بي همتا
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 29
دیروز : 1
افراد آنلاین : 1
همه : 3088
پيوندهای روزانه
لينكي ثبت نشده است
چت باکس

« دادگاه سقراط »

قاضي :جناب سوفيست ، مذھب شما چيست ؟و آيا براي خود رسالتي قائل ھستيد ؟

سقراط :مذھب ما خود –شناسي است و لذا رسالت من ھم اينست كه به مردم ياري دھم تا خودشان را

بشناسند.

قاضي:اين مذھب من درآوردي را از كجا آورده ايد ؟ علاوه بر اين آيا آدمھا خودشان را نمي شناسند و

ديگري بايد آنھا را بخودشان بشناساند ؟ آيا اين يك جنون نيست ؟ آيا قصد ديوانه كردن مردم را نداريد ؟

آيا قصد نداريد كه دموكراسي نو پاي يونان را نابود كنيد؟ ھر كسي مي داند كه نامش چيست ، پدرو

مادرش كيستند ، اھل كجاست، چه نيازھايي دارد .و چه چيزھايي مي خواھد يا نميخواھد وتوانائيھا و

ضعفھاي خود را نيز بھتر از شماميداند. پس شما چه چيزي را مي خواھيد به آنان بياموزيد ؟

سقراط :اين مذھب را من خودم در آورده ام زيرا كشف كرده ام كه ھيچكس خودش را نمي شناسد و

اينھايي ھم كه شما گفتيد خودشناسي نيست بلكه جھان شناسي فردي ھر كسي است كه مربوط به

خود او نيست بلكه شرايط اوست او حتي نام خودشرا ھم برنگزيده و لذا مال او نيست . من مي خواھم

ھركسي را به او نشان دھم و بشناسانم ، روح او را.

قاضي:عجب ! آيا خودتان توانسته ايد كه روح خود را دستگير كنيد و بشناسيد ؟ اگر موفق شده ايد لطفاً

كمي براي ما ھم بازگو كنيد تا شايد ما ھم علاقه مند شويم.

سقراط:شما اينك شاھد روح من ھستيد . من توانسته ام كه روح خود را از تنم استخراج و عيان سازم .

قاضي :اگر چنين باشد اين علمي بسيار وحشتناك است زيرا گمان نمي كنم در شھر آتن مردي زشت

روي تر و زننده تر از شما وجود داشته باشد . آيا مي خواھيد ھمه مردم يونان را شبيه خودتان ھمچون

ديو نمائيد؟

سقراط:آري. دقيقاً ھمينطور است ؟

قاضي:ما ھم درست به ھمين دليل شما را زنداني و محاكمه مي كنيم تا زيباروي ترين مردم جھان يعني

يونانيان را تبديل به زشت ترين اقوام بشري چون خودتان نسازيد و رنگ طلايي مارا سياه ننمائيد.اما

سوال من اينست كه راز جذابيّت و جادوي سيماي زشتي چون تو چيست كه ھمه مردمان را از ھر طبقه

جلب كرده و مريد خود ساخته ايد؟

سقراط:اين ھمان جذابيّت و افسون روح من است كه در من آشكار شده و چون شما روح نداريد مرا از

چشم بدن خودتان اينطور زشت مي بينيد . شما ھم اگر خودتان را بشناسيد مرا زيباترين انسان خواھيد

ديدو خودتان ھم زيبا خواھيد شد و ھمه شما را دوست خواھند داشت.

قاضي : چرا فقط آدمھاي بدبخت و حقير و بي سروپا و طُفيلي جامعه شما را زيبا مي بينند؟ آيا فقط

آدمھاي بيچاره مي توانند خود را بشناسند؟

سقراط: اينطور نيست . در ميان شاگردان من آدمھاي خوشبخت و پولدار ھم ھستند ولي بدبختھا بيشتر

ميل خود شناسي دارند زيرا نميتوانند خودشان را در پول تما شا كنند چون پول ندارند. پس مجبورند

خودشان را در خودشان پيدا كنند.

قاضي :چرا فقط جوانان در اطراف شما ھستند . آيا از ساده گي و بي تجربگي آنان سوء استفاده

نميكنيد؟ آيا از پولشان و زيبائي جمالشان سوءاستفاده نمي كنيد ؟ ما شواھدي در اين باره پيدا كرده ايم

. آيا شما حاضريد از اين راه رسالت خود توبه كنيد و مثل سابق به شوراي شھر ملحق شويد و به مردم

يونان خدمت كنيد تا دموكراسي پايدارتر شود و رونق و رفاه توسعه يابد ؟

سقراط:ابداً .

