گوشی موبایل
تور کیش
اخبار پزشکی سلامت
کافه بازار
بي همتا

بي همتا
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 58
دیروز : 67
افراد آنلاین : 2
همه : 21198
پيوندهای روزانه
لينكي ثبت نشده است
چت باکس

دردهائي كه درمان هستند


بسيارند امراض و دردھا و گرفتاريھائي كه وجودشان موجب تسكين يا علاج بسياري از امراض رواني

ما ھستند و ما درك نمي كنيم . اين حقيقت را بنده به تجربه درماني خود ھمواره شاھد بوده ام و ديده

ام كه با درمان يك درد يا مشكل لاعلاج ، فرد دچار يك بحران رواني يا عاطفي بزرگ شده و شيرازه

زندگيش از ھم پاشيده است و آنگاه آرزو مي كرده كه اي كاش آن بيماري يا گرفتاري ھرگز رفع نشده

بود . با يك مثال ساده پزشكي مي توان اين حقيقت را درك نمود . مثلاً تب را يك بيماري ميدانند در

حاليكه يك درمان طبيعي و خود بخودي بدن انسان جھت پيشگيري يا علاج امراض واقعاً خطرناك

است . و اينست كه در پزشكي مدرن داروھاي تب بر زمينۀ پيدايش بيماري از امراضي مثل صرع يا

عفونتھاي مزمن ھستند كه به امراض لاعلاجي ختم مي شوند .

اكثر علائمي كه در بدن انسان بعنوان بيماري تشخيص داده شده و درمان مي شوند در حقيقت

واكنش طبيعي تن و روان انسان در مقابل بسياري از امراض مھلك جسمي و رواني ھستند و بخشي

از فعاليتھاي سيستم ايمني بدن محسوب مي شوند كه بواسطه انواع داروھا سركوب شده و زمينۀ

پيدايش امراض مدرن شده اند . بسياري از امراض مدرن و لاعلاج فقط محصول مبارزه مصنوعي با اين

علائم طبيعي ھستند مثل ايدز ، سرطانھا ، صرع ، وسواسھا ، آلرژيھا ، آسم ھا ، سكته ھا و

آنفولانزاھاي جديد و مرگبار و عقيم شدگي .

آنتي بيوتيك ھا ، واكسن ھا ، تب برھا ، مسكن ھا ، آرام بخشھا و امثالھم از جمله علل بسياري از

امراض مدرن ھستند .


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد اول ص 173


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۶ ] [ ۰۳:۰۴:۵۸ ] [ محمد ]



چند حكايت در باب دوستي زناشوئي

•مردي بالاخره دل به دريا زد و از زنش پرسيد : راستي تو ھم مرا دوست داري ؟ زنش با مكثي

بسيار طولاني و با رنگي برافروخته و بغايت غضبناك گفت : تا ھمين الان داشتم.

•از زني كه از شوھرش طلاق گرفته بود پرسيدم : علّت اينكه طلاق خواستي چه بود ؟ گفت: براي
اينكه ديدم دارم از او متنفر مي شوم و به عشقش ترديد مي كنم . رفتم تا او و عشقش را در خودم

نجات دھم.

•مردي از زنش پرسيد : چرا اينقدر ناز ميكني ؟ گفت : زيرا تو فقط نازم را دوست مي داري.

•از زني كه مستمراً از شوھرش كتك مي خورد پرسيدم : چرا طلاق نميگيري؟ گفت: زيرا از پس

ھر كتكي عشقش بمن افزون مي شود . اين يك نوازش استخواني است.

•از زني در پشت درب دادگاه پرسيدم : چرا طلاق مي خواھي ؟ گفت : از بس كه دروغگوست
و فحش و تھمت مي زند و من ھم روز به روز بدتر مي كنم تا مرا بزند اگر راست مي گويد . ولي ھرگز

مرا نزده است .

•زني از شوھرش پرسيد : راستي تو از كجا و كي عاشق من شدي؟ گفت: در خواستگاري اوّل كه
بمن جواب رد دادي دوست داشتني شدي و در خواستگاري دوم كه درب را به رويم باز نكردي عاشق

تو شدم.

•از دختري كه نامزد داشت پرسيدم : پس از چند سال نامزدي چرا عروسي نميكني؟ گفت: ھر
گاه كه عروسي فرا رسد طلاق مي گيرم . اين نامزدي چھارم من است . زندگي عاشقانه ھمين است
و از عروسي به بعد فقط بدبختي است چون عسل تمام شده و گندش در مي آيد.

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد اول ص 21



ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۶ ] [ ۰۱:۲۵:۲۶ ] [ محمد ]

