بي همتا
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 56
دیروز : 17
افراد آنلاین : 1
همه : 3829
پيوندهای روزانه
لينكي ثبت نشده است
چت باکس

پاسخ به يك نامه

( چگونه ميتوان با حرف درمان كرد ؟)

پاسخ : سئوال ما اينست : مگر نه اينكه لااقل اكثر امراض عصبي و رواني و عاطفي ما كه زمينۀ بسياري
از امراض جسماني ما ھستند حاصل حرفھائي ھستند كه از ديگران مي شنويم ؟ مگر نه اينكه ھمه
بدبختي ھاي ما حاصل پيروي ما از حرفھاي ناحقّ ديگران است ؟ مگر نه اينكه فقط بواسطه شنيدن يك
جمله به ناگاه ديوانه مي شويم كه يا سكته مي كنيم و يا دست به جنايتي مي زنيم و تا به آخر عمر
پشيمانيم ؟ آيا مگر ھمه امورات ما در زندگي با گفتگو به پيش نمي رود ؟ و ... پس اگر چنين است كه
ھست و اگر مي توان بواسطه حرف بيمار و بدبخت و ديوانه شد بواسطه حرف ھم مي توان شفا يافت و
نجات پيدا كرد و احياء شد .
آدمي مخلوق سخن است و خود خدا ھم در ازل يك كلمه بود و كل جھان ھستي را با كلمۀ « كُن »خلق 
نمود . كل جھان ھستي مظھر كلمات خدايند . بھشت و دوزخ ھم مظھر دو نوع سخن است : آري و نه !
پس با درك و تصديق كلام حقّ مي توان به حقّ رسيد ھمانطور كه با انكار كلام حقّ ھم از حقّ خودساقط

مي شويم . يكي از رسالتھاي ما در اين نشريه و روش درمان ھمانا احياي حقّ كلمات است .

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد چهارم ص 23


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۲ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۵:۵۸:۵۵ ] [ محمد ]


طرح يك نامه

( آيا شما ملحد هستيد؟)

با عرض سلام و ارادت خدمت استاد عزيز. بنده با مطالعه آثار شما در سايت در مدت كوتاھي اين قدرت

روح و اراده را پيدا كردم كه ھمه مفاسد اخلاقي و گناھان كبيره را كه تا اعماق نفس من براي تمام عمرم

ريشه دوانيده بود ترك كنم و يكبار دگر صاحب وجدان و شرافت و دين گردم و علاوه بر اين اعتيادم نيز از

ميان رفت و زندگي زناشوئي ما ھم كه تمام شده بود احياء گرديد. ولي مواجه با واقعه اي حيرت آورشده

ام و آن مقابله و عداوت زنم بھمراه پدرش مي باشد كه مردي روحاني و مدرس نيز مي باشد . من تلاش

فراوان كردم كه آثار شما را به ھمه فاميل خودم معرفي كنم ولي پدر زنم مي گويد كه آثار دكتر خانجاني

مثل دكتر شريعتي است كه او ھم كافر و ملحد بود. تعجب من از اين است كه ھمسر و پدر زنم از اين

واقعه بسيار پريشان ھستند. لطفاً مرا ياري دھيد تا از پس اين واقعه نيز برآيم. قابل ذكر است كه زنم

انساني متدين و با نماز و با عصمت است.

پاسخ ما : خوشا به حال آن قوم و ديني كه ملحدش اينگونه باشد تا چه رسد به مومن و موحدش. ولي

راز مقابله ھمسرت بھمراه پدرش اينست كه شما ديگر نقطه ضعفي نداريد و لذا چاپلوسي و مريدي آنھا

را نمي كني و براي اولين بار داراي اراده و مردانگي و ولايت زناشوئي شده اي. يك زن كافر كيش ھر

چند كه جانماز ھم آب بكشد ھمواره يك شوھر معتاد و پولدار ولي دريوزه و بي اراده و بي غيرت را ترجيح

مي دھد.

اتفاقاً فقط در چنين مواقعي روشن مي شود كه دين و ايمان بواسطه اعمال به محك زده مي شود و نه

عبادات و شعار و نماز . و نيز اينكه شقي ترين دشمنان دين در لباس دين پنھان ھستند.