قاضي : پس بايد بين تبعيد از يونان و مرگ ، يكي را برگزينيد .

سقراط: مرگ را انتخاب مي كنم .

قاضي: آيا مگر رسالت نداريد تا ھمه را بخودشان بشناسانيد پس چرا نمي خواھيد اين رسالت را براي

مردم غير يوناني ادا كنيد ؟ آيا رسالت شما فقط براي يونانيان است ؟

سقراط : رسالت من براي جھانيان است و من اولين پيامبر خود –شناسي ھستم تا مردم را از اين راه به

خدا برسانم زيرا سريعترين راھھاست. ولي بشريّت ھنوز آماده نيست و دو ھزار سال ديگر طول مي

كشد تاآماده گردد. من پير و خسته شده ام اگر كشته شوم ھم براي من بھتر است و ھم براي رسالت

من. درغير اين صورت بشريّت تا ده ھزار سال ديگر ھم براي اين امر آماده نخواھد شد. خون ما بايد ريخته

شود تا زمين بدان آغشته شود و خاك نسل ھاي آينده از اين خون بر خوردار شود. بدينگونه من در خون

آينده بشريت، آنان را بخودشان معرفي خواھم كرد .

قاضي : اين ھذيانھا ھم از خودشناسي توست ؟ بھرحال ما تو را بگونه اي مي كشيم كه خونت ريخته

نشود و ھدر گردد تا بشريت را از اين جنون نجات داده باشيم. ما به تو زھري خواھيم خوراند تا خونت را

تجزيه و نابود كند. ولي ازآنجا كه دوست قديمي من ھستي . باز ھم به تو نصيحت مي كنم كه يا توبه كن

و به حكومت آتن باز گرد و به مردم فلسفه بياموز تا ھوشمند شوند و يا تبعيد را برگزين.زيرا قتل تو براي

من ناگوار است زيرا شاگرد تو بوده ام و قتل تو براي من مثل خود كشي است. از تو خواھش ميكنم

بخودت ظلم نكن و دست از اين خود-كشي بردار. آيا عاقبت خودشناسي ، خود كشي است ؟ مرا وادار

به قتل خودت مكن. اگر تو از طرف خدايان رسالت داري من ھم از طرف مردم آتن رسالت دارم تا تو را از

اين راه برگردانم تا روي به مردم كني واز امر من كه حكم مردم است اطاعت نمائي. من نماينده پارلمان

ھستم و مأمور مردم .

سقراط: تو مأموريت خودت را انجام بده و من ھم مأموريت خودم. تو مأموري كه مرا اعدام كني ومن ھم

مأمورم تا در اين رسالت كشته شوم . پس مأموريت ھر دوي ما در اين باره به امر واحدي ميرسد . پس

من و تو با يكديگر در اين باره دوست و ھمكار يم . من از تو بعنوان شاگرد قديمي خودم ممنونم كه مرا در

انجام رسالتم ياري مي دھي .

قاضي : تو اگر به وطن و مردم خودت وفا داشتي اينقدر لجاجت نمي نمودي . ما ميدانيم كه تو تحت

آموزش مغان زردتشتي ايرانيان ھستي كه دشمنان ديرين ما ھستند. تو خائن به وطن و مردم خودت و

خدايان يوناني ھستي .

سقراط : تو درست مي گويي. من فرستاده خداي يگانه زردتشت ھستم و اين علم را از او دارم . و

فلسفه يوناني ھم تماماً از ھمان اقليم است. و رسالت مرا نيز حدود ھزار سال ديگر ھمان مردمان

تصديق خواھند كرد و كاملترين صوفيان ازآن ديار ظھور خواھند كرد و بشريت را نجات خواھند داد. شما

امروزه صوفي بودن را بزرگترين گناه و جرم مي دانيد و ولذا مرا صوفيست مي ناميد تا راحتر بكشيد. ولي

بزودي بشريت اين عنوان را برتر از مقام خدايان قرار خواھد داد . و من نخستين صوفي شھيد ھستم كه

به جرم خودشناسي كشته مي شوم . بزودي نام مرا ھمه خردمندان جھان برتر از نام زئوسوآپولون

قرار خواھند داد. ھر چند كه در يونان تا قرنھا تحت عنوان نام ومكتب من سواستفاده ھا خواھد شد و

فلسفه ھاي دروغين بر پا خواھد گشت و فتنه ھا خواھد آفريد . در پايان اين فتنه بزرگ، صوفي بزرگ

تاريخ ظھور خواھد نمود وخداي يگانه را از وجود خود معرفي خواھد كرد .