معناي ازدواج


ازدواج در معناي لغتش عبارت است از دو تا شدن و دوتائي زيستن . اين ھمان ھستي من – توئي
است . آدمي تاقبل از ازدواج يك ھستي مني دارد و فقط من است و در خويش زندگي مي كند و
براي خويشتن . ھمه اعمال و روابطش براي خودش مي باشد و در قلمرو روانش جز خودش كسي
وجود ندارد الّا اينكه در خدمت خودش باشد . زندگي قبل از ازدواج يك زندگي خود - محور است يعني
يك زندگي كافرانه و كور و دربسته است .
و خداي يك فرد مجرد ھم چيزي جز ھواي نفس و شيطان او نيست . خداي « من » ابليس است .
ازدواج يعني دو تا شدن و براي ھمسر زيستن. اين ھمان ھستي براي ديگري است و در ھمه امور
« من »بايستي براي ديگري و موافق با ديگري باشد . پس ازدواج قلمرو خود شكني از خود گذشتگي
است لذا ازدواج داراي ماھيتي تماماً ديني مي باشد و متكي بر تقوا و خويشتن داري است و لذا
ازدواج از بنيادھاي اصلي دين است و عرصه خودآزمائي و تزكيه نفس و خود شناسي مي باشد تا
اينكه اوي رابطه ( ھو – خداوند ) آشكار شود . كسي كه اين حق را در ازدواج درك و تصديق نكرده
باشد از ھمان آغاز با ھمسرش درگير مي شود و به بن بست و ندامت مي رسد و ھرگز به قلمرو و
ھويّت ( الھيّت ) رابطه نمي رسد و خدا را نمي شناسد . اين حيات و ھستي در ديگري از ھمان
نخستين رابطه جنسي بطرزي حيرت آور رخ مي دھد و ھر يك از طرفين دچار احساس از خود
بيگانگي در ديگري مي شود . اين از خود بيگانگي عرصه آزمون خويشتن در ديگري و با حضور ديگري
است . و لذا ازدواج را بايستي جذّي ترين قلمرو خودشناسي دانست و آنكه حق اين امر را نداند
ازدواج را امري بيھوده و بلكه خطرناك و تماماً عذاب مي يابد و پشيمان مي شود و اين زندگي ھنوز
آغاز نشده به پايان خود ميرسد . كسي كه فقط به قصد آرزو و برنامه ھاي شخصي خود ازدواج مي
كند ھرگز ازدواج نكرده است . زن و مرد ھر يك به مثابه آئينه نفس ھمديگرند و ھر يك در نيازي كه به
طرف مقابل دارد به محك زده مي شود كه تا چه حدي صادق است و وظايف انساني و اخلاقي خود
را مي شناسد و داراي عھد و وفاي به ھمسر خود و نيازھاي خويشتن است . آنچه كه در ازدواج به
محك مي خورد كبر و غرور و منيّت طرفين است پس اين يك واقعه تماماً ديني و اخلاقي است و فقط
انسان متعھد به آداب و اصول اخلاقي و ديني مي تواند از پس اين واقعه بر آيد و لاغير . ازدواج
كارخانه اي است كه بايستي از بطن رابطۀ من – توئي موفق به كشف او ( ھو – خدا ) شود . كسي
كه ھمسرش را فقط وسيله اي براي خوشبختي خود پنداشته ازدواج را درك نكرده و در حد آن به
عذاب مي افتد و دچار كينه و نفرت مي شود و از ھمان آغاز در طلاق است . ازدواجي كه بر اساس
حقوق و اصول و ارزشھاي ديني و اخلاقي بنا نشود محكوم به شكست است. ازدواجي كه در آن ھر
يك از طرفين عزّت و ارزش خود را بر از خود گذشتن بنا نكند اين واقعه سرنوشت ساز را درنيافته
است . در ازدواج ھر يك از طرفين بايستي در مسابقه ايثار و از خود گذشتگي باشد . آنكه ايثارگرتر و
متواضع تر است ولايت رابطه را بدست مي گيرد و امام خانه مي شود . تنھا حقي كه ازدواج را تبديل
به واقعه اي بھشتي مي كند ايثار متقابل است . حق زناشوئي بر محور از خود گذشتگي قرار دارد و
اين حق ھر چه وسيع تر و خالصتر شود اين رابطه پايدارتر و عزيزتر ميشود و قلمرو رشد و تعالي
معنوي مي گردد بشرط اينكه ايثار بر معناي اصول دين و اخلاق باشد نه بر اساس بولھوسي و فسق
و فجور.
در ھر ازدواجي معمولاً يك نفر در مقام عاشق قرار دارد كه معمولاً مرد است و آنكه عاشقتر است
بايستي ايثارگرتر باشد تا بتواند ولايت و رھبري معنوي و دنيوي زندگي را بر عھده گيرد . خانه اي كه
امام و رھبر ندارد بي صاحب و بي اراده و بازيچه است . ولايت و رھبري معنوي و عاطفي فقط
محصول از خود گذشتگي و ايثار و تقوا مي باشد و لا غير .
بھرحال آنچه كه ماھيت اين رھبري را تعيين مي كند نه افكار و باورھاي شخصي بلكه اصول و موازين
عقلي و ديني و اخلاقي است . بميزاني كه اين اصول در طرفين رابطه ادا ميگردد اين ولايت معنوي
از جانب خداوند بر اين رابطه واقع مي شود و رابطه را ھدايت مي كند . در ھيچ رابطه اي ھمچون
ازدواج حضور خداوند درك نمي شود يا بواسطه رحمت و بركات و يا از طريق غضب و عذاب . ازدواجي
كه بر اساس ھوسبازي و فسق و فجور بنا شود مشمول عذاب الھي ميگردد و عذاب النار بر پا مي
شود و ھر خانه اي يك قطعه از دوزخ مي شود كه ھمه اعضايش را مي سوزاند . حق و لزوم دين و

اخلاقيات در ھيچ جائي به اندازه خانواده بارز و واجب نيست .

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد اول ص 41




ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۶ ] [ ۰۱:۴۸:۱۳ ] [ محمد ]


آرمان و برنامه

ھيچيك از آن ارزشھاي والاي محقق شده در انسان دركل تاريخ بشر ھرگز محصول برنامه ھاي از پيش

تدوين شده نبوده اند . ھيچ ايده يا آرمان بر حقّي نمي تواند پيشاپيش در ذھن جاھل و حقير و محدود

بشري معلوم و متصّور شود . زيرا در اينصورت ديگر آرمان برتر و جادوانه اي كه بتواند انسان را از

قضاوتھايش برھاند و تعالي بخشد نخواھد بود .

علي (ع) مي فرمايد:«ھيچكس بخاطر اينكه خواست عالم ،عارف ،قديس و انساني مخلص شود نشد . »

زيرا كسي كه پيشاپيش مي داند كه علم و عرفان و قداست و اخلاص چيست پس به اين مقام رسيده

است و نيازي براي رسيدن به آن ندارد .