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد چهارم ص 37


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۱ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۲:۵۱:۱۸ ] [ محمد ]

آيا تكنولوژي حرام است؟

(پاسخ به يك نامه)

خير! تكنولوژي حرام نيست بلكه تكنولوژيزم يعني تكنولوژي پرستي و تكنولوژي سالاري حرام است

ھمانطور كه پول حرام نيست بلكه پول پرستي حرام است.

ھمانطور كه حكومت وسياست حرام نيست بلكه حكومت و سياست بازي حرام است . ھمانطور كه زن

حرام نيست بلكه زن پرستي و زن سالاري حرام است. ھمانطور كه بچه حرام نيست بلكه بچه بازي و بچه

پرستي و بچه خواري حرام است. ھمانطور كه « من » حرام نيست بلكه منيت حرام است . ھمانطور كه

غذا حرام نيست بلكه شكم پرستي و مذھب اصالت تغذيه حرام است. ھمانطور كه سكس حرام

نيست بلكه سكس پرستي و ابتلاي به پائين تنه حرام است. ھمانطور كه عشق حرام نيست بلكه بازي

با عشق حرام است.

ھمانطور كه كار حرام نيست بلكه اشتغال پرستي حرام است و استثمار بدن خويشتن . ھمانطور كه

كامپيوتر حرام نيست بلكه كامپيوتر پرستي حرام است. ھمانطور كه نماز حرام نيست بلكه نماز پرستي

حرام است و نبايد بجاي خدا، نماز را پرستيد . ھمانطور كه نھايتاً دنيا حرام نيست بلكه دنيا پرستي حرام

است و ....... آيا باز ھم روشن نشد؟ ھر پرستشي جز پرستش خداي امام حيّ حرام است . يعني

پرستش خداي شخصي ھم حرام است.

و ما متأسفانه امروزه به ھمه اين حرامھاي مذكور مبتلا ھستيم و به ھمين دليل بنظر ميآيد كه اصولاً جز

مرگ و نيستي، ھمه چيز حرام باشد از منظر معرفت بر وضع موجود .

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد چهارم ص 48


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۰ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۵:۴۸:۱۶ ] [ محمد ]

 اتهامي به نام « شستشوي مغزي »

برخي ما را و در واقع مقالات ما را متھم به شستشوي مغزي كرده اند كه الّبته يك اتھام بسيار قديمي

است كه به آن مفتخرانه متھم ھستيم و جز اين افتخاري نداشته ايم . مسئله اينست كه : آيا براستي

شستشو كردن مگر كار بدي است ؟ آيا ناپاكي را زدودن و زباله ھا را بيرون ريختن و سموم و آفات و

عوارض و امراض كھن را لاروبي نمودن كار ناپسندي است ؟ چه كسي مي تواند شستشو را بد بداند ؟

فقط آنانكه از كثافات و فضولات و زباله ھا و امراض تغذيه مي كنند و زباله و سموم به مردم ميفروشند .

اگر شستشوي بدني نيكوست شستشوي مغزي ھم نيكوست و بلكه نيكوتر . و از آن برتر نيزشستشوي

قلبي است و برترين شستشوھا ھم شستشوي روحي و رواني . و كار ما جز شستشو دادن باطن ھا

نيست و جز اين ھيچ تخصص و رسالت ديگري ھم نداريم و به آن مفتخريم .

والدين مأمور شستشو دادن بدن فرزندان خود ھستند . آموزگاران معنوي ھم مغزھا را شستشو مي

دھند و عرفا ھم قلوب را مي شويند و اولياي خدا ھم ارواح آلوده را پاك مي كنند . اينان خادمان واقعي

بشريت ھستند كه اگر بر روي زمين نمي بودند بشريت تاكنون در خودش پوسيده وگنديده و برافتاده بود و

جھان را ھم به گند كشيده بود . آري اگر براستي بتوانيم ما ھم از جمله شستشو دھندگان جان ودل و

روان انسانھا باشيم افتخاري بزرگتر از اين ممكن نيست . ما اين اتھام را تصديق مي كنيم و ممنونيم كه

ما را سرافراز نموديد .

