گوشی موبایل
تور کیش
اخبار پزشکی سلامت
کافه بازار
بي همتا

بي همتا
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 41
دیروز : 64
افراد آنلاین : 1
همه : 21364
پيوندهای روزانه
لينكي ثبت نشده است
چت باکس


چرا بخت من سياهه ... تو ميدوني؟

تاكنون ھنوز انسان خوشبخت و سفيد بختي گزارش نشده است و آنانكه تأتر خوشبختي ايفا ميكنند نيز

به تجربه ثابت شده كه اتفاقا بدبخت ترند كه بناگاه پرده كنار مي رود و ھمه تماشاچيان را حيران ميكند .
و نيز ھمه مي دانيم كه سياه و سفيد بختي تماماً برخاسته از افسانه پس پردۀ زناشوئي است كه
افسون ھمه افسانه ھاست و سرالاسرار ھمه رازھاي مگوي بشر مي باشد . كل حكايات عرفاني و
ماندگار در تاريخ ادبيات جھان ھمه بر ھمين اساس پديد آمده است . ھر عاشقي يا به عرفان ميرسد و يا
به مرفين .
و اين داستان زندگي انساني است كه خوشبختي و كل بخت ھستي خود را در ھمين حيات خاكي نقد
مي خواھد و ھمسر و محبوبش را كانون خوشبختي خود مي پندارد . عشق فقط براي اينست كه انسان
را متوّجه جھان دگر و برتر نمايد و به وجود خداوند و حيات بعد از مرگ و بھشت و دوزخ ، مؤمن و متوّجه
سازد . عشق صورتي از جھان غيب و عالم ماوراء طبيعي بر روي زمين است و بھشت و دوزخي ھم جز در
اين تجربه درك و تصديق نمي شود . و ھمه كساني كه خدا را در جھان خود دريافته و به او مؤمن شده
اند از ماجراي عشق شناخته اند .
ھمه بخت ھا در اين دنيا سياه است منتھي بعد از اين سياھي يا آدمي حق را در مييابد و روي به حق و
منشأ خوشبختي مي كند و جان و دلش را منور مي سازد و يا با كفران به حق عشق و لعنت معشوق، دل
خود را ھم سياه نموده و براستي بخت ابدي خود را ھم سياه مي نمايد .
بخت ھمه سياه است الا كسي كه در جفاي معشوق ، وفاي خدا را بيابد و در عداوت محبوب ، محبت خدا
را كشف كند و در فناي عشق ، بقاي حق را دريابد .

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد پنجم ص 243



ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۳ فروردين ۱۳۹۶ ] [ ۰۲:۰۲:۴۶ ] [ محمد ]


آيا عدالت همان برابري است؟


عدالت را مترادف برابري دانستن عين حماقت و ھذيان است و بلكه عين ستم و تجاوز به حقوق ذاتي

افراد بشري مي باشد . برابرسازي استعدادھا، دانائي ھا ، ايمان ھا ، فضيلت ھا و شرايط جسماني و

رواني و نيازھاي متفاوت عين ناديده گرفتن واقعيت و كتمان نيازھا و توانائي ھاي متفاوت است . اين نوع

برابرسازي فيزيكي و رفتاري جز به انھدام و سركوبي رواني انسانھا نمي انجامد . موجودات فقط در

نابودن خود برابرند . برابري برخاسته از عدم پرستي و انھدام سازي و طبع ويرانگري بشر است . ھمه

جدال ھا و جنگھا برخاسته از انديشه برابرسازي است . برابرشدن با ديگري يعني نابود شدن . عدالت

اينست كه ھر كسي بسوي خصائل و استعدادھا و نيازھاي خود حركت كند و آنھا را دريابد ، بشناسد ،

اصلاح كند و كامل سازد و در سمت اتحاد و تعالي روحاني خود بكار گيرد و در اختيار ھمگان قرار دھد تا ھر

كس موجودي منحصر بفرد و بي تا باشد . برابرسازي صوري حاصل غايت قشري گري است. تلاش براي

برابرسازي جز فساد و جنون و جنايت بھمراه نداشته است . اين فلسفه محصول ارادۀ به تقليد كردن

است كه برخاسته از بخل و حقارت بشر است و انسان را در حقارتش ميستايد. اين يك فلسفه ماشيني

و حاصل ماشين زده گي بشر است .