انسانھاي جاودانه تاريخ بشري ھر يك اسوه اي از آرمانھاي بشري ھستند كه بواسطه عشق به

صداقت و جھاد برعليه خود پرستي و عطش بسوي جھاني برتر رنجھا كشيده و بتدريج از مظاھر

ارزشھائي شده اند كه خودشان نيز قبلا درباره اش كمترين تصّوري نداشته اند . اين صفات و مقامات

معنوي از جانب خداوند بعنوان اجر تلاشھائي كه نموده اند به آنان داده شده است . بيزاري از دروغ و ريا و

تجاوز و ستم و دنيا پرستي آنان را به وادي برتري انداخته و مواجه با گنجھائي غير قابل تصوّر ساخته

است كه گنجھائي عرفاني و روحاني ھستند . ھرگز نمي توان براي معاني و ارزشھاي عرفاني در نزد

خود برنامه ريزي نمود الّا اينكه به بطالت مي رسد .

ھمه ايده ھا و آرمانھاي از پيش برنامه ريزي شده بشري محكوم به جھل و جنون و ناكامي مضاعفي

شده اند . اين يك اصل انسان شناسي در قلمرو حق جوئي و آرمان گرائي بشر است . آنانكه در قلمرو

معنويت و عرفان در سوداي برنامه ھا و منافعي براي خود ھستند از جمله بزرگترين رسوايان و زيانكاران

جھانند .

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد ششم ص 28


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۶ ] [ ۰۴:۲۴:۲۴ ] [ محمد ]

فلسفۀ شهوت جنسي

(سرنوشت سازترين راز زناشويي)

نياز و رابطۀ جنسي ھمان عنصري از ھستي است كه جان را در جھان عينيت بخشيده و توسعه و

تكامل مي دھد . جان آن گوھرۀ ھستي جھان است كه موجودات را باطناً به ھم مربوط ميكند و لذا

گوھرۀ اتحاد است و نيز توليد مثل . مثل خود را توليد كردن

ويژۀ جان است كه قلمرو استمرار و جاودانگي مي باشد . و اما آن گوھره از جان كه موجب تحرك و

عامل ارتباطي شديد مي باشد قوه شھوت جنسي است . اين قوه البته در كل كائنات وجود دارد ولي

در عرصۀ جان و كمالش در جان انسان به ظھور مي رسد و از اين روست كه زمين و جانوران و

مخصوصاً انسان كانون معنوي و جوھري عالم ھستي است ھمانطور كه آخرين و جوانترين مخلوق

مي باشد .

در فرھنگ اساطيري يونان الھه ايي به نام« اِروس » وجود دارد كه ھمان خداي عشق شھواني

است كه داراي قدرت منحصر بفرد نظم بخشيدن به جھان و متحد نمودن جھانيان به يكديگر ميباشد

. در اين فرھنگ باور بر اين است كه جھان ھستي تا قبل از ظھور اروس غرق در بي نظمي و بي

قراري و توحش و پريشاني بوده است . اروس ھمان عروس در زبان آريايي و عروش در زمان عبري

مي باشد . مي دانيم كه خداوند پس از تكميل خلقت جھان درشش روز تكويني( آسماني) بر عرش

نشست و به نظارت و فرماندھي جھان و ساماندھي جھانيان پرداخت يعني در واقع عرش نشين شد

: عروس! و ھمچون عروس نقاب بررخ كشيد تا نامحرمان قادر به ديدار او نباشند .

» در اساطير ھندو نيز مشابه چنين عروسي بر عرش ھستي نشسته و فرمان مي راند وجود دارد كه

« كريشنا »ناميده مي شود كه نام ديگري در زبان پھلوي دارد كه « عريشا » است كهعرشيا تلفظ

شده است . جالب اينكه كريشنا يك زن جوان است كه در كنار او يكمرد جوان مسلح بنام« آرجونا »

قرار دارد كه اراده اش را به اجرا ميگذارد و در تحقق آن ميجنگد و گويي ھمچون« داماد »است .

از اين مفاھيم اساطيري كه بگذريم تجلّي آن را بروي زمين در روابط بشري و مخصوصاً رابطۀ آدم و

حوا مي يابيم كه چگونه مرد با ازدواج كه حاصل عشق شھواني است بر قلمرو نظم و قانون و تعھد

وارد مي شود و مجري اين حقوق است كه از منشاء اين عشق اروتيك توليد مي گردد . ھمانطور كه

مرد ھر چه كه مي كند بخاطر رضايت زن خويش است يعني اِروس .

در اينجا اروس ھمان تجلّي زميني پروردگار عرش نشين است و درست به ھمين دليل مورد پرستش

مرد قرار گرفته است و نيز به ھمين دليل اين اروس( زن ) ھيچ دشمن و ھوويي ذاتي تر از خداي مرد

خود ندارد . به ھمين دليل آن اروس حقيقي كه بر عرش نشسته در كتابش به مرد اخطار داده است

كه زنش دشمن آشكار ايمان اوست .

مرد اصلاً فقط به علت عشق شھواني تن به ازدواج و تشكيل خانواده ميدھد و لذا اگر در اين رابطه

از قانون آسماني آن عروس عرش نشين كه ذات اين عروس زميني است پيروي نكند و بازيچۀ

بلھوسي ھاي اين عروس مجازي شود يعني ذات اورسيا عشق شھواني را كه ھمان امر به نظم و

قانونمندي است به تباھي كشانيده و مقصود اروس را ادا نكند ،عروس را از دست مي دھد ھم در

زمين و ھم بر عرش .

و نيز به تجربۀ تاريخي بشر ھمه مي دانند كه زن ذاتاً خواستار ارادۀ قانونمند مرد است و لذا حتي

عليرغم ارادۀ آگاھانه اش از مرداني كه بازيچۀ بلھوسيھاي او مي شوند منزجر مي گردد . زن ذاتاً

خواھان مردان مقتدر و صاحب اراده و قھار و قانونمند است و لذا از مردان لاابالي و بلھوس حتي به

لحاظ جنسي ھم بيزار مي شود و اين راز بزرگي است .