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد چهارم ص 24


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۹ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۶:۰۸:۰۶ ] [ محمد ]

آيا سينماي حقيقت ممكن است؟


اگر حقيقت ھمان معنائي باشد كه ھر كسي از واقعيت متصور است سينما نيز ھمچون ادبيات يا فلسفه

و ھنرھاي ديگر مي تواند به ياري ھمه اينھا تا حدودي بيانگر حقيقت مورد نظر كارگردانش باشد . زيرا در

جھان سينما ، حقيقت ھمان حقيقت كارگردان است . ولي اگر مخاطبان سينما را ھم كه علت پيدايش آن

ھستند به حساب آوريم كل اين ادعا و تعريف ، زير سئوال است زيرا حقيقت تصوير شده در سينما تبديل

به ھزاران حقيقت منقرد و مستقل از سينما و كارگردان مي شود و ھر كسي حقيقت خودش را برداشت

مي كند كه در بسياري موارد در تناقض با حقيقت مدّنظر كارگردان است . در اينجا حقيقت سينما و

سينماي حقيقت ھم از سينما و ھم از كارگردانش مجزاست . در اينجا سينما وكارگردان فقط توانسته

است امكان تخيّل آفريني يا حقيقت آفريني رافراھم كند . و اين يك حقيقت خيالي يا مجازي است كه از

واقعيت بھره اي درجه چندم مي برد و لذا اين خيال يا حقيقت خيال ھم يك ارزش مستعار دست چندم

است كه البته در واقعيت زندگي مخاطبانش مؤثر است و گاه سرنوشت ساز .

اولاً اينكه واقعيت سينمائي يك واقعيت مونتاژشده و سانسور شده است كه آنھم بواسطه بازيگري ھا و

سناريو و مونتاژ ھاي فني چندين بار تبديل و تحريف و مسخ مي شود و لذا يك حقيقت ماليخوليائي پديد

مي آورد كه تمام ارزش و قدرت و اعتبارش در ميزان ھمذات پنداري مخاطبان است و اين عين

ماليخولياست و اعتبار ماليخولياي حقيقت سينمائي .

و اين يك جادوگري آشكار است كه در تاريخ بشر بي سابقه مي باشد . در واقع سينما ، واقعيت را تبديل

به جادو مي كند و مخاطبانش را طلسم مي نمايد و اين طلسم موجب مي شود كه نه تنھا مخاطب ديگر

نتواند واقعيت مورد نظر فيلم را در زندگي واقعي خود در يابد بلكه سائر واقعيتھاي ديگر زندگي ھم تحت

تأثير اين طلسم و ماليخولياء مسخ مي شوند .

جادوي سينما يك جادوي ھمه جانبه است كه جميع ھوش و حواس و عواطف و انديشه و اراده مخاطب را

مسخ مي كند و لذا موجب پيدايش بشريتي كاملاً بيگانه از واقعيت مي شود . اين بشريت براي تبديل

زندگي واقعي خود به يك ماليخولياي سينمائي دست به يك تخريب و خود براندازي ھمه جانبه ميزند و

حتي روان خود را بواسطه الكل و مخدّرات و روانگردانھا مسخ مي كند تا براي پذيرش يك ماليخولياي

سينمائي آماده سازد .

و بدينگونه جھاني كه حاصل مي شود نه جھاني واقعي است و نه جھاني سينمائي ، بلكه يك برھوت و

برزخ فزاينده تا سرحد نابودي است .

حقيقت سينمائي ، حقيقت ضد حقيقت است و ھر چه كه در جھت متجلّي نمودن حقيقت از سينما تلاش

كند اتفاقاً ضد حقيقت تر مي شود مثل سينماي تاركوفسكي و برگمان كه جز خودكشي پيام ديگري ندارد.


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد سوم ص161


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۸ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۲:۳۸:۱۲ ] [ محمد ]

فلسفۀ هنرهاي پست مدرن


مكاتبي ھمچون كوبيسم ، سمبوليزم ، سؤ رئاليسم ، دادائيزم و آبستره در ادبيات و نقاشي و موسيقي و

سينما جملگي علت و جوھره ايي جز مواد مخدر و توھم زا و روان گردان بخصوص ال . اس. دي نداشته

است . استفاده از اين مواد در بررسي زندگي بنيان گذاران اين مكاتب در نقاسي مثل ونگوگ ، گوگن ،

دالي ، پيكاسو و دي اشتل كاملاً مستند است . آنچه كه ھنر پست مدرن ناميده مي شود تماماً حاصل

