بي همتا
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 26
دیروز : 17
افراد آنلاین : 1
همه : 3799
پيوندهای روزانه
لينكي ثبت نشده است
چت باکس

فلسفه خوشبختي

خوشبختي يك احساس است : احساس رضايت ! اين واضح ترين ومحسوسترين وجھاني ترين تعريف از

خوشبختي است واما مسئله اينست كه احساس رضايت ازچه ؟!

به تجربه مي دانيم كه انسانھاي متفاوت درشرايط يكسان از زندگي اقتصادي واجتماعي وسياسي

واعتقادي داراي احساسات متفاوت وبلكه متضاد درباره بخت خود ھستند .درشرايطي يكسان يكي

احساس خوشبختي دارد وديگري بدبختي ، مثل دو فرزند از يك خانواده . پس مسلم است كه موضوع اين

احساس يك پديده بيروني نيست بلكه وجود وماھيت باطني خود فرد است . يعني احساس خوشبختي يا

بدبختي مربوط مي شود به احساس رضايت يا عدم رضايت از خويشتن و نه ازديگران و شرايط اقتصادي

وفرھنگي و... . ھرچند كه اكثر آدمھا بواسطه جھل وغفلت ازخويشتن ھمواره علت بدبختي خود را عوامل

بيروني مي پندارند: والدين ، حكومت ، فرھنگ ، اقتصاد ، سياست ، زمانه و.... وسرنوشت وحتي خدا .

اينھا ھمه عوامل غيرخودي ھستند . وكاذب بودن اين احساس وانديشه ھمين بسكه چنين انسانھائي

ھرگز علت خوشبختي خود را ديگران وعوامل غيرخودي نمي دانند وبلكه اتفاقا ھوش واستعداد

وپشتكارخود راعلت خوشبختي خود مي دانند . يعني خوبي را ازخود و بدي را از غيرخود مي دانند . به

لحاظ اعتقاد ديني اين ھمان كفر است كه درقرآن نيز ذكرش رفته است كه كافران علت بدبختي خود را

والدين وفرزندان ومردمان ورھبران ومعلمان و... ميدانند كه اين دروغ است وخود مي دانند كه دروغ مي

گويند .

دريك كلام احساس خوشبختي يا بدبختي ھمان احساس رضايت يا شكايت ازخويشتن است درنفس

وآگاھي انسان . به بيان ديگر اين احساس حاصل رضايت يا شكايت وجدان انسان ازعملكرد و افكار و راه

و روش اوست . كسي كه وجدانش از او راضي باشد در ھر شرايط كمابيش احساس خوشبختي دارد كه

عبارت است از آرامش، اتكابه نفس، قناعت ، صبر ، عزت نفس و. ....

و اما وجدان چيست ؟ گوئي وجدان كانوني از روح و دل و روان انسان است كه ھرگز قابل فريب نيست وبه

ھيچ فلسفه و رفتاري نمي توان به دروغ وي را راضي نمود . گوئي وجدان ھمان منظر پروردگار بعنوان

قاضي ذات است . گوئي وجدان نوعي ھشياري و بصيرت و آگاھي روح است ونه آگاھي ارادي انديشه .

برخي معتقدند كه وجدان ھمان دل انسان است . بھرحال دعوا بر سر جايگاه وجودي وجدان تفاوتي پديد

نمي آورد ومھم اينست كه چنين كانوني دروجود انسان حضور دارد و در واقع ھمان الوھيت وجود انسان

مي باشد. وجدان ھمان شاھد وجود است.

برخي اين اعتقاد رادارند كه انسان مي تواند به واسطه خود-فريبي يااستمرار در ستم ، وجدان

خود را بكشد ويا به خواب برد و از كار بيندازد . تبھكاران و اشقياي حرفه اي نمونه اي براين مدعا تلقي شده

اند كه به آساني دست به ھر ستمي مي زنند وبسيار ھم شاد و ازخود راضي به نظر مي رسند. ولي به

نظر ما امكان ندارد وجدان انسان نابود شود يا حتي به خواب رود بلكه آنگاه كه بشري حجتھاي عقلي

و ديني و اخلاق را درطولاني مدت ناديده گرفت وبه ستم اصرار ورزيد وجدان ھم از او قھركرده وبه اعماق

ناخودآگاه فرو مي رود و افسار صاحبش را به خودش مي دھد تا گم شود . بيان چنين وضعي درقرآن كريم

مذكوراست كه خداوند برخي از كافران را بحال خود مي نھد كه تاپايان عمرشان غرق درحيات جانوري

باشند وآنگاه پس ازمرگ به حسابشان مي رسد . ولي مي دانيم وشاھديم كه حتي تبھكاران حرفه اي

وبه اصطلاح بي وجدان ھا ھم براستي آرامش وعزت ولذتي ندارند ولذا مجبورند خود راغرق درمسكرات

ومخدرات وداروھاي مسكن وروان گردان كنند تابتوانند خودرا تحمل كنند . يعني وجدان حتي درحالت قھر

وغضب ھم به صاحبش اجازه نمي دھد كه حتي در عين عياشي خوش بگذراند و لذت برد.