قرآن كريم بوضوح حماقت اين نوع فلسفه را بر ملاء مي كند : آيا عالم و جاھل برابر است ؟ آيا پاك و ناپاك

برابر است ؟ آيا مؤمن و كافر برابر است ؟ امروزه شعار برابري موجب شده كه مردان مبدّل به ديوھاي

ملوسي شده و زنان مبدّل به عنكبوتھائي مردخوار گشته و بچه ھا مبدّل به غولھاي والدين خوارشده اند

و جملگي در ماليخولياي بي ھويتي و گمشده گي خود جان مي كنند . بقول علي (ع) عدالت بمعناي قرار

گرفتن ھر چيزي بر جاي خودش مي باشد نه ھر كسي بجاي ديگري . اين تناسخ و ماليخولياست .

انديشه برابري حاصل تكنولوژيكي شدن روان بشر مدرن است كه ھيچكس نمي خواھد خود باشد . اين

گريز از خويشتن خويش عين ديوانه سازي خويش و جنون سالاري است. اين نفرت از ھويت ذاتي خود و

خلقت الھي خويش عين كفر بشر است و لذا ھمه داعيان برابري علناً دشمنان دين و اخلاق و فضائل

انساني ھستند و فساد و تبھكاري را اشاعه مي دھند و نھايتاً انقراض نسل بشررا خواھانند . اين برابري

در مرحله نخست موجب فروپاشي خانواده بوده است كه اين فروپاشي اساس ھمه مفاسد جھان برابري

است . وقتي زن بخواھد كارھاي مردانه كند و بچه ھا ھم بخواھند از والدين خود تقليد نمايند چنين خانه

مبدّل به ديوانه خانه مي شود و ھمه حقوق و وظايف و نيازھا درھم مي ريزد و ھيچكس متعھد نيست

حتّي بخودش. برابرسازي چيزي جز نابودي حقوق و وظايف نيست ھمچنين نابودي غرايز و عواطف

ونيازھاي فطري انواع بشري .

اگر عصر مدرن را عصر از خودبيگانگي مي دانند حاصل سلطه انديشه ھاي برابرساز است . فكر برابري

فكر نابود سازي فطرت ھا و بي تائي ذات است.

يگانگي روح انسان بواسطه حضور روح خدا در بشر ربطي به برابري ندارد . يگانگي را ھمان برابري

دانستن منشأ ھمه جھالت ھا و جنونھا و ظلمھا و فريبھاست . بشر مدرن را بقول مولاي رومي تقليدش بر

باد داده است تقليدي كه امروزه نام برابري بر خود نھاده است و اين رجعت به طبع ميموني بشر است .


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني - جلد پنجم ص 236


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۲ فروردين ۱۳۹۶ ] [ ۰۳:۴۱:۱۱ ] [ محمد ]

زن و قدرت مادي

زن را ضعيفه ناميده اند به اين دليل كه ھرگز قادر به حفظ ھيچ قدرت مادي يا معنوي براي خويشتن

نيست الّا اينكه تحت ولايت يك مرد باشد . تجربه تاريخي زن در ھمه جاي زمين نشان ميدھد كه استقلال

و قدرت اقتصادي و اجتماعي براي زن درحكم خودكشي مي باشد و زن بطور خودبخودي از اين قدرت در

خدمت تباھي خود استفاده مي كند و محيط خود را به فساد و فتنه مي كشد . ھر كجا ھم اگر زني

توانسته به مسند قدرتي دوام آورد و عاقبت به خير شود از حمايت كامل يك مرد در پس پرده اين قدرت

بوده است . زن در قلمرو اقتدار دنيوي مقلّدي بيش نيست كه اين تقليد ھم اگر تحت حمايت يك مرد

خردمند و دلسوز نباشد به فساد مي انجامد و خود او را تباه و رسوا مي نمايد.