واكنش اين مواد بر روان ھنرمندان بوده است . در عرصۀ موسيقي آوانگارد كل جريان موسوم به

موسيقي راك و الكترونيك كه گروه ھاي مثل بيتلھا و پينك فلويد و كلاز شولتز از بانيانش ھستند استفاده

از ال. اس. دي اعتراف شده است كه رھبر مشھورترين اين گروه ھا يعني پينك فلويد كه كسي بنام سيد

بارت بود در ھمان آغاز مبتلا به جنون كامل شد و چند سال بعد از دنيا رفت . به ھمين دليل آثار ھنري اين

جريانات ھم جز از طريق مصرف اين مواد قابل ھضم و پذيرش نيست . لذا خود اين ھنرھا از اساسي ترين

مروّجين استفاده از اين مواد در جھان بوده اند . در قلمرو ادبيات نيز حضور اين مواد كمابيش علناً اعتراف

مي شود كه ادبيات بودلر ، كاستاندا ، اوشو و ماركوز از مشھورترين آنھاست . در قلمرو سينما نيز رد پاي

اين مواد حتي در بزرگان صاحب مكتب سينما آشكار است و اعتراف مي شود مثل ژان كوكتو ،

تاركوفسكي ، جان ھيستون ، اورسون ولز و فليني . استفاده از اين مواد در عرصۀ سينما و تئاتر بسيار

وسيعتر است و جھان بازيگري بدون آن از ھر خلاقيتي تھي مي شود .

در اينجا سخن از جنبه ھاي اخلاقي و بھداشتي استفاده از اين مواد نيست بلكه درك جوھرۀ ھنر مدرن

است . در كشور خودمان نيز به تبعيت از غرب كمابيش شاھد چنين امري بوده ايم . آثار صادق ھدايت و

نيما يوشيج و مخصوصاً سھراب سپھري بيانگر چنين حالاتي مي باشند .

مسئله اين است كه اين مواد با روان ھنرمند چه ميكند و آثاري كه پديد مي آيد گوياي چه حق و ابطالي

است و نھايتاً با سرنوشت جوامع مدرن چه ميكند زيرا امروزه نقش ھنرھا در ساختار ھويت و فرھنگ و

سرنوشت جوامع به مراتب شديدتر است از نقش مذھب و علم و ھر نوع تعليم و تربيت است. نقش گروه

ھاي موسيقيايي در توليد فرھنگ و ھدايت نسل جوان از ھر انقلابي قدرتمند تر است .

به لحاظي بايستي فرھنگ حاكم بر عصر مدرن را فرھنگ ال.اس. دي ناميد و ساير مشتقاتش يمياييان

كه تحت ده ھا نام در بازارھاي جھان به مصرف مي رسد و نيز انواع دارويي آن كه در دسترس ھمگان

است . آنچه كه امروزه معنويت ناميده مي شود اساساً محصول حضور ال.اس.دي در انواع ھنرھاست .

انچه كه از آن بر ميخيزد انواع خرافات مدرن است كه تحت عنوان عرفان نو طبقه بندي ميشود .

از ويژ گي اين روان گردانھا ان است كه مصرف كننده را به طرزي شيطاني به درون خودش ميكشد و از

واقعيت بيروني بيگانه مي سازد لذا مصرف كنندگان اين مواد اكثراً دجار انواع اسكيزوفرني(دوشخصيتي

) ھستند و ھمه آنھا به يك خود شيفتگي ماليخوليايي مبتلا شده و خود را نابغه و ناجي بشريت مي

پندارند . اين فرھنگ جھاني كه نوعي باطن گرايي تصنعي و شيميايي را به ھمراه دارد خيرش ھمان

رويگرداني از دنيا پرستي و تكنولوژيزم است در حين اشدّ ابتلا به آن . اين ھنرھا بزرگترين عامل پوچ

سازي و انھدام ھويت ھا و باورھا و سنتھايي است كه عمر تاريخي اشان به سر آمده است .


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد سوم 



ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۶ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۶:۰۲:۱۱ ] [ محمد ]

« دادگاه سقراط »

قاضي :جناب سوفيست ، مذھب شما چيست ؟و آيا براي خود رسالتي قائل ھستيد ؟

سقراط :مذھب ما خود –شناسي است و لذا رسالت من ھم اينست كه به مردم ياري دھم تا خودشان را

بشناسند.