درواقع وجدان ھمان كانون وھسته مركزي« وجد » است كه مصدر وجدان ھمان « وجود » مي باشد .

آشيانه گوھره وجود است كه خداست . به زبان ساده تر وجدان ھمان روح خدا درانسان است واين به

غيراز روان بشري مي باشد.

درفرھنگ روانشناسي مدرن ، وجدان را Alter ego يا Super ego مي نامند ، يعني خودبرتر يا آگاھي

ماورائي.

بااين اوصاف مي توان گفت كه ميزان رضايت يا شكايت خدا ازانسان ھمان ميزان احساس وجود

واحساس خوشبختي يا بدبختي است زيرا احساس بدبختي ھمان احساس پوچي ونابودي است.

واما رضاي خدا از بشر بر ميزان دين اوست . انسان به ميزاني كه تقوي وسخاوت ونيكوكاري وگذشت

وقناعت ومحبت اختيار مي كند به رضاي وجدان يعني احساس خوشبختي مي رسد ھرچندكه فقير وتنھا

وبلكه زنداني و در زنجير باشد. آنچه كه موجب مي شود تا امام موسي كاظم (ع) را تاآن حد شكنجه كنند

احساس رضايت ولبخند وي نسبت به زندان وشكنجه بود زيرا خدايش يعني وجدانش ازوي راضي بود.

علي (ع) مي فرمايد ميزان رضايت خدا ازشما ھمان رضايت شما ازخودتان است زيرا خداوند ھمان خود

خود خويشتن شماست.

وجود انسان برقوانين وفطرتي خلق شده است كه نمي تواند به واسطه شقاوت وخودپرستي و ستم و بد

عھدي وحرام احساس خوشي داشته باشدو احساس سعادت كند . اين امردال بر فطري بودن دين

واخلاق الھي است.

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد چهارم ص177


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۳ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۳:۰۹:۱۱ ] [ محمد ]

احساس نابودي « عصر پوچي »

دردم از ھيچ است ودرمانم به ھيچ!

به لحاظي عصر جديد را بايستي عصر نابودي بشر دانست. امروزه ھر كسي از پير و جوان و فقير و غني و

شرقي وغربي و كافر و مؤمن به نوعي دچار چنين احساسي است كه عموماً ھيچ دليل منطقي ھم

ندارد. اين وضعيت رواني از احساس پوچي آغاز شده و به احساس ھراس از نابود شدن ميرسد كه

آستانۀ اعتياد و خود كشي و جنون و جنايت است .

نيچه بزرگترين فيلسوف آينده تاريخ تمدن غرب ، عصر جديد را عصر حاكميّت جھاني نيھيليزم (نيست

انگاري ) و خود را ھم پيامبر اين عصر ناميده است. خود او نيز در قھقراي اين ھيچي و پوچي سقوط كرد و

ده سال آخر عمرش را در جنوني بس عجيب ، خاموش ماند و فقط نظاره كرد. او تراژيكترين سيماي

فلسفۀ غرب است. در فلسفۀ او از مطلق كفر تا غايت ايمان حضور دارد و لذا ھر كسي ميتواند خود را با

او ھم ذات پندارد. برخي او را نابغه و برخي او را ديوانه مي خوانند برخي ھم قديسش مي پندارند برخي

ھم عين شيطان. بھرحال او ھمه وجوه انسان مدرن را در خود دارا بود و كاملترين انسان مدرن محسوب

مي شود .

بھرحال احساس پوچي و نابودي بشر مدرن چند علت منطقي دارد:

1- شكم سيري و عياشي و مصرف پرستي و آزاديھاي بي قيد و شرط.

2- به كام رسيده گي سريع .

3- دانائي و اطلاعات بي خاصيت و بي معنا كه حاصل سواد آموزي اجباري و رسانه ھاي جھاني و انفجار

اطلاعات است .

4- تضاد فزاينده طبقاتي بين فقير و غني .

5- ناامني حاصل از امراض لاعلاج و سلاحھاي امحاي جمعي .

6- نابودي اعتماد و وفا و محبت مخصوصاً در خانواده ھا .

7- سبقت تكنولوژي از اراده بشري .

8- آثار رواني آلوده گيھاي محيط زيست مثل وآب و ھوا و آلوده گيھاي صوتي و امواج ماھواره اي .