در مسائل علمي ھم اين قاعده پا برجاست . شھرت زني ھمچون مادام كوري تماماً مديون شوھرش بود

و چون شوھرش از ميان رفت افول و رسوائي او تا سر حد جنون آغاز شد و كارش به تيمارستان كشيد .

قدرت با عزّت خانم گاندي در ھندوستان نيز تماماً مديون گاندي و نھرو بود و با از دنيا رفتن آنھا وي بسوي

مفاسد حكومتي كشيده شد و مافياي خانوادگي پديد آورد .

زن حتّي در قلمرو عشوه و بازيگري كه تخصص خود اوست نيز بدون حمايت و رھبري يك مرد قادر به ھيچ

پيشرفتي نيست . ستارگان سينما بھترين نمونه اين مدعا ھستند . زن فقط در ضعف خود آنھم با اتكاء به

ايمان و عصمت و تحت ولايت يك مرد خردمند قادرست كه به ھويّت و عزّت وجودي خود نائل آيد و صاحب

اقتداري زنانه شود .

قدرت براي ھر بشري قلمرو تباھي است ولي براي زنان در حكم خودكشي و نابودي بسيار سريع و

جبران ناپذير مي باشد . قدرت مادي موجب جنون زن شده او را به فساد مي كشاند و ساقط مي سازد.


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني - جلد پنجم ص231



ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۱ فروردين ۱۳۹۶ ] [ ۰۱:۴۹:۱۳ ] [ محمد ]

ملّي گرائي يا مرده گرائي؟

امروزه ملّي گرائي بس بيمار گونه و ماليخوليائي و نوستالژيكي (خاطره پرستانه) بر كشور ما حكم مي

راند كه آدمي به حيرت مي افتد كه اين ديگر چه مرضي است و ويروسش از كجا وارد شده است.

در اين جماعت وقتي سخن از مليّت و ايرانيّت و افتخار نژاد آريا به ميان مي آيد جز نام چند مرده در كار

نيست : كوروش،خشايار ، نادر و... و حتي رضا قلدري كه ھمچون شاھان قديم بقدرت خود سلطنت نيافته

بود و بلكه بواسطه انگليسي ھا به حكومت رسيد و به واسطه ھمانھا از كار بركنار شد . اين كيش

شخصيت مردگان است كه اين جماعت را مات(مرده) ساخته است . گوئي كه ايران و ايرانيّت يك موجود

مرده است و براستي معلوم نيست كه خود نيز ھم اكنون به ايراني بودن خود مفتخرند يا شرمنده . آيا

براستي اينان ايراني ھستند و يا اينكه بودند .

پيامبر اسلام حبّ وطن را از ايمان مي داند منتھي وطني كه في الحال ھست و نه اينكه يك زماني در

ھزاران سال پيش بوده است.

حبّ وطن براستي كه از ايمان است ولي حبّ تاريخ تماماً از كفر است چرا كه چيزي جز جبر پرستي و جبّار

پرستي و توجيه مجبوريّت و بي مسئوليتي نيست. و بقول رسول اكرم(ص ):« اھل جبر، اھل دوزخ است »

و جبري شديدتر از جبر تاريخ و تاريخيگري نيست . حبّ اين جماعت چه درباره وطن ھمچون حبّ جماعتي

است كه شبانه روز به فكر زير خاكي ھستند . اينان نه تنھا حبّ وطن ندارند بلكه حبّ حيات ھم ندارند .