فرداي آن روز نزديكترين شاگرد سقراط يعني افلاطون كه با استادش زنداني بود و قرار بود بھمراه وي

كشته شود به نزد استاد آمد و بسيار عجز و لابه كرد تا استاد را از انتخاب مرگ خود باز دارد ولي

نتوانست . سقراط جام زھر را سر كشيد و افلاطون رفت و سپس آزاد شد و اندكي بعد به دستور پارلمان

آتن نخستين دانشگاه فلسفه را تاسيس نمود و شاگرداني چون ارسطو را تربيت كرد كه به دربار مقدوني

رفت و اسكندر را پرورش داد تا براي فتح جھان و استقرار دموكراسي ، بشريت را به خاك و خون بكشد . و

اين جريان ھنوز ادامه دارد. جرياني كه حاصل تبديل خودشناسي به فلسفه است كه مولّد تمدن غرب

است كه حامي دموكراسي و جھانخواري ميباشد .


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد سوم ص 174


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۵:۵۲:۵۹ ] [ محمد ]

حقّ بدي


بديھاي بشر نيز داراي ذاتي نيك است و برخاسته از نيك خواھي جاھلانه بشر است. انسان بميزاني كه
مي خواھد نيك باشد مرتكب اعمال بد مي شود. پس يا اين نيكي باطني ھم بد است كه مولد اعمال بد
مي شود و يا بديھائي كه ظاھر مي شود داراي ذاتي نيك است.
در حقيقت آدمي بدليل روحي كه دارد و امر خداست ذاتاً نيك و نيكخواه است ولي جاھل است و لذا نمي
داند كه چگونه اين نيكي را به فعل آورد. در واقع فقط يك بدي وجود دارد و آن جھل است و اين جھل جز از
طريق معرفت درباره ذات نيكخواھي خويش برطرف نمي شود يعني معرفت نفس.
پس فقط يك چيز خوب وجود دارد و آن خودشناسي است و يك چيز بد وجود دارد و آن جھل درباره باطن
خويش است.
تجربه عملي – فني بشر نشان داد كه دانش فني درباره خويشتن كمترين كمكي به نيك شدن انسان
نكرد و بلكه او را مغرورتر و شرورتر نمود. دانش فيزيكي و شيميائي و بيولوژيكي و طبي درباره خويشتن
ھيچ ربطي به معرفت نفس ندارد در حاليكه عمده خودشناسي ھاي مكاتب مدرن غرب تماماً اطلاعات
عاريه اي درباره انسان است كه انسان را فقط بعنوان يك موجود بيوشيميائي مورد مطالعه قرار ميدھد و
يا حداكثر مكانيزم رفتار بشري را به لحاظ منافع مادي مدنظر دارد و در عاليترين حدش ايده ھا را مورد
تجزيه و تحليل منطقي قرار مي دھد كه ھيچكدام از اينھا ربطي به شناخت روان انسان ندارد .
روانشناسي ، عرفان نفس است.

از كتاب دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد سوم ص 126

ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۴ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۶:۰۰:۵۴ ] [ محمد ]
فلسفه توپ بازي