ولي بنظر ما علت العلل اين پوچي و نابودي واقعه ايي است كه ما آنرا آخرالزمان و قيامت مي ناميم كه

عرصه ظھور اعماق نفس بشر بواسطه تكنولوژي مي باشد و قلمرو ظھور حق و روياروئي با خداوند كه

غايت قيامت است. ظھور حق منجر به ابطال نفس بشر گشته است و بيھوده گيھاي اميال و آرزوھا و

باورھاي ديرينه انسان در طول تاريخ . بسياري از اصول بديھي علم در حال ابطال است. بسياري از قواعد

و قوانين اجتماعي در حال انقراض است. بسياري از باورھا و مقدسّات كھن در حال فروپاشي ميباشد و

بطالت و دروغ بسياري از ايده الھاي بشري محقق گرديده است و بسياري از آرمانھا و ايدئولوژيھا در ورطه

عمل به پوچي رسيده اند و بسياري از ادعاھا رسوا گرديده اند و ھر كسي در نزد خودش ھيچ و پوچ شده

است. و اين نتيجه اجتناب ناپذير عصر خرد گرائي و علم پرستي است كه بسياري از عرفاي قديم قرنھا

پيش از اين به آن رسيده و بطالت عقل عليتّي را درك نموده بودند .

بشريّت بر آستانه عقل و علم و عشق و آرمان برتري قرار دارد و نيز دين و آئين برتر و تمدني دگر. ولي تا

يافتن درب اين انسان و جھان دگر قربانيان بسيار خواھند بود و نسل ھاي ميليوني و ميلياردي فدا خواھند

شد. و نيھيليزم ھمچون مسلخ يك دوره از تاريخ رخ نموده و بشريّت را به فراسوي تاريخ مي خواند و

پروندۀ مدرنيزم را مي بندد وجھان براستي پست مدرن را افتتاح مي كند. براي نجات از اين مسلخ تاريخي

ايماني ناب و معرفتي قلبي و عشقي خالص ميطلبد. ديگر مذھب شرك و نفاق بكار نمي آيد .

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد چهارم ص172


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۲ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۳:۰۵:۳۱ ] [ محمد ]

برابري : سرّالاسرار تمدن بشري

تمدن به معناي گردھمائي و تجمع افراد بشري ھست كه موجب پيدايش مدينه ھا (شھرھا)گشته است

كه ھسته نخستين اين گردھمائي ازدواج وتشكيل خانواده است . وقتي قرار است كه دو نفر يا چند نفر

انسان براي ھميشه كنار ھم زيست كنند يا بايستي يكديگر را دوست بدارند ويا بايستي مساوات را رعايت

كنند يعني برابري نمايند وبطور مساوي وظايف را تقسيم كنند . وقتي عشق ومحبت باشد نيازي به

مساوات نيست وكافيست ھر كسي خودش باشد وتفاوتھا بخودي خود بواسطه گذشت ھا وايثار متقابل

جبران مي شود بشرط اينكه محبّت دو طرفه باشد وگرنه فرد اھل محبّت بالاخره خسته مي شود ورابطه

از بين مي رود . اين قاعده از خانواده تا كالبد كل جامعه را در بر مي گيرد.

ولي اگر محبت نباشد كه اكثراً نيست تلاش براي برابري منجر به جدال فرھنگ مي شود وتمدني كه رخ

مي نمايد تمدن جنگ است وجنگ تمدنھا كه جنگ افراد وگروھھاي بشري ميباشد .ولي اگر تلاشي براي

برابري نباشد وھر كسي بميزان قدرت واستعدادھايش زيست كند البته تبعيضھا پديد مي آيد ودوران

بس طولاني برده داري رخ مي دھد . بنابراين جنگي جز براي برابري نيست واين جنگ بي پايان است

زيرا اين برابري امري تصنعي وتقليدي وتبعيضي نيز مي باشد زيرا قوي تر بايستي خود را مھار كند

ومحدود نمايد تا ضغيفتر با او برابر شود . پس برابري علت وعلل جنگھاست كه از خانه تا حكومت در جريان

است وذاتاً بي پايان است مگر اينكه ژن بشريت براساس يك نژاد واحدي تبديل گردد وھمه ذاتاً يكي شوند

واز طبيعت خود تھي گردند . برابري واقعي عملاً مترادف با نابودي انواع است . اين مسئله را بطور واضح

تري در جريان برابري زن وشوھر شاھديم كه ھر دو از ماھيت خود ساقط شده وھمين امر اصل ومقصود

بر ابري يعني گردھمائي وتشكيل خانواده را نابود مي سازد . در واقع آنچه كه قرار بود گردھمائي را

ممكن كند اصلاً فرد را نابود ساخته ولذا گردھمائي را ھم محال مي سازد اين تضاد ذات گردھمائي وتمدن

است كه بر اساس محبت متقابل نباشد .

مي دانيم كل ھر آنچه كه دانش و تكنولوژي ناميده مي شود از مھمترين محصولات تمدن است وجالب

اينكه در ذات دانش و تكنولوژي ھم آنچه كه اساس و محور مي باشد علامت ومعنائي بنام تساوي(=)

است كه پايگاه نخستين منطق ورياضيات بعنوان مادر علوم وفنون مي باشد . وباز مي بينيم كه اين

مھمترين فرآورده مدني بشر كه مدنيت را عملي ساخته وتوسعه مي دھد ھمان راز محال وتضاد ذاتي

حضور دارد وبشر براي اجراي علوم وفنونش مجبور به تخريب وتبديل جھان طبيعت است تاصنعت را پديد

آورد تا بتواند شھرھا را تغذيه كند وتوسعه دھد وسامان بخشد.