اينان مردگانند ھر چند كه راه مي روند (قرآن كريم)


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد پنجم ص 210




ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۰ فروردين ۱۳۹۶ ] [ ۰۱:۵۵:۲۹ ] [ محمد ]

هزينه زندگي و خط فّقر


امروزه كل فلسفه حيات بشر بر مدار اقتصاد تفسير و تدبير مي شود و به لحاظي بشر مدرن را بايستي

يك حيوان تماماً اقتصادي دانست كه براي اقتصاد زندگي مي كند . اقتصاد امري در خدمت زندگي نيست

بلكه زندگي در خدمت اقتصاد است و فلسفه زندگي جز در فلسفه اقتصاد قابل فھم نيست .

بشر در طول تاريخ مستمراً اقتصادي تر و پر ھزينه تر و گران تر شده است . ھر چه كه از معنويت و ايمان

و محبّت و احساس حيات و ھستي اش كاسته مي شود براي ادامه حيات محتاج پول و مصرف و عياشي

و بازي بيشتري است . آدمي ھر چه كه پوچ تر و بي معنا تر مي شود و حس ھستي را از دست ميدھد

زندگي اش پر ھزينه تر و جھنمي تر مي شود . ھزينه زندگي ھر فرد و خانواده و جامعه اي نمايانگر طبقه

اي از دوزخي است كه در آن بسر مي برد . ھر چه طبقه دوزخ عميقتر و سوزانتر باشد خرج اقامت و ادامه

حيات در آن ھم بالاتر است . آنچه كه تورم ناميده مي شود ھمان نرخ طبقات دوزخ است . جامعه پرتورم

تر ھمان جامعه ربائي تر و قحطي زده تر و نابوده تر و دوزخي است و انسانھا ھم پولكي تر مي شوند و

شبانه روز جز به پول نمي انديشند و جز بر اساس پول با ھم محاوره و رابطه اي ندارند . آنچه كه امروزه

پيشرفت و توسعه ناميده مي شود چيزي جز توسعه اعماق دوزخ و پيشرفتن در آن نيست . در چنين

جامعه اي پول حرف اول و آخر را مي زند و ھمه روابط بر ھمين اساس پي ريزي شده و استمرار مييابد

: دوستي ھا ، زناشوئي ھا ، روابط فرزندان و والدين ، رابطه دولت و ملّت و غيره . آنان كه زير خط فقرند

پشت درب دوزخ جا مانده اند .

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني - جلد پنجم ص231



ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۹ فروردين ۱۳۹۶ ] [ ۰۱:۳۶:۱۳ ] [ محمد ]

احساس خوشبختي چيست؟


بسيارند كساني كه براي خوشبخت بودن ھمۀ امكانات لازم را دارند و به ھمۀ ملزومات اقتصادي و

اجتماعي كه عمري به آن انديشيده اند و برايش تلاش كرده اند تا خوشبخت شوند دست يافته اند ولي

ھنوز ھم احساس خوشبختي و دلخوشي ندارند و بلكه مستمراً اين احساس را از دست داده اند و به

ھمين دليل خوشبختي و دلخوشي چيزي مربوط به گذشته است و لذا ھمواره انسانھا براي درك آن روي

به گذشته و خاطرات خود مي كنند و اين يك قاعدۀ جھاني است .

براستي كه خوشبختي و سعادت دقيقاً ھمان دلخوشي است يعني يك احساس محض است و ھيچ

محلي از اعراب در جھان منطق و انديشه ندارد . براستي مسئله چيست ؟ آيا ھنوز ھم كمبود امكانات و

نقص شرايط موجب عدم خوشبختي ماست ؟ ولي عقل ما اين احتمال را طرد مي كند زيرا معمولاً آدمي

در طول عمرش به بسياري از آرزوھاي خود مي رسد و لذا بايستي احساس خوشبختي بيشتري داشته

باشد ولي واقعيت خلاف اين امر را ثابت مي كند . پس بايستي باور كنيم كه خوشبختي يعني ھمان

چيزي كه كل بشريت در تمام عمر در جستجويش ھستند امري كاملاً قلبي و روحاني است و ھيچ ربطي

