق ابلھانه و بي خاصيت مي فروشي . و بعد تا قيامت آه و حسرت مي كشي.

گاه وجدان آدمي تا پايان عمر ، حماقت و كفر بشر را نمي بخشد و او را سرزنش ميكند. از حماقت آدمي

يكي اين است كه ھرگز بخت خوش و سعادت بي مزد و منّت و بي دنگ و فنگ را باور نمي كند و سعادت

و عزّت را ھم قيمت گذاري مي كند و لذا بخت خود را مي بازد زيرا بخت ھر كسي مفت به سراغ او ميآيد

و منّت نمي نھد و حتي منّت ھم مي كشد. و اين است كه آدمي را فريب مي دھد و احمق مي كند.

آنچه كه بشر مدرن را تا ابد پشت درب بسته بخت مات و مبھوت نموده است. جادوي پول است . بخت

بشر مدرن را پول بسته است . آيا براستي با چه چيزي مي توان اين جادو را خنثي نمود و بخت بسته را

باز كرد؟ خدا پول را لعنت كند كه انسان را تا اين حد بدبخت و احمق نموده است و دربھاي بخت را يكي

پس از ديگري بر روي بشر مي بندد .


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد چهارم ص182


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۹ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۶:۲۹:۰۷ ] [ محمد ]


سخني با جوانان

(ساعتي در خود نگر تا كيستي)


يك جوان حدود بيست ساله ، زنده ترين ، پاكترين ، و ھوشيارترين موجود عالم ھستي است . عشق و

ايمان و قدرت ادراك و جھان بيني و حق پرستي بطور فطري در وجودش در حال غليان و جوش و خروش

است . جواني به اين معنا يك ارزش الھي و روحاني است و لذا ھمۀ اھل جنت جوان مي شوند و در

جواني جاودانه مي گردند . حضرت رسول اكرم (ص) در گزارشي از معراجش، جمال پروردگار را به يك

مرد جوان تشبيه نموده است . جواني در گوھره اش داراي كمال است و مطلق را مي جويد و آنكه اين

گوھره را به راه عشق و معرفت بكشاند آن را به بار نشانده و جاودانه ساخته است . و آنكه آن را به

غفلت و بازي بگذراند جاودانگي را به ھدر داده است كه احياي دوباره اش به ھزار جان كندن است كه

بندرت ممكن مي آيد .

پس شما اي جوانان ، جاودانگي خود را به بازي نگيريد كه براي بازي آفريده نشده است . اين گوھره را در

بازار آزاديھاي احمقانه ھدر ندھيد و قدرش را بدانيد كه جواني شما الوھيّت شماست .

بدانيد كه ھيچ راه وروشي ھمچون خود شناسي قادر نيست كه اين گوھرۀ الھي را شكوفا سازد و

ھزاران ثمر ببار آورد . جواني را دريابيد تا ھرگز به كھولت نرسيد . ھيچ چيزي چون بازي اين گوھره را حيف

و ھدر نميكند .

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد چهارم ص 180


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۸ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۶:۲۹:۰۱ ] [ محمد ]

مصاحبه اي با خدا


*خداوندا چرا مرا آفريدي ؟

ج:براي اينكه ھمين را بپرسي!

****

*خداوندا مرا از چه آفريدي ؟

ج: از خود خِودم!

****

*خداوندا چرا اينسان كافرم ؟

*ج:زيرا بر جاي من نشسته اي و خودت را با من اشتباه گرفته اي. از جاي من

بر خيز !

****

*خداوندا از من چه مي خواھي ؟

ج:خود خِودت را !

****

خداوندا وعده نموده اي كه دعاھايم را مستجاب نمائي پس چرا نمي نمائي ؟

ج:نموده ام . تو در نسياني !


****

خداوندا اينھمه تضاد از چيست ؟

ج:از جھل توست !

****

خداوندا آيا مرا دوست مي داري ؟

ج:اين سئوالي است كه ھر كس از محبوب خود دارد!

****

خداوندا پس كي و كجا تو را خواھم ديد؟

ج:ھم اكنون و ھمين جا!


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد چهارم ص167


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۷ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۶:۴۸:۰۶ ] [ محمد ]

« روانشناسي كفر »

* كافر بخيل است مخصوصاً نسبت به سلامت و عزت خودش .

* كافر منكر است مخصوصاً واقعيتھاي وجود خويش را.

* كافر ،دشمن دوست خويش است و دوست دشمنان خويش.

* كافر از آرامش بيزار است .

* كافر از بدبختي ديگران احساس خوشبختي مي كند و از خوشبختي ديگران ھم احساس بدبختي .

* كافر نمي تواند قلباً عزيزانش را دوست بدارد .

* كافر وقاحت را صداقت مي داند و ادب را رياكاري .

* كافر از تنھايي ھمچون مرگ مي ھراسد .

* كافر ارزش ھر امري را در قيمت آن مي يابد .

* كافر يا منكر عالم غيب است و يا خرافاتي .

* كافر يا چاپلوسي مي كند و يا فحش مي دھد .

* كافر در انجام وظيفه احساس ايثار مي كند .

* كافر از خود گذشتگي را جنون مي داند .

* كافر فراري از واقعيت و عاشق شعر و افسانه و خواب و خيال است .

* كافر دو آرمان دارد : ثروت و آزادي بي قيد و شرط .

* كافر ھر كاري كه مي كند براي جلب نظر ديگران است .

* كافر در قبال محبت احساس حقارت مي كند .

* كافر از نظم و نظافت دچار كلافگي مي شود .

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد چهارم ص168


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۵ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۶:۲۰:۵۴ ] [ محمد ]

« چند راز دربارة دروغ و ريا »


*دروغ مي گوئي و ريا مي كني كه كسب اعتماد كني در حاليكه بالاخره آنرا نابود مي سازي زيرا دروغ

محكوم به رسوائي است. پس دروغگوئي ، حماقت است .

****

*دروغ مي گوئي تا در نزد ديگران زيبا ولي در نزد خودت زشت شوي.

****

*دروغگوئي و ريا موجب دو گانگي و تناقض در سيستم اعصاب و روان شده و نھايتاً اين جدال به بدن و

ھمه اعضاء و جوارح سرايت ميكند و تن را نيز بيمار مي سازد. دروغگوئي تن و روان را به فساد مي

كشاند .

****

*دروغگو بتدريج دروغ خود را باور مي كند و اين اساس نسيان و ھذيان و جنون است .

****

*آنچه كه موجب دروغ و ريا مي شود تلاش براي گرفتن تأييد از ديگران است يعني مردم پرستي علت

العلل دروغگوئي بعنوان امّ الفساد و اساس كفر است .

****

*تلاش براي محبوب شدن علت دروغ و ريا مي باشد كه نھا يتاً موجب نفرت مي شود. پس

براستي «دروغ » دروغ است .

****

*تلاش براي اثبات ھستي خويش منشاء ھمه دروغھاو رياكاريھا ست زيرا فقط خداست كه صاحب

ھستي است .

****

*رياكاري ديني، بد ترين ريا كاريھاست (نفاق )زيرا فردي مي خواھد ثابت كند كه خداوند فقط با او و فرقۀ

اوست و لاغير . يعني خدا مال اوست.

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد چهارم ص168


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۴ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۵:۵۹:۲۳ ] [ محمد ]
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ]
.: Weblog Themes By tinablog :.

درباره وبلاگ

پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
لینک های تبادلی
فاقد لینک
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت   لغو عضویت