قاضي:اين مذھب من درآوردي را از كجا آورده ايد ؟ علاوه بر اين آيا آدمھا خودشان را نمي شناسند و

ديگري بايد آنھا را بخودشان بشناساند ؟ آيا اين يك جنون نيست ؟ آيا قصد ديوانه كردن مردم را نداريد ؟

آيا قصد نداريد كه دموكراسي نو پاي يونان را نابود كنيد؟ ھر كسي مي داند كه نامش چيست ، پدرو

مادرش كيستند ، اھل كجاست، چه نيازھايي دارد .و چه چيزھايي مي خواھد يا نميخواھد وتوانائيھا و

ضعفھاي خود را نيز بھتر از شماميداند. پس شما چه چيزي را مي خواھيد به آنان بياموزيد ؟

سقراط :اين مذھب را من خودم در آورده ام زيرا كشف كرده ام كه ھيچكس خودش را نمي شناسد و

اينھايي ھم كه شما گفتيد خودشناسي نيست بلكه جھان شناسي فردي ھر كسي است كه مربوط به

خود او نيست بلكه شرايط اوست او حتي نام خودشرا ھم برنگزيده و لذا مال او نيست . من مي خواھم

ھركسي را به او نشان دھم و بشناسانم ، روح او را.

قاضي:عجب ! آيا خودتان توانسته ايد كه روح خود را دستگير كنيد و بشناسيد ؟ اگر موفق شده ايد لطفاً

كمي براي ما ھم بازگو كنيد تا شايد ما ھم علاقه مند شويم.

سقراط:شما اينك شاھد روح من ھستيد . من توانسته ام كه روح خود را از تنم استخراج و عيان سازم .

قاضي :اگر چنين باشد اين علمي بسيار وحشتناك است زيرا گمان نمي كنم در شھر آتن مردي زشت

روي تر و زننده تر از شما وجود داشته باشد . آيا مي خواھيد ھمه مردم يونان را شبيه خودتان ھمچون

ديو نمائيد؟

سقراط:آري. دقيقاً ھمينطور است ؟

قاضي:ما ھم درست به ھمين دليل شما را زنداني و محاكمه مي كنيم تا زيباروي ترين مردم جھان يعني

يونانيان را تبديل به زشت ترين اقوام بشري چون خودتان نسازيد و رنگ طلايي مارا سياه ننمائيد.اما

سوال من اينست كه راز جذابيّت و جادوي سيماي زشتي چون تو چيست كه ھمه مردمان را از ھر طبقه

جلب كرده و مريد خود ساخته ايد؟

سقراط:اين ھمان جذابيّت و افسون روح من است كه در من آشكار شده و چون شما روح نداريد مرا از

چشم بدن خودتان اينطور زشت مي بينيد . شما ھم اگر خودتان را بشناسيد مرا زيباترين انسان خواھيد

ديدو خودتان ھم زيبا خواھيد شد و ھمه شما را دوست خواھند داشت.

قاضي : چرا فقط آدمھاي بدبخت و حقير و بي سروپا و طُفيلي جامعه شما را زيبا مي بينند؟ آيا فقط

آدمھاي بيچاره مي توانند خود را بشناسند؟

سقراط: اينطور نيست . در ميان شاگردان من آدمھاي خوشبخت و پولدار ھم ھستند ولي بدبختھا بيشتر

ميل خود شناسي دارند زيرا نميتوانند خودشان را در پول تما شا كنند چون پول ندارند. پس مجبورند

خودشان را در خودشان پيدا كنند.

قاضي :چرا فقط جوانان در اطراف شما ھستند . آيا از ساده گي و بي تجربگي آنان سوء استفاده

نميكنيد؟ آيا از پولشان و زيبائي جمالشان سوءاستفاده نمي كنيد ؟ ما شواھدي در اين باره پيدا كرده ايم

. آيا شما حاضريد از اين راه رسالت خود توبه كنيد و مثل سابق به شوراي شھر ملحق شويد و به مردم

يونان خدمت كنيد تا دموكراسي پايدارتر شود و رونق و رفاه توسعه يابد ؟

سقراط:ابداً .