وقتي قرار است مثلاً X=Y شود يا بايستي يكي ثابت بماند تا ديگري كاملاً نابود گردد وھمسان آن شود 

ويا بايد ھر دو از جايگاه وجودي خود خارج شوندتا به ھم نزديك گردند . بھرحال تساوي بر ذات تخريب

وتباھي عمل مي كند . ودر جريان اين تخريب وتباھي طبيعت نيز پديده ھاي حيرت آوري مثل ويروسھا

وبمب ھا رخ مي نمايند وبجان موجوداتي بنام بشر مي افتند كه مي خواھند ھمه چيز را به ھم تبديل

وبرابر سازند . لذا مي بينيم كه انسان متمدن ھم دردرون وروابط خودش با يكديگر براي برابرشدن در حال

جنگ تا نابودي است وھم از جھان بيرون كه به جنون برابر سازي بشر مبتلا شده نيز موجوداتي به انسان

حمله ور مي شوند تا او را نابود كنند.

بنابراين درس اخلاقي از اين پديدار شناسي آنست كه دست از برابري برداريم وبه دوستي ومحبت روي

كنيم وگرنه بدست خودمان نابود مي شويم.

واگر ھم نمي توانيم يكديگر را دوست بداريم بھتر است دوباره مثل ميمونھاي اوليه به غارھا وجنگلھا باز

گرديم وبه زندگي جانوري رجعت كنيم . ويا آنقدر براي برابري بجنگيم تا نابود شويم .

از كتاب" دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد چهارم ص 99


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۱ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۵:۵۸:۳۳ ] [ محمد ]

دين و واقعيت


قرآن مي فرمايد: «براستي كه دين ھر آن واقع است .» بنظر ما ھيچ آيه ھمچون اين آيه مذكور دين را

بعنوان يك جھان بيني كامل عرضه نمي كند . جھاني كه عين دين است وديني كه بيان واقعيت است . از

اين منظر دين يك ايدئولوژي آرمانشھري وبايد ونبايدي نيست ھمانطور كه در جاي ديگري مي گويد:« در

دين ھيچ جبري نيست.» در واقع كل جھان وجھانيان در دين است وكل عالم ھستي ھمان دين به معناي

« راه »است راھي كه به خدا مي رسد وھيچكس را از اين راه گريزي نيست ھمانطور كه قيامت كبري

ھمه به حضور خدا مي رسند خواه ناخواه.

ھمانطور كه بھشت ودوزخ وبرزخ وھمه طبعات وطبقاتش در دين است . وانسانھا يكي از اين سه روش

ومكتب را در دين انتخاب مي كنند وھمه به خدا مي رسند .

از آيه مورد بحث درك مي شود كه دين ھمان مكتب رئاليزم است منتھي رئاليزمي صرفاً مادي بلكه يك

رئاليزم كامل كه ھمه ابعاد ووجوه واعماق وطبقات عالم ھستي را شامل مي شود ولذا آنان كه دين را

بواسطه معرفت انتخاب مي كنند از راه بھشت بخدا مي رسند ولذا با واقعيت جھان آشنا شده ودرباره اش

علم مي يابند ومابقي كه دين را انتخاب نمي كنند از راھھاي دوزخي وبرزخي وارد واقعيت جھان شده ولذا

آن را فھم نمي كنند وعلومشان تماماً فرضي وتوھمي ومحكوم به ابطال است . واين راه را ظالمانه طي

مي كنند يعني با زور.

و لذا در دين بسته به راه و روشي كه انسان براي زيستن و بودنش انتخاب مي كند دچار صفات كافرانه ،

مشركانه ، منافقانه يا مؤمنانه و مخلصانه مي شود . و ھمه اينھا در دين ھستند و خواه ناخواه در مسير

ھدايت مي باشند منتھي يا ھدايتي در ظلمت است و يا روشنائي . اين راه يا بواسطه معرفت طي مي

شود و بابصيرت و يا بواسطه جھل و توھم . يا باشوق و يا با فحش، يا با تسليم و رضا و يا با اكراه و زور ، يا

انسان دين را انتخاب مي كند و يا دين ، انسان را انتخاب مي كند.

واقعيت عالم و آدم ، دين است وفقط بواسطه دين درك مي شود.


از كتاب" دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد چهارم ص 95


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۹ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۶:۰۳:۴۸ ] [ محمد ]

چرا كسي كمبود عقل ندارد؟


براستي كه آدمي و خاصّه انسان مدرن جز كمبود پول ھيچ كمبود ديگري احساس نمي كند . براي اين

سئوال دو جواب متضاد وجود دارد . يكي اينكه خداوند به ھمه آدمھا عقل كامل بخشيده است و لذا

ھيچكس احساس نقص در عقل ندارد . در اينصورت پس كاملاً مسئول حيات و ھستي خويش است و بايد

خوب و بد سرنوشت خود را به گردن بگيرد . و امّا پاسخ دوم اينست كه چون اكثريت مردم احساس كمبود

عقل نمي كنند ھرگز بدنبال رشد عقلاني نمي روند و به ھمين دليل اين ھمه بدبخت ھستند و جھان تبديل

به ديوانه خانه شده است وھيچ جائي براي عقلا نيست و عاقلان يا محكوم به مرگند و يا در انزوا و سكوت

زندگي مي كنند و لذا عقل قاچاق ترين چيزھاست و عقلا نيز ھمچون بھلول بايد تجاھل كنند تا زنده بمانند .