و زن ھم به ميزاني كه پذيرندۀ ارادۀ قانونمند مرد باشد و حكم خدا را گردن نھد بر اين تخت باقي مي

ماند و در غير اين صورت به بازار ذلت كشيده مي شود .

و اما شھوت جنسي در ھم خوابگي به فعل و كمال مي رسد كه غايت اين واقعه لحظه خروج اسپرم

از مرد مي باشد كه اوج لذت جنسي را براي طرفين به ھمراه دارد و اساس توليد مثل و استمرار بر

روي زمين را پديد مي آورد و اين رابطۀ دو گانه را مثلث مي كند كه نخستين شكل موجوديت يافته و

پايدار است و اساس قانونمندي و سازمان دھي مي باشد .

جالب اينكه در زبان يوناني اين لحظه اوج لذت جنسي را « اورگاسم »مينامند كه از مصدر «اورگ »

به معناي سا زمان دھي مي باشد . چرا كه سازمان دھي و انتظام مستلزم وحدت است و

اورگاسم جنسي واقعه ايي است كه در آن براي لحظاتي زن و مرد به اتحاد جسماني و قلبي و

رواني مي رسند كه نطفۀ بچه حاصل اين اتحاد است كه قلمرو خلقت و جاودانگي بر روي زمين

است . و لذا كودك ھم پس از تولدش قلمرو ھماھنگي و اعمال و احساس مشترك زن و شوھر

است كه اين ھستۀ اوليه مدنيت و تاريخ مي باشد .

پس واضح است كه شھوت جنسي در زن و مرد داراي ذات توحيدي و امر به نظم و قانونمندي است و

ذاتاً ھدفي جز اجراي احكام خداي عرش در بشر ندارد و لذا اگر اين مقصود برآورده نشود اين ميل

بسوي قحطي مي رود و موجب تباھي و فروپاشي فرد و خانواده و تمدن بر روي زمين است ھمانطور

كه امروزه شاھد چنين وضعي در جھان ھستيم كه ھمجنس گرايي ھا و عقيم شده گيھا و جنون

ھاي جنسي واضح ترين نشانه انھدام اروس در بشر است كه استمرارش موجب اغتشاش و توحش

و جنون بشريت است و شيرازۀ تاريخ و تمدن را از ھم مي گسلد .

پس شھوت جنسي ظھور ذات قانونمندي و حكم خدا در وجود بشر است و تارو پودش تماماً از حقوق

است ھمانطور كه پيامبر اسلام مي فرمايد : عشق تماماً آداب است . و لذا ھر كسي كه داراي قوه

شھواني شديدتر است نيازمند حق شناسي و قانونمندي بيشتر است و لذا شاھديم كه پيامبران خدا

يعني پيام آوران اين حقوق و قوانين از ميان قدرتمندترين شھوت ھا برانگيخته شده اند و باني ازدواج

و حقوق ھستند . ھمانطور كه پيامبر اسلام مي فرمايد : كه ما پيامبران ھمچون خروس سفيد داراي

قدرت شھوت ھستيم . بنابراين مرداني كه شھواني تر ھستند و ھمچنين زنان شھواني اگر مؤمناني

مريد حق نشوند تبه كاراني ديوانه مي شوند .

بنابراين حقوق بشر بر روي زمين بر اساس حقوق زناسويي است پس واضح است كه حقوق بشر

مورد ادعاي تمدن غرب كه امر به عشق غير متعھد و آزادي جنسي و انھدام ازدواج است حقوق بشر

ضد حقوق بشر است .

ھمانطور كه در عمل جنسي ھم مرد است كه بر زن وارد مي شود به لحاظ ارادي و فكري و رواني

ھم چنين است و لذا در ھر عمل جنسي روحي از امر خدا و حقوق الھي بر نفس زن وارد شده و او را

در زندگي قانون پذير مي سازد . لذا اگر خود مرد حق شناس و قانونمند نباشد بدون شك بلھوسي و

ھرج و مرج و كفر را در زن القا مي كند پس واضح است كه دين و حق شناسي و وظيفه داني در زن

محصول مرد پذيري و تمكين جنسي مي باشد كه كمال اين پذيرش در زن نيز بصورت اورگاسم عمل

مي كند . در حقيقت در اورگاسم زنانه امر و ارادۀ مرد به قلب زن كه كانون ارادۀ اوست منتقل مي

شود و زن را به قوانين الھي مؤمن مي سازد . بنابراين عدم تمكين جنسي از جانب زن كه واضح ترين

نشانه اش عدم اورگاسم زن است به معناي دين ناپذيري قلبي اوست و لذا در حكم ديني ھمين يك

دليل مي تواند علت طلاق او شود ھمانطور كه به لحاظ عرفي ھم منجر به طلاق مي شود .

زن به ميزاني كه به شوھرش در تحقق كامل و مطلوب اين رابطه ياري ميرساند دين پذير ميشود

. پس كل سرنوشت زن در گرو ھمين امر است كه علت العلل ازدواج بوده است . پس سرد مزاجي

جنسي زن عين دين ناپذيري اوست و به تحقيق مسلم است كه اين زنان فقط در قبال شوھر خود

چنين ھستند . پس اين سرد مزاجي زمينۀ انحراف اخلاقي و خيانت است . ولي اگر شوھر كافر و حق

نشناس باشد و زن مؤمن باشد البته اين سرد مزاجي بر حق است و رابطۀ جنسي موجب نابودي

ايمان زن مي شود . اين است كه خداوند در كتابش مي فرمايد كه مؤمنان بايستي با مؤمنان ازدواج

كنند و كافران ھم با كافران.