به امكانات و شرايط بيروني ندارد و اتفاقاً ھمين اھميت امور بيروني باعث نابودي احساس خوشبختي

است . زيرا در مسير كسب امكانات و اصلاح شرايط بيروني بتدريج آن جوھرۀ حيات و احساس وجود را از

دست مي دھيم زيرا آن را به مصرف بيرون مي رسانيم و لذا آنگاه كه به مقصد مي رسيم جا تر است

ولي بچه نيست . احساس خوشبختي ھمچون كودك است كه ھيچ منطقي نمي داند و براي نشاط و

اميد زندگي به ھيچ امكانات بيروني نيازمند نيست الا به اندازۀ قوت لايموت .

آنچه كه جوھرۀ سعادت و احساس زندگي را در ما به تاراج مي برد انديشۀ خطاي ما دربارۀ آن است . ما

از بس كه براي پيدا كردن خوشبختي در برون از خود گشته و از خود دور گشته ايم منشأ سعادت و زندگي

يعني خودمان را از ياد برده ايم و گم شده ايم . به بيرون رفته بوديم تا چيزي براي خوشبخت تر شدن به

خانه آوريم ولي حالا ھم خانه را فراموش كرده و ھم راه خانه را گم كرده ايم يعني راه دل را . زيرا خانۀ

خوشبختي ما دل ماست كه در نيمۀ دوم عمر آنگاه كه به اين خانه باز مي گرديم اگر ھم پيدايش كنيم

دربش را نمي يابيم و اگر ھم بيابيم و بر اين خانه وارد شويم در آن كسي را نمي يابيم . در يك كلام اين

وضعيت دليلي جز خود فروشي ھاي ما ندارد و ما در بيرون از خانه دل را فروخته ايم و لذا اينكه ديگر كسي

وجود ندارد و اين ھمان احساس بدبختي است .

حال كه ادرس خانۀ خوشبختي را يافته ايم چاره ايي جز اين نداريم كه دلمان را كه فروخته ايم باز پس

بگيريم و به خانه اش بازگردانيم و اين كار البته ھزينه ايي عظيم دارد كه بايستي كفاره اش را بدھيم تا

دلمان را از بازار بيابيم و بازخريم .

« اي مؤمنان خود را مفروشيد كه كافر مي شويد.» قرآن


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني - جلد پنجم ص228



ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۸ فروردين ۱۳۹۶ ] [ ۰۳:۲۹:۳۶ ] [ محمد ]


چرا دوست برتر از فاميل است؟


اين بزرگنرين معماي ھمه خاتوده ھاست و تلخترين حقيقت فاميلي مي باشد . با اينكه ھر كسي در

دوران جواني اش يك دوست داشته كه وي را از ھمه اعضاي خانوده اش دوست تر مي داشته و برتري

مي داده است و محرمتر مي داشته ولي حالا كه نوبت خودش رسيده و پدر يا مادر شده است تاب تحمل

دوستان فرزندش را ندارد و آنها را بزرگترين دشمن و ھووي خود مي داند نه به لحاظ نگراني اخلاقي بلكه

به لحاظ احساس حقارت عاطفي . چرا ؟

چرا دوستي و محبت بسيار ابتدايي اجانب برتر و لذيذتر از حتي جانفشاني اعضاي خانواده و فاميل است

؟ چرا خدمات اعضاي خانواده و نژاد ھرگز به دل نمي چسبد و يك سلام از جانب بيگانگان اينقدر عزيز

است ؟ راز بيگانه چيست كه گاه آدمي تمام ھستي اش را فداي او مي كند . چرا انسان ذاتاً غير را بر

خويش ترجيح مي دھد ؟ البته اين از خصائل دوران جواني است و آنگاه كه ھنوز ازدواج و فرزند و خانواده

ايي پديد نيامده است .