بنظر ما اين ھر دو پاسخ به ظاھر متضاد درست است و به مثابه دو روي يك سكّه واقعيت بشري است .

خداوند به ھمه عقل كامل بخشيده و درست به ھمين دليل از ھمه مأخذه مي كند . ولي اين عقل مثل

كالائي نقد و بيروني نيست كه قابل مصرف باشد و مثل غذا مواد حياتي را تأمين كند ھر چند كه بشر حتي

در امور تغذيه ھم جاھل تر از حيوانات است .

مسئله اينست كه عقل مثل يك ذخيره و گنج نھان در گوھره وجود بشر است كه بايستي كاويده و استخراج

شود . و اينست معناي اين آيات كه پس چرا در خود نظر نمي كنيد ، چرا در خود تفكر نمي كنيد و.... . اين

دعوت به استخراج نور عقل است . عقل چيزي نيست كه در مدرسه و بازار قابل اكتساب باشد . آنچه كه

در مدرسه و كتاب كسب مي شود اطلاعات و اخبار گذشتگان است و محصولات عقلاني آنھاست . آدمي با

مصرف ميوه درختان ھرگز به بار نمي نشيند و ميوه نمي دھد . عقل ھمان علم زيستن است و در مدرسه

علم گذشتگان (اموات) تحصيل مي شود . عقل بواسطه خود –شناسي و تأملات دروني ودقت و تفكر در

احوال و اميال و اعمال و تناقضات خويشتن پيدا مي شود . كارگاه عقلانيت بشرمعرفت نفس است . بھمين

دليل علي (ع) مي گويد : كسي كه خود را نمي شناسد ھيچ چيز را نمي شناسد . و اين يعني فقدان عقل

. بقول علي (ع) عقل و حكمت گمشده انسان است.


از كتاب" دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد چهارم ص 95


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۸ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۳:۰۷:۲۳ ] [ محمد ]

ديالكتيك علم و دين


ديالكتيك به زبان ساده ھمان وحدت اضداد است .

علوم دنيوي و تكنولوژي كه ترمينال اجرائي آن است ذاتاً در جنگ با دين خدا و ھويت انبياي الھي و

حكيمان پديد آمده است . ھر چه كه علوم دنيوي موفق به تحقق آرمانھايش كه ھمان بھشت دنيوي است

شده ماھيت پنھان كافرانه اش را علني تر نموده است و لذا فلسفه ھاي كافرانه خود را نيز مدوّن ساخته

است مثل ماترياليزم ، ناتوراليزم ، ليبراليزم و سوسياليزم و ....

واضح است كه بانيان اوليه و كاشفان علوم پايه كافران نبودند و بلكه در ميان عامه مردمان از بزرگترين

مؤمنان تلقي شده اند ولي دچار نخستين تذبذبھا و شركھا شده اند . قرآن كريم ھم مي فرمايد : كافران

ھر چند كه دنيا را مي پرستند ولي علم دنيا در نزد مؤمنان است . آنچه كه دانشمندان بزرگ را بتدريج دچار

شرك نمود غرورشان درباره علمشان بود كه بتدريج در طول تاريخ آشكارتر شد تا انكه از ايمان ديني در

قلمرو علوم و فنون اثري باقي نماند و به عصر مدرنيزم رسيد كه انكار آشكار دين است و امروزه دين خدا

دشمني آشكارتر از پيروان علوم و فنون ندارد و اين است كه دانشگاھھا بزرگترين مھد ضديّت با دين

ھستند .

و اما در عصر مدرنيزم كه اصول و اركان بھشت زميني پيدا شده است بتدريج از بطن اين بھشت صنعتي

شاھد گشايش دربھاي دوزخ ھستيم كه يكي پس از ديگري اصول و اركان علم را باطل مي كند از

اينجاست كه از بطن اين كفر علمي و فني شاھد پيدايش گرايشات نوين مذھبي و عرفاني ميباشيم كه

وجود نوابغي چون اينشتن ، پلانك ، ھايزنبرگ و ديگران دال بر اين حقيقت است كه گاه ماھيت علم را به

چالش مي گيرد . بدينگونه مي بينيم كه از بطن اشدّ عداوت با دين تصديق برتري از دين در حال پيدايش

است كه تا حدودي دست و دل از بھشت پرستي شسته و حقيقت جھان را جستجو مي كند.