پس زن مؤمن اگر داراي شوھر كافر باشد ايمانش را از دست ميدھد و ميل به فسق پيدا ميكند و در

اين صورت طلاق امري واجب است .

پس واضح شد كه دين زن تماماً از كم و كيف رابطه جنسي باشوھر و ماھيت شوھر است و نيز اينكه

يك رابطۀ جنسي متقابلاً رضايت بخش واضح ترين نشانۀ سلامت دين و دنياي زناشويي ميباشد و

بلعكس نيز . اورگاسم جنسي متقابل در زناشويي واضح ترين نشانۀ سلامت و صداقت و ھم دلي و

سعادت زناشويي است . اين اورگاسم مخصوصاً در زن تنھا نشانه بديھي و اجتناب ناپذير در دين

پذيري و ايمان قلبي و خدا پرستي زنانه است در صورتيكه يك اورگاسم مھبلي و كاملاً طبيعي باشد

.

زني كه در رابطه با شوھرش داراي اورگاسم طبيعي نيست بدان معناست كه به شوھرش دل ندارد

و ھم سرنوشت او نيست .

و كلام آخر اينكه مرد از طريق انتقال اسپرم خود به رحم زن در حقيقت ارادۀ خود را به او منتقل مي

كند چه نطفه ايي بسته شود و چه نشود و بدين طريق با يكديگر ھمدل و ھمراه مي شوند و اين

جاودانگي رابطۀ آنھاست . خاصيت توليد مثل اين اسپرم فقط بقاي مادي در بستر تاريخ است ولي

بقاي جاودانه معنوي و اخروي ھمان گونه رخ مي دھد كه ذكرش رفت . پس بھتر درك مي كنيم كه

روشھاي پيشگيري از بسته شدن نطفه و سقط جنين چه خيانت نابود كننده ايي به زناشويي و

مخصوصاً زن است و لذا امروزه بسيار بندرت شاھد يك زن و شوھر ھمدل و ھم سرنوشت ھستيم و

اين است راز انھدام خانواده كه زمينۀ انھدام بشريت است .

و اينكه نطفه ايي كه سقط مي شود در واقع جاودانگي روح زناشويي است كه سقط مي شود . و

اما آن زناني كه به ھر دليلي رحم خود را خارج مي كنند در واقع رحم و رحمت خدا را كه ھمان جھان

عشق و ھمسري و ھمدلي است از وجود خود بر مي اندازند .

آخرالزمان عرصۀ عيان كردن اسرار نھان است تا ديگر ھيچ بھانه يي براي بدبخت بودن در ميان نباشد

و كسي نگويد كه : نمي دانستم .


از كتاب دايره المعارف عرفاني استاد علي اكبر خانجاني جلد اول ص 23





ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۶ ] [ ۰۵:۰۷:۰۰ ] [ محمد ]

فرزند چيست ؟(آئينه كفر و دين )


فرزند محصول نزديكترين حد رابطه جسماني – رواني – عاطفي بين دو تا انسان است كه زن و
شوھر ناميده مي شوند . نطفۀ فرزند در لحظه اي بسته مي شود كه طرفين رابطه در مدھوشي و
بيخودي كامل بسر مي برند و در قلمرو فنا ھستند يعني ھيچكدام از طرفين خودشان نيستند . در
واقع فرزند محصول غايت بيخودي و از خود گذشتگي و اتحاد زن و شوھر در لحظه ھمخوابگي است .
يعني حضور خداوند . و لذا لحظه اي كه نه مني وجود دارد و نه توئي . بلكه قلمرو حضور« او » است
خداوند با دستان خودش مشغول خلق جديدي است و آن فرزند است. پس رابطه ھمآغوشي عرصه
حضور خدا و لحظه خلقت است . و فرزند امانت الھي در نزد والدين است و خداوند بدينوسيله والدين
را مي آزمايد در مقام مخلوقيت و دعوي خالقيت . پس فرزند موجودي مستقيم از جانب خدا و بدست
خدا خلق مي شود و تحويل والدين داده مي شود . پس او يك امانت الھي و نشانه خدا در زندگي
زناشوئي است . پس واضح است كه ھيچيك از طرفين رابطه خالق و مالك فرزند نيستند بلكه امانت
دار خدا ھستند . و اين ھمان اصلي است كه اكثر والدين از ياد مي برند و خودشان را صاحب و خدا و
رزّاق فررند خود مي دانند و لذا تلاش براي تملك فرزند يكي از مھمترين اساس كفر و عذاب و انحراف
و تباھي زندگيھاست . اين ھمان اصلي است كه اگر به ياد آورده نشود و حقش ادا نگردد رابطه
زناشوئي را جھنّم نموده و فرزند را ھم تباه مي سازد . اين باور و ياد اساس تربيت فرزند است .
والديني كه خود را صاحب و مسئول سرنوشت فرزند خود مي دانند بي شك او را تباه مي كنند و به
عذاب مي افتند. و بميزاني كه اين نگاه و باور وجود دارد فرزند داراي تربيتي الھي مي شود و بدست
خداوند رشد مي يابد و در غير اينصورت فرزند مبدّل به خاري در چشم والدين مي شود و عذابشان
مي دھد تا دست از تملّك او بردارند .فرزند ناخالف محصول احساس خدائي والديني است كه

خودشان را خالق او مي پندارند و مالك سرنوشت او .