جداي اين امر كه محبت و خدمت درون خانواده و نژاد بر منّت و توقعات است و لذا بر دل نمي نشنيد . اين

راز خلقت آدم نيز مي باشد چرا كه خداوند يك غير را از عدم ، آدم نمود و جانشين خود كرد و راز خلقت

جھان ساخت و خويش را فدا نمود . اين راز كفر آدميان نيز مي باشد كه حاصل نسيان است . بھرحال راز

ھستي بر دوستي استوار است آن ھم دوستي با غير بخصوص كه آن غير يك دشمن باشد . و آدم تا

زماني كه جوان است و ھنوز به دام دنيا و مالكيت ھا و نژاد پرستي ھا نيفتاده و فطرت خود را از ياد نبرده

و روح خدا را در خود حاضر مي يابد و دم الھي را احساس مي كند اھل دوستي است و جز دوست نمي

شناسد و دوستي بيگانه را بر ھر خويشي ترجيح مي دھد زيرا نژآد قلمروي ظلمت و توقعات ناحق و

مالكيت ھا مي باشد و دين خدا بزرگترين دشمن نژاد پرستي است ھمانطور كه نژآد پرستي بزرگترين

دشمن دين خداست . عشق به يك بيگانه يك عشق الھي و از اخلاق خدا در خلقت آدم است . ھمين كه

آدمي فقط با بيگانه مي تواند درد دل كند و اعتماد نمايد دال بر رجحان حق غير بر خويش است. ھيچ كس

نمي تواند خود را دوست بدارد .


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد پنجم ص 209



ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۷ فروردين ۱۳۹۶ ] [ ۰۳:۱۴:۱۶ ] [ محمد ]

خانه و ميخانه

به يك لحاظ كل تمدن مدرن امروز محصول فروپاشي خانواده بعنوان كانون گرم آرامش و محبت و صميميت

و اتحاد است . سير پيدايش و توسعه احزاب ، كلوبھا ، اتحاديه ھا ، اصناف ، مي خانه ھا ، عشرتكده ھا ،

فاحشه خانه ھا ، قمارخانه ھا و دھھا انجمن فرھنگي و ادبي و ھنري و سياسي و.... . با سير تخريب

و تباھي خانه و خانواده رابطه اي مستقيم دارد . با يك مقايسه بين كشورھاي غربي و شرقي مي توان

اين واقعيت را درك نمود . مثلاً اگر تحزّب و دموكراسي در كشورھائي كه ھنوز خانواده داراي استحكام

است ، چندان جديّتي ندارد و به ثمر نمي رسد به ھمين دليل است . و اتفاقاً در كشورھائي كه خانواده در

حال نابودي است قويترين احزاب خودنمائي مي كند بھمراه صدھا انجمن و اتحاديه ديگر و ميخانه ھا

و فاحشه خانه ھا و كاباره ھا و كافه ھاي شبانه روزي كه مبدّل به نھادھايي مستحكم شده و از اركان بقاي

چنين جوامعي محسوب مي شوند . در يك كلام ليبراليزم و دموكراسي با ھمه فرآورده ھايش محصول

درجه اول انھدام ازدواج و خانواده مي باشد . پس طبيعي است كه يكي از مسائل اصلي جنگ بين تمدن

غرب و جوامع اسلامي بر سر آزادي زنان و دفاع از روسپي گري باشد . روسپي گري و امپرياليزم علت

و معلول يكديگرند . تا زن از خانه بيرون نرود و ضد خانه و ضد شوھر و بچه نشود اين نظام پا نمي گيرد

و مستحكم نمي شود . در واقع ھمه اين گروھھاي اجتماعي به مثابه ميخانه ھائي ھستند كه زنان

و مردان و كودكان رانده شده از خانه را جذب نموده و تسكين مي بخشند و به انواع شيوه ھا تخديرشان مي

كنند تا درد غربت و بي محبتي و بي ھويتي را التيام بخشند . و به معناي ديگر اينھمه آدمھاي بي خانمان

اگر در اين انجمن ھا جذب نشوند و سامان دھي نگردند و به مصرف اھداف نظام امپرياليستي در نيايند به

جان اين نظام مي افتند . به زباني دگر خود اين نظام آدمخوار با ھزاران حيله و ھنر ، خانواده ھا را نابود

كرده است تا از اعضايش بعنوان مواد اوليه بقا و رشد خود بھره گيرد اين ھمان آدمخواري جھاني است

و راز جھاني شدن اين آدمخواري مي باشد . اين نظام بر قبرستان خانواده بنا شده است : ميخانه اي

است بر خرابات خانه.