از كتاب" دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد چهارم ص 90


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۷ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۶:۲۵:۴۹ ] [ محمد ]

مؤمنان كفر گو

اكثر حكيمان و عارفان و خداپرستان مخلص، كفرگوترين انسانھاي تاريخ بوده و با صداي بلند اين كفر را بر

زبان رانده و حتي مكتوب نموده اند و لذا ھمواره تحت اذيت و قتال مردمان و مخصوصاً ملايان جاھل

مذاھب بوده اند . براستي اين چه پديده اي بوده است ؟

مؤمنان حقيقي خداشناسان و خداپرستان دل خويشند ھمانگونه كه خداوند قلب مؤمنان را خانۀ خودش

ناميده است . ولي در نقطۀ مقابل ، كافران كساني ھستند كه خداوند را در آسمان و خيالات ماوراي

طبيعت جستجو مي كنند و مي خوانند . اين تفاوت در قرآن كريم مذكور است . در واقع خداي ذھني كه با

فلسفه و منطق قابل نفي و اثبات است بزرگترين دشمن خداي واقعي است كه در قلب مؤمنان است لذا

مؤمنان عارف ھمواره بر عليه اين خداي ذھني كه خداي كفر است و در واقع نام مستعار ابليس نفس

است در ستيز بوده و او را رسوا و باطل ساخته اند . اصلاً شھامت نفي ابطال خداي ذھني فقط در قدرت

ايمان قلبي است وگرنه آدمي در ھيچ مقامي توان انكار خدا را ندارد و حتي كافرترين كافرھا ھم بدون

چنين خدايي قادر به توجيه زندگي و اعمال خود نيستند . فقط مؤمناني كه از بابت خداوند اطمينان دارند

مي توانند او را از قلمرو ذھنيت و نفسانيت مشرك خود بزدايند و اين ھمان اخلاص است .

در ميان بسياري از عارفان و حكيمان بزرگ تاريخ اين نوع توصيف آشكار است كه مشھورترين آنان در جھان

اسلام از مولانا و حافظ است . و اما در ميان فلاسفه بزرگ معاصر جھان نيز از اين مؤمنان كفر گو و به

ظاھر بي خدا بسيارند به مانند كي ير گارد ، نيچه ، ھايدگر و سارتر كه اصلاً در قلمرو منطق و فلسفيدن

چه بسا نامي از خدا ھم نمي برند و گويي كه او را انكار مي كنند و لذا به فلاسفه ايي ملحد مشھورند كه

نيچه كه در رأس آنان قرار دارد كه علناً مرگ چنين خدايي اعلان كرده است . اين بزرگان در طول تاريخ

شھيدان وصف توحيدي خداوند ھستند . و در واقع بايستي آنھا را فيلسوفاني ملامتي ناميد .


از كتاب" دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد چهارم ص 91


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۶ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۶:۴۶:۰۹ ] [ محمد ]