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد اول ص 42


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۶ ] [ ۰۱:۵۸:۲۱ ] [ محمد ]

مردان عاشق و زنان عاقل


يكي ديگر از تصوّرات عرصه واژگون سالاري بشر اينست كه مي پندارد زنان اسوه عشق ھستند
و مردان ھم مظھر عقل . چنين باوري مستلزم اينست كه انسان توانسته باشد واقعاً وارونه و كله پا
شده باشد و روان و ادراك و حواس خود را واژگون نموده باشد . درك جريان اين وارونگي البته از اسرار
وجود انسان است كه چگونه اصلاً چنين واژگون شدن ممكن است و آدمي با خود چه ميكند كه چنين
مي شود.
مردي كه ھمواره عاشق است و زن تا ابد قدرت اين عشق را ندارد و لذا مستمراً در تدارك امتحانات
عشق مرد است تا شايد اثبات شود . و زني كه جز انديشه گري و مكر و تدبير و محاسبه در قبال عشق
مرد كاري ندارد و تمام ھمّ و غمش اينست كه بتواند عشق مرد را فھم كند و خودش ھرگز كمترين
عشقي ندارد و فقط مجذوب عشق مرد است . اين واقعيتي عيني و محسوس و معقول از اين دو
موجود و رابطه شان است . پس چگونه است كه زن را عاشق اھل عاطفه و محبّت ميپندارند و مرد را
ھم موجودي خشك و بي عاطفه و صرفاً اھل عقل و حساب.
البته پر واضح است كه علم و فن ربطي به عقلانيّت ندارد و يك احمق ھم ميتواند يك دانشمند شود
و ھمواره احمق باقي بماند كه معمولاً ھم احمق ترين آدمھا را مي توان از ميان دانشمندان قلمرو
تكنولوژي پيدا كرد.
درست است كه عقل زن در قلمرو عشق تماماً در مدار مكرش عمل مي كند و چنان لطيف و پيچيده
است كه براي مرد يك عمر تمام بطول مي انجامد تا كشف نمايد وشايد ھم ھرگز . واين ھم بدان معنا
نيست كه مردان مكّار نداريم . ولي سخن از عموميت بشر است.
عقل در معناي واقعي كلمه كه ھمان احاطه بر اراده و تمركز زندگي است يك پديده اي تماماً ديني
است و ھر زن يا مردي در دين صاحب درجه اي از عقل است . ولي سخن بر سر پيچيده گي انديشه
است كه در روابط بشري و مخصوصاً روابط زن و مرد پديد مي آيد كه پيچيده گي انديشه علمي - فني
در مقايسه با آن بس حقير است زيرا داراي حدود و قانونمندي است . ولي انديشه گري در رابطه زن
و مرد لامتناھي مي باشد.
انديشه زن در قبال مرد عاشق ، تماماً برمحور سلطه كشانيدن اراده مرد و فرمانروائي مطلقه
بر اوست . بايد گفت كه اين تعقل بر ديگري است زيرا تعقل يعني به بند كشيدن و مسلط شدن و سوار
گشتن و راندن . عقل ديني تعقل بر خويشتن است . و زن در تعقل بر ديگري درباره اكثريت مردان
و خاصّه مردان غير مؤمن ، موفق است و اگر اين تعقل را درباره خودش بكار گيرد يك شبه از قديسين
و عارفان خواھد شد . پس اين تعقل در ذات زن حضور دارد و در رابطه عشق مرد به حركت و خلاقيّت در
مي آيد ھمانطور كه عشق ھم در ذات مرد حضور دارد و در رابطه با يك زن عاقل به حركت و جنبش در
مي آيد . زيرا آنچه كه مردي را عاشق بر زن مي كند ھمين تعقل زن درباره مرد جھت بدام انداختن
اوست . اين تعقل غريزي است ھمانطور كه آن عشق . اين عشق و عقل معلول متقابلند.
اصولاً عقل زنانگي تماماً بر مدار عاشق كردن مرد و مسلط شدن بر اوست و لذا تمام محصولات اين
عقل مكرھا و كيدھا و حيله ھاي حيرت آور است كه مبدل به افسانه ھا شده است.
يكي از شگردھاي عقلاني زن اينست كه با كرشمه اي به مرد آري گويد و سپس تا مدتھا از او روي
برگرداند و او را انكار نمايد تا كاملاً عاشق و تشنه اش نمايد . تعقل فاز دوم زن ھمان پديده ناز اوست كه
مرد را تا حماقت كامل به پيش ميراند و گاه ديوانه مي سازد . و آن تبديل نيازھاي خود به نيازھاي مرد
است تا مرد نيازھاي زن را با منّت و التماس برآورده سازد . حال تصديق كنيد كه كداميك مظھر عقل
است.
عقل مردانه فقط در قلمرو دين و معرفت نفس پديد مي آيد و در قلمرو عشقش تحليل مي رود . عقل
در مرد آخرين پديده است ھمانطور كه عشق در زن ، آخرين پديده است اگر نوبتش برسد . زن اگر
اھل دين باشد مي تواند عقل مكارانه اش را تبديل به عقل سليم نمايد و خود را رستگار سازد كه آن
فائق آمدن بر عشوه و ناز خويشتن است و بعد از اين نوبت عشق زن است .

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد اول ص 20



ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۶ ] [ ۰۴:۰۹:۴۱ ] [ محمد ]