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني - جلد پنجم ص204





ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۶ فروردين ۱۳۹۶ ] [ ۰۲:۱۰:۵۸ ] [ محمد ]

فلسفۀ چاپلوسي

چاپلوسي لغتي است كه از تركيب چاپ + لوس بوجود مي آيد .

چاپ ريشه لغت چاپيدن است يعني بطرزي فريبكارانه از كسي دزدي كردن و ديگر چاپ ھمان صنعت

چاپ است كه از اصل رويه برداري كردن مي باشد و يا ايجاد جعل از اصل .

لوس نيز معناي ديگري از ھمان ناز كردن است به معناي خود را به دروغ بي نياز نشان دادن.

حال ھنگامي كه پسوند چاپ به لوس اضافه مي شود در واقع دروغ بي نيازي تشديد مي گردد و وصف

كساني است كه در مقابل ديگران بواسطه رفتارھا و كردارھايشان تلاش مي كنند خود را كاملاً بي نياز

نشان دھند كه نيت از چنين نمايشي ، چاپيدن طرف مقابل است تا چيزي را كه فاقد آن مي باشند و به

آن نيازمند ھستند با فريب دادن وي از او بدزدند . بنابراين چاپلوسي در مقابل ديگري نشان دھنده چندين

حقايق است : اول اينكه فرد چاپلوس نيازي به ديگري دارد كه نمي خواھد ديگري اين نياز را بفھمد پس

براي پنھان كردن نيازش بايد در مقابل ديگري نقشي از بي نيازي ( لوس) بازي كند.

دوم اينكه فرد چاپلوس مي خواھد نياز خود را بواسطه ديگري برآورده سازد اما بدون اينكه ديگري اين را

بفھمد يعني در تلاش است بگونه ايي نياز خود را از طريق ديگري بر آورده سازد كه مديون ديگري نباشد

پس بايد بطور بسيار پنھاني و فريبكارانه ايي چنين كاري را انجام دھد كه اين ھمان چاپيدن يا دزدي مي

باشد.

و پر واضح است براي اجراي چنين معجوني از نمايش بي نيازي و دزدي فريبكارانه فرد بايد چه رفتارھا و

كردارھايي را به عمل درآورد و ھر چه تلاش فرد براي اثبات بي نيازي اش به ديگري و چاپيدن پنھان از او

بيشتر باشد رفتارھا و كردارھايش در ظاھر سرشار از تملق و دريوزه گي و نمايشات عاشقانه است.

به ھمين دليل است كه اين نمايشات سرشار از عشق و تواضع كه از فرد چاپلوس بارز مي شود ھيچگاه

بر دل ديگري نمي نشنيد و تنھا باعث انزجار مي شود.

عشق و تواضعي كه تماماً دروغ است و پنھان كننده تكبري عظيم.

زيرا فردي كه مي خواھد نياز خود را پنھان كند و آن را باز ھم پنھاني بر آورده كند انسان متكبري است كه

حتي از بر زبان راندن نيازش ابا دارد زيرا اصولاً نياز را در شأن خود نمي يابد اما واقعيت وجودي اش

نيازمند است و اگر او مي توانست تمام نيازش را نابود كند اين كار را مي كرد اما او موجودي خاكي است

كه تمام موجوديتش بر نياز استوار شده است او قدرت اين را ندارد كه از نيازھايش چشم بپوشد اما

تكبرش نيز به او اجازه بروز صادقانه نيازش را نمي دھد و ھمين امر او را وادار به دروغھاي پيچيده ايي

مي كند.