عشق پاك يعني چه؟

عشقي خالص و محبت پاك يعني كسي را براي خودش دوست داشتن: اين يك تعريف بسيار كلي و گنگ و بي محك است زيرا معلوم نيست كه خود هر كسي چيست كه آن خود را دوست داشته باشيم. آيا خود هر كسي را براي خودش دوست داشتن يعني مريد اميال او بودن؟ اگر عشق خالص به اين معنا باشد داراي چه حق و ارزشي است؟ زيرا هر كسي آرزوئي جز اين ندارد كه كسي را بيابد تا مريد خواسته هايش شود و همه اميال و آرزوهايش را برآورده نمايد. اين آرمان همه افراد بشري مي باشد و منشأ همه تزوير و فريبكاريهاست پس نمي تواند امري بر حق باشد و بلكه ناحق ترين ميل بشر مي باشد. و لذا همه با هزاران نمايش و ترفند در صدد هستند كه كسي را عاشق بر خود نمايند و برده اميال خود سازند و لذا ادعاي عشق خود بخود برانگيزنده چنين توقعي در معشوق است كه: اگر راست مي گوئي چرا خواسته هايم را ارضاء نمي كني و از من توقع داري؟ عشق مظهر اشد نياز است و لذا مدعي عشق در واقع مي گويد كه: لطفاً بمن توجّه كن، مرا بپرست و اميالم را ارضاء نما و فقط تو مي تواني مرا خوشبخت كني! اين حرف دل عاشق است ولي معلوم نيست كه در جريان چه ماليخوليا و واژگون سالاري رواني اين واقعيت وارونه مي شود و لذا كل ماجرا عاشقي غرق در جنون و سوء تفاهمي فزاينده تا سر حد جنايت است و به عداوتي ابدي ختم مي شود. اگر عاشق نياز قلبي خودش را آنگونه كه گفتيم بيان و عيان نمايد هرگز معشوقي به ميان نمي آيد و بلافاصله همه مي گريزند. عاشق كه غرق در اشد نياز است كل واقعيت رواني خودش را در نظر معشوق وارونه مي كند و مي گويد كه: آمده ام تا تورا به محبت تمام وجودم خوشبخت كنم، من فرشته نجات و سعادت ابدي تو هستم …! اينست كه معشوق را ديوانه مي كند و به هزار سوداي جنون آميز مبتلا مي سازد. در حاليكه هر يك طرف مقابل را مريد خود مي پندارد يا مي خواهد و او را يك طعمه و صيدي خارق العاده مي پندارد تظاهر به ايثار مي كند. اينست كه در عشق جز جنون و ماليخوليا و توقعات حيرت آور و افكار پليد و عداوتهاي پنهان و كينه هاي مخوف پديد نمي آيد. هر
يك از طرفين فرد مقابل را پرستنده و مريد بي چون و چرا و بي توقع از خود مي خواهد ولي تظاهري كاملًا معكوس مي نمايد. هر فردي عاشقق بر پرستيده شدن خويش بواسطه ديگري است. هر كس مي پرستد تا پرستيده شود: اينست كل ماجراي عشق! آدمي هيچ كاري نمي كند الا اينكه بواسطه كسي پرستيده مي شود و اين ذات كفر بشر است زيرا فقط خدا لايق پرستش است. عشق پاك حاصل بي نيازي است و بي نياز خداست و لذا فقط خداست كه عاشق است و قابل پرست. پس عشق پاك نه تنها ممكن نيست بلكه عشق قلمرو بروز همه پليديها و جنون و جنايات و مكرها و خيانت هاست الا عشق به خدا و پرستش او كه آنهم معناي واضح و تعريف شده و محسوس دارد و انسان براي ارضاي نياز هايش خدا را مي پرستد كه آخرين و عا ليترين نيازها همانا حيات جاويد وبهشتي است. و كسي كه خدا را بپرستد مي تواند ديگران را بي توقع دوست بدارد زيرا بي نياز  شده  است. و اما عشق بخدا مستلزم معرفت و شناخت يقين بخداست يعني ايمان. و اما اين ايمان كافي نيست و براي محقق شدن نيازها بايستي از احكام خدا كه همان اصول و موازين دين رسولان است اطاعت نمود. يعني خداوند به نيازهاي كسي پاسخگوست كه از وي اطاعت عملي كند و نه اينكه فقط بواسطه نمازها بيانگر نيازهاي خود باشد. نيازهايش را بگويد و راه و روش ديني در پي داشته باشد. و امّا حيات جاويد در اين دنيا حاصل دوستي و محبوبيت در نزد خداست و هر كه از وي اطاعت كند طبق قول خودش مورد محبت او واقع مي شود و لذا آن نياز انسان به محبوبيت كه او را به دريوزگي و مكر و ماليخوليائي بنام عشق مبتلا مي كند در اين اطاعت برآورده مي شود و چه بسا خداوند از نزد خودش انسان حق پرست و مخلصي را مي فرستد تا از جانب او القاي محبّت خود را به ديگران بنمايد و اين فرد همان امام يا پير عرفاني است كه مظهر محبت الهي مي باشد. و او مي تواند تو را براي سعادت و عزّت و جاودانگي ات دوست بدارد و خودت را دوست بدارد زيرا بواسطه اطاعت از خدا داراي هويت و خوديت حقيقي كه همان ايمان است شده اي زيرا فقط خداست كه خوداست و لذا «مؤمن» هم از اسماء خداست. و لذا يك امام و پير معنوي، ايمان تو را كه همان خوديت حقيقي توست دوست دارد و به ايمان تو خدمت مي كند تا تو را به خدا برساند كه
حق خود است. اين خود همانا منظر خداست. كسي كه داراي خوديت پايدار و هويت روحاني نيست اصلًا خودي نيست كه قابل دوست داشتنن باشد و لذا عشق به چنين كسي همانا عشق به بوالهوسي و جنون است و لذا چنين عشقي جز به غول شدن نفس اماره و ديوانگي نمي انجامد و اين عاقبت همه عشقهاي عاري از ايمان و معرفت است كه معشوق را به بلعيدن و نابود سازي عاشق مي كشاند و عاشق را به نفرت.
دائرةالمعارف عرفاني جلد ۶ ص ۱۳۳


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۵ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۵:۵۲:۱۳ ] [ محمد ]

عرفان درماني به زبان ساده

اگرعرفان به معناي خودشناسي است پس عرفان درماني ھم بمعناي درمان امراض و رفع مشكلات

بواسطه خود فرد بيمار، بيواسطه دارو و ابزار است : درمان خود بخودي .