راز پس پرده طلاق

ھمه قضات امر زناشوئي و طلاق به خوبي مي دانند كه ھمه طلاقھا بدون استثنا يك دليل دارد و آن
عدم تمكين جنسي زن و يا ناتواني جنسي مرد است.
درباره ناتواني جنسي مرد نيز بندرت كار به طلاق مي انجامد و اگر ھم چنين شود عمدتاً از جانب مرد
است و نه زن زيرا زن معمولاً در ناتواني جنسي مرد دچار يك احساس قدرت و برتري و سلطه ويژه مي
شود كه برايش به طرزي شيطاني ارضا كننده است و از اين ضعف مرد صدھا امتياز ناحق مي گيرد.
در مواقعي كه مرد طلاق مي گيرد تماماً بواسطه عدم تمكين جنسي زن مي باشد و مابقي امور
جملگي بھانه اي بيش نيستند.
و امّا عدم تمكين جنسي زن بدان دليل است كه زن تا مرد را وادار به پرستش خود نكند به وي تن در
نمي دھد و اگر ھم تن در دھد با چنان سردي و اكراھي است كه مرد را از برقراري رابطه منصرف مي
نمايد و دچار بي ميلي مي سازد.
زن متكبر كه در واقع ھمان زن كافر است دشمن ھمه علايق قلبي و باورھاي ديني مرد است حتي
اگر خودش ھم مؤمن باشد ولي دشمن ايمان ومعرفت و معنويت مرد است ولذا خداوند زنان را
دشمنان آشكار ايمان مرد ناميده است .زني كه تمكين جنسي نمي كند تدريجاً جسماً و روحاً رنجور
شده و به لحاظ اخلاقي نيز تباه مي گردد.
در اينجا مرد مواجه با بزرگترين و شاقه ترين امتحان در دين است كه آيا پا بر روي ايمان و حقوق حقه
خود بگذارد و لحظه اي به ارضاي جنسي برسد و يا اينكه زن را دچار تحريم جنسي نمايد و ايمانش را
حفظ كند . مرداني كه ايمان و حقوق خود را براي لحظه اي شھوت زير پاي مي نھند دچار قحطي
شھواني شده و به عذابي آتشين مبتلا گشته و بطور روزافزوني به دريوزه گي زن مي پردازند و كل
ھويت و عزت و شرف خود را از دست مي دھند و به پيروي از كفر زن به جھنم مي روند و زن را نيز
ديوانه كرده وبه فساد ميكشند و خود نيز بواسطه قحطي عاطفي بسوي مفاسد اخلاقي ميروند.
در قرآن كريم تمكين جنسي زن، اصل اول ديني اوست و زني كه اين اصل را رعايت نكند كافر است

و لايق تنبيه و نھايتاً طلاق مي باشد.


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد اول ص 22


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۶ ] [ ۰۴:۰۷:۵۵ ] [ محمد ]

زنان بچه باز

بچه بازي در مردان يك عارضه است ولي در زنان يك غريزه است كه اگر به قوه عقل و ايمان بر آن

فائق نيايند تمام دنياي خود را كه شوھر و بچه ھا ھستند از دست مي دھند زيرا ھر دو را از خود

منزجر مي سازند و آنگاه به انتقام از ھر دو پرداخته و در اين انتقام دين خود را ھم تباه مي كنند .

بچه بازي مادران صد البته چنان سيمايي مقدس به خود ميگيرد كه بر حسب ظاھر جاي ھيچ عيبي

نيست و بلكه مستحق تمجيد مي نمايد . ولي خود بھتر ميدانند كه در اين بازي مشغول چه فتنه و

مكر و سودايي ھستند . براي مادران كفري عميقتر از اين بازي ھولناك وجود ندارد كه بھشت زير

پايشان را مبدل به دوزخ ساخته و آنھا را مي سوزاند و شوھر و بچه ھا را فراري ميدھد .

زن پس از ناكامي در شوھر خواري به بچه خواري مي پردازد كه تا ابد در گلويش گيركرده و به

خفقانش مي اندازد . اين بچه خواري در حين بازي در زن سيمايي عاشقانه و ايثار گرانه دارد ولي فقط خدا

ميداند كه در اين سوداي شيطاني چه شقاوت و جنوني حاكم است كه بچه ھا را نھايتاً در سن بلوغ

به غايت نفرت و گريز از آنھا مي رساند و از آنجاست كه تا به آخر عمر مشغو ل آق و داغ كردن

فرزندان خواھند شد و به افسرده گي ابدي خوھند پيوست كه عذاب آن شقاوت ملوس است . و آنگاه

به ياد شوھر مي افتند و به او روي مي كنند كه ديگر نيست و آنگاه داغ يك حسرت ابدي بر دل

انجمادي كه شايد تا قيامت ذوب گردد .


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد اول ص 19



ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۶ ] [ ۰۳:۵۵:۲۱ ] [ محمد ]

هدف از زندگي

قرنھا پيش مولانا فرمود:

روزھا فكرمن اين است و ھمه شب سخنم

كه چرا غافل از احوال دل خويشتم

از كجا آمده ام ، آمدنم بھر چه بود

به كجا مي روم آخر ننمايي وطنم

مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك

چند روزي قفسي ساخته اند از بدنم

اين سوالي است كه عموماً ھر بشري در ميانه زندگيش از خود مي پرسد . يعني زماني كه او اين

حقيقت را دريافته است كه در كليّت زندگيش يك مفعول بيشتر نبوده است . ھنگامي كه شاھد مرگ

ديگراني و مي بيني به محض اينكه ھر كس به زير خاك ميرود ديگر گويي ھيچگاه نبوده است ، از

خود مي پرسي براي چه بدنيا آمده ام ھمانطور كه امكان داشت بدنيا نيايم . چرا ھستم ھمانطور كه

ممكن بود نباشم ؟

به اطرافيانت مي نگري آنان خيلي زود تو را فراموش ميكنند . تمام بودنت را بواسطۀ اطرافيانت باور

مي كني و ھنگامي كه آنھا فراموشت كردند گويي ھيچگاه نبوده ايي . و گويي تنھا موجودي كه

« بودن »تو برايش مھم بوده خداوند است اما چرا خداوند مرا خلق كرد در حاليكه مي توانست خلق

نكند ؟

در دوران جواني آرزوھا و آرمانھاي دنيوي تو را به فعاليت وا مي دارد اما

ھنگا مي كه به ميانه زندگي رسيدي چه به آرزوھايت رسيده باشي و چه نرسيده باشي تمامي اين

آرمانھا برايت بي ارزش شده و حال براي ادامه زندگي مجبوري براي خود آرمان تراشي كني تا عمرت

را بگذراني و زمان را نابود كني .