به ھمين دليل ھر انساني ھر چقدر كه متكبر باشد به ھمان ميزان چاپلوس است و اين بسته به اين دارد

كه در مقابل چه افرادي قرار گيرد : در مقابل كساني كه از او ضعيف ترند و به او نيازمند مي باشند متكبر

است و در مقابل كساني كه از او قوي ترند و او به انھا نيازمند است چاپلوس مي باشد . چاپلوسي كه

سرشار از كينه و انزجار مي باشد . زيرا ھمان زماني كه مشغول بر پايي نمايشي از تواضع و عشق براي

بر آورده كردن نيازش است از اينكه خداوند او را نيازمند آفريده از خدا كينه مي كند و از بنده ايي كه به او

نياز دارد نيز كينه دارد زيرا اين نياز تمامي تكبرش را بر سرش مي شكند .


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني - جلد پنجم ص206



ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۵ فروردين ۱۳۹۶ ] [ ۰۲:۰۵:۲۰ ] [ محمد ]

راز تباه شدگان

در ھر جامعه اي افراد و اقشاري ھستند كه موسوم به تباه شدگانند و مورد نفرت و لعنت كل جامعه ، مثل

روسپي ھا و منحرفين جنسي و قاچاقچيان و جن گيران و رمّالان و... . اينان به مثابه زباله دان و مستراح

فرھنگي جامعه ھستند و به واسطه تباھي آنھاست كه مابقي مردمان مي توانند به زندگي خوب

و آبرومند خود ادامه دھند و دعوي پاكي و نيكي نمايند . اينان پست ترين قشر جامعه محسوب مي شوند

و مثل درك اسفل السافلين جوامع بشري ھستند . برخي از مشاغل را ھم بايستي در ھمين طبقه

اجتماع قرار داد مثل چاه كني ، تخليه مستراح ، كلفتي و كنيزي و نوكري و.... . اينان به مانند مقعد و مخرج

جامعه مي باشند و پرولتاري واقعي به زبان مدرن و يا پرولترترين طبقه جامعه محسوب مي شوند

.و مستضعفين حقيقي اينانند . امروزه بايستي كارتون خوابھا و ايدزي ھا و بسياري از معتادان آخر خط را

ھم به اين گروه افزود . تعداد و وسعت اجتماعي و جھاني اين طبقه از بشري در عصر جديد در حال افزايش

است كه از جمله محصولات عصر صنعت و مدرنيزم است . كل حلبي آبادھاي حومه شھرھاي بزرگ جھان

كلاً در اين قلمرو جاي دارند . اينان براستي چيستند و چه ميكنند و چه رسالتي دارند و رازشان چيست؟

كل مدنيت و پيشرفت و سعادت مدرن بشر مديون اين طبقه است و اين طبقه خود محصول تمدن مدرن

است . خوب و پاك بودن مردمان مديون بد و ناپاك بودن اينان است . كل جماعت دزدان و تبھكاران و جانيان

حرفه اي نيز ياغيان و انقلابيون اين طبقه محسوب مي شوند . اينانند آن جماعتي كه ناجي موعود از

برايشان خواھد آمد ھمانطور كه ھر پيامبري ھم اساساً براي نجات اين جماعت ظھور كرده است زيرا

بشريت باقي به نابودي اين جماعت است.


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني - جلد پنجم ص205



ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۴ فروردين ۱۳۹۶ ] [ ۰۱:۴۴:۰۸ ] [ محمد ]
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ]
.: Weblog Themes By tinablog :.

درباره وبلاگ

دانلود رايگان كتاب ها،مقالات و سخنراني هاي استاد علي اكبر خانجاني در باره همه موضوعات انساني
پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
لینک های تبادلی
فاقد لینک
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت   لغو عضویت