قاضي : پس بايد بين تبعيد از يونان و مرگ ، يكي را برگزينيد .

سقراط: مرگ را انتخاب مي كنم .

قاضي: آيا مگر رسالت نداريد تا ھمه را بخودشان بشناسانيد پس چرا نمي خواھيد اين رسالت را براي

مردم غير يوناني ادا كنيد ؟ آيا رسالت شما فقط براي يونانيان است ؟

سقراط : رسالت من براي جھانيان است و من اولين پيامبر خود –شناسي ھستم تا مردم را از اين راه به

خدا برسانم زيرا سريعترين راھھاست. ولي بشريّت ھنوز آماده نيست و دو ھزار سال ديگر طول مي

كشد تاآماده گردد. من پير و خسته شده ام اگر كشته شوم ھم براي من بھتر است و ھم براي رسالت

من. درغير اين صورت بشريّت تا ده ھزار سال ديگر ھم براي اين امر آماده نخواھد شد. خون ما بايد ريخته

شود تا زمين بدان آغشته شود و خاك نسل ھاي آينده از اين خون بر خوردار شود. بدينگونه من در خون

آينده بشريت، آنان را بخودشان معرفي خواھم كرد .

قاضي : اين ھذيانھا ھم از خودشناسي توست ؟ بھرحال ما تو را بگونه اي مي كشيم كه خونت ريخته

نشود و ھدر گردد تا بشريت را از اين جنون نجات داده باشيم. ما به تو زھري خواھيم خوراند تا خونت را

تجزيه و نابود كند. ولي ازآنجا كه دوست قديمي من ھستي . باز ھم به تو نصيحت مي كنم كه يا توبه كن

و به حكومت آتن باز گرد و به مردم فلسفه بياموز تا ھوشمند شوند و يا تبعيد را برگزين.زيرا قتل تو براي

من ناگوار است زيرا شاگرد تو بوده ام و قتل تو براي من مثل خود كشي است. از تو خواھش ميكنم

بخودت ظلم نكن و دست از اين خود-كشي بردار. آيا عاقبت خودشناسي ، خود كشي است ؟ مرا وادار

به قتل خودت مكن. اگر تو از طرف خدايان رسالت داري من ھم از طرف مردم آتن رسالت دارم تا تو را از

اين راه برگردانم تا روي به مردم كني واز امر من كه حكم مردم است اطاعت نمائي. من نماينده پارلمان

ھستم و مأمور مردم .

سقراط: تو مأموريت خودت را انجام بده و من ھم مأموريت خودم. تو مأموري كه مرا اعدام كني ومن ھم

مأمورم تا در اين رسالت كشته شوم . پس مأموريت ھر دوي ما در اين باره به امر واحدي ميرسد . پس

من و تو با يكديگر در اين باره دوست و ھمكار يم . من از تو بعنوان شاگرد قديمي خودم ممنونم كه مرا در

انجام رسالتم ياري مي دھي .

قاضي : تو اگر به وطن و مردم خودت وفا داشتي اينقدر لجاجت نمي نمودي . ما ميدانيم كه تو تحت

آموزش مغان زردتشتي ايرانيان ھستي كه دشمنان ديرين ما ھستند. تو خائن به وطن و مردم خودت و

خدايان يوناني ھستي .

سقراط : تو درست مي گويي. من فرستاده خداي يگانه زردتشت ھستم و اين علم را از او دارم . و

فلسفه يوناني ھم تماماً از ھمان اقليم است. و رسالت مرا نيز حدود ھزار سال ديگر ھمان مردمان

تصديق خواھند كرد و كاملترين صوفيان ازآن ديار ظھور خواھند كرد و بشريت را نجات خواھند داد. شما

امروزه صوفي بودن را بزرگترين گناه و جرم مي دانيد و ولذا مرا صوفيست مي ناميد تا راحتر بكشيد. ولي

بزودي بشريت اين عنوان را برتر از مقام خدايان قرار خواھد داد . و من نخستين صوفي شھيد ھستم كه

به جرم خودشناسي كشته مي شوم . بزودي نام مرا ھمه خردمندان جھان برتر از نام زئوسوآپولون

قرار خواھند داد. ھر چند كه در يونان تا قرنھا تحت عنوان نام ومكتب من سواستفاده ھا خواھد شد و

فلسفه ھاي دروغين بر پا خواھد گشت و فتنه ھا خواھد آفريد . در پايان اين فتنه بزرگ، صوفي بزرگ

تاريخ ظھور خواھد نمود وخداي يگانه را از وجود خود معرفي خواھد كرد .