عموماً بشر براي زندگي كردن خود اھدافي را در ذھن خود ايجاد مي كند . اھدافي كه امروزه اكثراً

اھدافي دنيوي است و سپس تمامي فعاليتھايش را بواسطۀ اين ھدف كه نام كلي آن خوشبختي

است سمت و سو مي بخشد .

در طول زندگي چه بسا به بسياري از اين اھداف دنيوي دست مييابد اھدافي كه گمان ميكرد اگر

به آنان برسد خوشبخت خواھد شد اما ھيچگاه اين خوشبختي محقق نمي گردد و بشر ھميشه در

حسرت گذشته و اميد به آينده زندگي مي كند و از حال زندگي خود ناراضي است . ھمين تجربه خود

نشانگر اين است كه بشر ھيچگاه نتواسته ھدفي درست را در زندگي خود برگزيند و به ھمين دليل

حتي ھنگامي كه به ھدف خود مي رسد باز ھم ناراضي است و آرامش ندارد .

بنابراين چاره ايي نداريم جز اينكه به سراغ خداوند برويم تا به ما بگويد كه منظورش از خلقت جھان

ھستي خاصاً انسان چه بوده است ؟

در حديث قدسي مي خوانيم كه خداوند مي فرمايد:«جھان ھستي و انسان را خلق كردم تا خودم را

معرفي كنم. »

پس شناخت خدا ھدفي است كه خداوند براي خلقت بشر منظور داشته است. و ھر بشري به

ميزاني كه كل زندگيش را بر شناخت خداوند استوار مي كند در راه درست قدم نھاده و ديگر اھداف

بشر ، اھدافي نادرست است .

حال بيائيد از خود بپرسيم كه تا چه حد خداوند را مي شناسيم ؟

در تمامي دورانھا خداوند ، پيامبري را بسوي بشريّت فرستاد تا وي را معرفي كنند و اين پيامبران ھم

صفاتي كلي از خداوند را براي بشر برشمرد ند : رحمان و رحيم ، عليم ، قادر ، سبحان و.. ..

اما دانستن ذھني اين صفات، ھيچ به معناي شناخت قلبي خداوند نمي باشد و تنھا دور نمايي كلي

از خداوند را براي بشر تصوير مي كند و در عين حال پيامبران بواسطۀ شريعت، راه شناخت قلبي

خداوند را در ھمان اعمال روزمره زندگي به بشر آموختند. اما متأسفانه بشر حتي در انجام شريعت

ھا نيز ھدف را فراموش كرد و شريعت را تنھا راه و روشھايي براي خوب زندگي كردن در دنيا دانست و

به ھمين دليل است كه قرنھاست كه از شريعت انبيا تنھا پوسته ھاي ظاھري باقيمانده كه ھيچ

محتواي باطني ندارد .

پس حال بايد پرسيد كه بشر چگونه مي تواند به شناختي قلبي از خدا دست يابد شناختي كه بدون

شك به او آرامش خواھد داد ؟

دانستن اينكه خداوند بخشنده و مھربان است ھيچ به معناي باور قلبي اين صفات خدا نيست . تا

زماني كه بشر مھرباني و بخشنده گي خداوند را در زندگي روزمره خود به عينه نبيند و باور نكند

ھيچگاه اين باور قلبي نمي شود كه چنين امري نيز مستلزم تفكر در قبال وقايع زندگي است و به

ھمين دليل است كه در قرآن خداوند بشر را ھميشه به تفكر دعوت كرده است .

بشر بايد اين را بداند كه ھيچ اتفاقي در زندگيش تصادفي نيست و علتي دارد. اينكه بشر« خود » را

علت تمامي وقايع زندگيش بداند و يا ھمه اين وقايع را به خداوند نسبت دھد تفاوتي ندارد . وضعيت

اول او را به خود شناسي مي رساند و وضعيت دوم به خدا شناسي. كه خود شناسي ھمان خدا

شناسي است. اما مشكل بشر اين بوده است كه ھميشه بين خود و خدا سرگردان است و عموماً

وقايع خوب زندگي را به « خود » و وقايع بد زندگي را به خدا يا سرنوشت نسبت داده و به ھمين دليل

نه از « خود » شناختي يافته و نه از خداوند .

فردي كه در باب وقايع زندگيش تفكر ميكند و در جستجوي علتي در خود است و اينكه اگر اين واقعه

برايش اتفاق افتاده به سبب عقل و جھل ، خوبي و بدي ، دروغگويي و راستگويي و...خودش بوده و يا

تمامي اين وقايع را به خداوند نسبت دھد و باز تفكر كند كه خداوند چرا چنين واقعه ايي را ايجاد كرده

است و با اين كار چه مي خواسته به او بگويد در ھر دو حال به شناخت خدا خواھد رسيد و در خواھد

يافت كه خودي جز خدا وجود ندارد .

و تنھا در چنين شناختي است كه انسان از عرصه دو گانگيھا و سرگرداني بين« خود »

و خدا رھا خواھد شد كه اين شناختي توحيدي است .

پس بياييد از ھمين لحظه تمامي وقايع زندگيمان را بزرگ و كوچك ، خوب و بد ، زشت و زيبا و... را

پيشروي خود قرار دھيم و يا در« خود » به جستجوي علت بپردازيم و يا تلاش كنيم منظور خداوند را

درك كنيم .

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد اول ص 17



ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۶ ] [ ۰۲:۴۴:۰۱ ] [ محمد ]
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ]
.: Weblog Themes By tinablog :.

درباره وبلاگ

دانلود رايگان كتاب ها،مقالات و سخنراني هاي استاد علي اكبر خانجاني در باره همه موضوعات انساني
پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
لینک های تبادلی
فاقد لینک
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت   لغو عضویت