امراض و رنجھا موجب تشديد و بروز دوگانگي نفس و ھويّت بشر مي شوند و فرد بايستي بين اين دوئيت

خود رابطه اي برقرار نمايد . اين ارتباط موجب رفع گرفتاري مي شود . ولي خود فرد بيمار قادر به برقراري

چنين رابطه اي در خود نيست و اين كار عرفان درمانگر است . اين پل ارتباطي بين دوئيت فرد طبعاً از

جنس معرفت است و عرفان درمانگر ھمچون اوئي بين من – توي بيمارقرار مي گيرد و من و توي او را

مربوط مي سازد. ھر فردي در درون خود داراي دوگانگي من – توئي است و اين ھمان حديث نفس انسان

با خويشتن خويش است . ھر گاه كه اين حديث نفس از بين برود و يا ضعيف شود آدمي به لحاظ جسمي

، عصبي يا رواني رنجور مي گردد . يك عرفان درمانگر به مثابۀ محدث نفس بيمار فرد است و صداي

بيماري او را در مي آورد تا با وجدانش سخن گويد . بنابراين فردي كه از طريق عرفان درماني معالجه مي

شود فقط به يك شفاي عميق و ريشه اي نمي رسد بلك دچار بيداري معنوي مي گردد و فطرتش زنده

مي شود و اين ھمان احياي دين است بنابراين عرفان درماني يك شفاي دنيوي و اخروي ، مادي و

معنوي و جسماني و روحاني توأمان است . عرفان درماني موجب شفا و حيات دل مي شود لذا ميتوان

آنرا« دين درماني » ھم ناميد يا « دل درماني ».اين شفا مستلزم اعتماد و باوري عميق مي باشد . به   

بيان ديگر مي توان عرفان درماني را ھو – درماني ( او – درماني ) ھم ناميد به معناي در ميان آوردن حقّ،

در رابطه بين ذھن و دل بيمار . زيرا دوگانگي انسان ھمان دوگانگي بين انديشه و احساس است ،

دوگانگي بين ظاھر و باطن . زيرا ذھن آدمي زبان دنيا و ظواھر زندگي اوست و دل ھم زبان آخرت و معنا و

باطن امور است . در اينجا عرفان درمانگر به مثابۀ پير و عارف باطن بين است كه در عين حال بايستي

جھان بيرون و زمانه و دنياي بيمار را ھم بشناسد و انساني جھان بين ھم باشد .

و امّا اكثر امراض بشر مدرن عاطفي و ارتباطي ھستند مخصوصاً رابطه و عاطفه زناشوئي . در اينجا

عرفان درمانگر بعنوان ھوي رابطه بين من و توي، زناشوئي وارد مي شود و اين دو را با يكديگر به گفتگو و

دركي حقيقي و صادقانه مي رساند تا راز دل گويند . او زبان راز نھفته اين رابطه است ، ھمچنين روابط

دوستانه و ھر رابطه خانوادگي و اجتماعي ديگر .

عرفان درمانگر بايد بتواند به قلمرو رنج بيمار وارد شود و با او ھمدرد و ھمدل شده و در واقع بر جاي او

قرار گيرد و اين امر مستلزم عشقي كافي به انسان و نجات و سعادت بشر است و ھرگز بواسطه فوت و

فن و رفتارھاي نمادين و جملات شاعرانه ممكن نمي شود .

عرفان درماني به زباني ھمان شفاعت است ولي شفاعت عارفانه. پس عرفان درمانگر بايستي انساني

متقّي و مخلص و حق پرست باشد . پس عرفان درماني نمي تواند امرار معيشت باشد .


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد چهارم ص29


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۴ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۵:۴۵:۵۵ ] [ محمد ]


تساهل در دين (پاسخ به يك نامه)

س: اينگونه كه شما معارف ديني را عرضه مي كنيد و مته به خشخاش مي زنيد و موي را از ماست مي

كشيد ھيچ كس قادر به دين داري نيست و مردم از ھمين دين نيمه كاره خود ھم مأيوس شده و دست

مي كشند. آيا بھتر نيست كه مقداري تساھل در دين داشته باشيد؟

پاسخ : تساھل در دين يا تساھل در شرك و نفاق؟ آيا ما در كجا دعوت به رياضت ونماز شب و اعتكاف

نموده ايم وبراي عبادت آنھمه شكيات و وسواس و عذاب درست كرده ايم كه مردم از خدا و دين بيزار

شوند؟ تمام دعوت ما به تفكر و مراقبه و معرفت است و نه ھيچ كاري كه آسان باشد يا سخت. علاوه بر

اين مطمئن باشيد كه در دين بااكراه و ريا جز كفر پنھان و بدبختي و رسوائي حاصل نمي آيد و اين نوع دين

اگر تعطيل ھم شود ھم خدا را راضي مي كند وھم به نفع مردم است زيرا خداوند مي فرمايد كه ھرگز

گناه شرك و نفاق را نمي بخشد وعذاب مي كندو بلكه گناه كافران بي ريا را با يك توبه جمعاً مي بخشد

بي ھيچ عذابي. اتفاقاً ما دين را بسيار آسان كرده و بلكه شرك و نفاق را سخت وعذاب آور نموده ايم.ھر

كه دين خدا را سخت جلوه دھد منافق است.


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد چهارم ص 48


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۳ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۵:۴۶:۱۰ ] [ محمد ]
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ]
.: Weblog Themes By tinablog :.

درباره وبلاگ

پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
لینک های تبادلی
فاقد لینک
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت   لغو عضویت