فرداي آن روز نزديكترين شاگرد سقراط يعني افلاطون كه با استادش زنداني بود و قرار بود بھمراه وي

كشته شود به نزد استاد آمد و بسيار عجز و لابه كرد تا استاد را از انتخاب مرگ خود باز دارد ولي

نتوانست . سقراط جام زھر را سر كشيد و افلاطون رفت و سپس آزاد شد و اندكي بعد به دستور پارلمان

آتن نخستين دانشگاه فلسفه را تاسيس نمود و شاگرداني چون ارسطو را تربيت كرد كه به دربار مقدوني

رفت و اسكندر را پرورش داد تا براي فتح جھان و استقرار دموكراسي ، بشريت را به خاك و خون بكشد . و

اين جريان ھنوز ادامه دارد. جرياني كه حاصل تبديل خودشناسي به فلسفه است كه مولّد تمدن غرب

است كه حامي دموكراسي و جھانخواري ميباشد .


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد سوم ص 174


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۵:۵۲:۵۹ ] [ محمد ]

حقّ بدي


بديھاي بشر نيز داراي ذاتي نيك است و برخاسته از نيك خواھي جاھلانه بشر است. انسان بميزاني كه
مي خواھد نيك باشد مرتكب اعمال بد مي شود. پس يا اين نيكي باطني ھم بد است كه مولد اعمال بد
مي شود و يا بديھائي كه ظاھر مي شود داراي ذاتي نيك است.
در حقيقت آدمي بدليل روحي كه دارد و امر خداست ذاتاً نيك و نيكخواه است ولي جاھل است و لذا نمي
داند كه چگونه اين نيكي را به فعل آورد. در واقع فقط يك بدي وجود دارد و آن جھل است و اين جھل جز از
طريق معرفت درباره ذات نيكخواھي خويش برطرف نمي شود يعني معرفت نفس.
پس فقط يك چيز خوب وجود دارد و آن خودشناسي است و يك چيز بد وجود دارد و آن جھل درباره باطن
خويش است.
تجربه عملي – فني بشر نشان داد كه دانش فني درباره خويشتن كمترين كمكي به نيك شدن انسان
نكرد و بلكه او را مغرورتر و شرورتر نمود. دانش فيزيكي و شيميائي و بيولوژيكي و طبي درباره خويشتن
ھيچ ربطي به معرفت نفس ندارد در حاليكه عمده خودشناسي ھاي مكاتب مدرن غرب تماماً اطلاعات
عاريه اي درباره انسان است كه انسان را فقط بعنوان يك موجود بيوشيميائي مورد مطالعه قرار ميدھد و
يا حداكثر مكانيزم رفتار بشري را به لحاظ منافع مادي مدنظر دارد و در عاليترين حدش ايده ھا را مورد
تجزيه و تحليل منطقي قرار مي دھد كه ھيچكدام از اينھا ربطي به شناخت روان انسان ندارد .
روانشناسي ، عرفان نفس است.

از كتاب دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد سوم ص 126

ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۴ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۶:۰۰:۵۴ ] [ محمد ]
فلسفه توپ بازي

توپ ، بازيچه كودكان است و امروزه كل بشريت به كودكي خود بازگشته و توپ پرست شده است. عصر
جديد به لحاظي عصر توپ بازي و توپ پرستي جھاني بشر بر روي زمين است . زميني كه بواسطه علوم
و فنون د رحال استخراج كامل و تھي شدن است و ھر چه ھم كه استخراج مي شود بلعيده مي گردد و
تبديل به زباله مي شود. گوئي عشق به توپ عشق به زميني پوك و ميان تھي است كه ھمه بدنبال آن
مي دوند تا آنرا بر دروازه حريف خود وارد كرده و وجودش را بگشايند و تسخير كنند. اين شي مدور ميان
تھي و ورم كرده ھمچون مغز بشر مدرن نيز مي باشد ھمانطور كه براستي ھمه توپ بازان و توپ پرستان
و تماشاچيان توپ بازي به لحاظ مغزي ميان تھي و پوك شده اند و ھيچ و پوچ گشته و به ياري اين كله
پوك خود ميخواھند حدود وجود ديگران راھم بشكافند و بر آن وارد شده و ديگران را مسخّر و مسخره خود
سازند. امروزه حتي تسخير كردن به معناي سلطه و حكمراني نيست بلكه بمعناي مسخره گي است. و
اين مسخره گي نھايتاً كل زمين را بعنوان يك توپ به بازي مي گيرد و آنرا مي تركاند.
في المثل آمريكا را در عراق تماشا كنيد و بريتانيائي را كه باني و سلطان اين بازي در جھان است. اين
توپ پرستي و توپ بازي در گلوله تفنگ و توپ ھم متجلّي است كه جنگ بازي را پديد آورده است .
امروزه حتي سلطه ھم معناي خود را از دست داده وسلطه بازي است كه جھانيان را به تماشاي اين
بازي مي كشاند مثل ميادين فوتبال . و اين بازي منجر به بازي با توپھاي كوچك و نامرئي با نام ھسته اتم
مي شود وبازي اتمي در مي گيرد و اين غايت توپ بازي بشر است و توپ نشانه سمبليك پوچ بازي و
پرستش پوچي و پوكي و عبث و بازي است . در قديم اين بازي ھمان چوگان بود. كه بازي اشراف پوچ
شده دربارھا بود كه گاه با كله قربانيان خود بازي مي كردند و امروز جھاني شده است.

از كتاب دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد سوم ص 127

ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۳ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۶:۰۰:۴۹ ] [ محمد ]

تلخ ترين حقيقت(فلسفه حق)

« حقيقت تلخ است »: اين يك حكمت جھاني است ولي حكمتي وارونه و بلكه ابليسي است و درستش

اينست: حقيقت از راه دور تلخ مي نمايد ! زيرا ھمه بدبختي ھا و تجربيات تلخ و ھلاك كنندۀ زندگي انسان

محصول گريز انسان از حقيقت ھر امري است. آنچه كه ھر چيزي را نھايتاً تبديل به حقيقتي تلخ و كشنده

مي كند نزول ناگھاني حقيقتي در حين گريز ما از آن حقيقت است در حاليكه مي خواستيم آن حقيقت را

كتمان نموده و بلكه در نزد خود وارونه سازيم. در واقع آنچه كه تلخ است نه حقيقت بلكه وارونگي حقيقت

در نظر ماست و يا وارونگي ما در مقابل حقيقت. يعني حق ستيزي !

حق در ذائقه كسي كه با آن در جنگ است تلخ مي آيد و اين نيز حق است. و اما از ميان ھمه حقيقت

ھائي كه شبانه روز از روبرو شدن با آن مي گريزيم حقيقت عشق و محبت و دوستي است كه در نزد

انسان حق گريز به مثابه تلخ ترين حقايق است. يعني روبرو شدن با واقعه اي كه از بطن معشوق و يا

كسي كه دوستش مي داشته ايم، بناگاه يك ديو آشكار شود. حال آنكه بارھا و بارھا قبل از قيامت

عشق، ما شاخھاي اين ديو را ديده و به روي خود نياورده و بلكه آنرا تلطيف و وارونه كرده و نشانه عشق

تفسير نموده ايم و علناً و آگاھانه خود را فريب داده ايم تا اينكه بالاخره حق آن عشق وارونه و دروغين بر

سرمان فرود آمده و سيماي ديوي را كه عشق ناميده بوديم برما عيان مي سازد. اين عاقبت دوست

داشتن كسي است كه داراي حق دوست داشته شدن نيست. و عاقبت توقع دوست داشته شدن و نه

دوست داشتن . اگر قرار باشد معشوق ھم عاشق را دوست بدارد اين ديگر عشق نيست . حق عشق

بشري در يكطرفه بودن آن است وتلخي اش نيز.

از كتاب "دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني - جلد سوم


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۳:۲۳:۳۴ ] [ محمد ]
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ]
.: Weblog Themes By tinablog :.

درباره وبلاگ

پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
لینک های تبادلی
فاقد لینک
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت   لغو عضویت