توپ ، بازيچه كودكان است و امروزه كل بشريت به كودكي خود بازگشته و توپ پرست شده است. عصر
جديد به لحاظي عصر توپ بازي و توپ پرستي جھاني بشر بر روي زمين است . زميني كه بواسطه علوم
و فنون د رحال استخراج كامل و تھي شدن است و ھر چه ھم كه استخراج مي شود بلعيده مي گردد و
تبديل به زباله مي شود. گوئي عشق به توپ عشق به زميني پوك و ميان تھي است كه ھمه بدنبال آن
مي دوند تا آنرا بر دروازه حريف خود وارد كرده و وجودش را بگشايند و تسخير كنند. اين شي مدور ميان
تھي و ورم كرده ھمچون مغز بشر مدرن نيز مي باشد ھمانطور كه براستي ھمه توپ بازان و توپ پرستان
و تماشاچيان توپ بازي به لحاظ مغزي ميان تھي و پوك شده اند و ھيچ و پوچ گشته و به ياري اين كله
پوك خود ميخواھند حدود وجود ديگران راھم بشكافند و بر آن وارد شده و ديگران را مسخّر و مسخره خود
سازند. امروزه حتي تسخير كردن به معناي سلطه و حكمراني نيست بلكه بمعناي مسخره گي است. و
اين مسخره گي نھايتاً كل زمين را بعنوان يك توپ به بازي مي گيرد و آنرا مي تركاند.
في المثل آمريكا را در عراق تماشا كنيد و بريتانيائي را كه باني و سلطان اين بازي در جھان است. اين
توپ پرستي و توپ بازي در گلوله تفنگ و توپ ھم متجلّي است كه جنگ بازي را پديد آورده است .
امروزه حتي سلطه ھم معناي خود را از دست داده وسلطه بازي است كه جھانيان را به تماشاي اين
بازي مي كشاند مثل ميادين فوتبال . و اين بازي منجر به بازي با توپھاي كوچك و نامرئي با نام ھسته اتم
مي شود وبازي اتمي در مي گيرد و اين غايت توپ بازي بشر است و توپ نشانه سمبليك پوچ بازي و
پرستش پوچي و پوكي و عبث و بازي است . در قديم اين بازي ھمان چوگان بود. كه بازي اشراف پوچ
شده دربارھا بود كه گاه با كله قربانيان خود بازي مي كردند و امروز جھاني شده است.

از كتاب دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد سوم ص 127

ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۳ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۶:۰۰:۴۹ ] [ محمد ]

تلخ ترين حقيقت(فلسفه حق)

« حقيقت تلخ است »: اين يك حكمت جھاني است ولي حكمتي وارونه و بلكه ابليسي است و درستش

اينست: حقيقت از راه دور تلخ مي نمايد ! زيرا ھمه بدبختي ھا و تجربيات تلخ و ھلاك كنندۀ زندگي انسان

محصول گريز انسان از حقيقت ھر امري است. آنچه كه ھر چيزي را نھايتاً تبديل به حقيقتي تلخ و كشنده

مي كند نزول ناگھاني حقيقتي در حين گريز ما از آن حقيقت است در حاليكه مي خواستيم آن حقيقت را

كتمان نموده و بلكه در نزد خود وارونه سازيم. در واقع آنچه كه تلخ است نه حقيقت بلكه وارونگي حقيقت

در نظر ماست و يا وارونگي ما در مقابل حقيقت. يعني حق ستيزي !

حق در ذائقه كسي كه با آن در جنگ است تلخ مي آيد و اين نيز حق است. و اما از ميان ھمه حقيقت

ھائي كه شبانه روز از روبرو شدن با آن مي گريزيم حقيقت عشق و محبت و دوستي است كه در نزد

انسان حق گريز به مثابه تلخ ترين حقايق است. يعني روبرو شدن با واقعه اي كه از بطن معشوق و يا

كسي كه دوستش مي داشته ايم، بناگاه يك ديو آشكار شود. حال آنكه بارھا و بارھا قبل از قيامت

عشق، ما شاخھاي اين ديو را ديده و به روي خود نياورده و بلكه آنرا تلطيف و وارونه كرده و نشانه عشق

تفسير نموده ايم و علناً و آگاھانه خود را فريب داده ايم تا اينكه بالاخره حق آن عشق وارونه و دروغين بر

سرمان فرود آمده و سيماي ديوي را كه عشق ناميده بوديم برما عيان مي سازد. اين عاقبت دوست

داشتن كسي است كه داراي حق دوست داشته شدن نيست. و عاقبت توقع دوست داشته شدن و نه

دوست داشتن . اگر قرار باشد معشوق ھم عاشق را دوست بدارد اين ديگر عشق نيست . حق عشق

بشري در يكطرفه بودن آن است وتلخي اش نيز.

از كتاب "دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني - جلد سوم


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۳:۲۳:۳۴ ] [ محمد ]
فلسفه طنز

ھنر طنز به زبان ساده ھنر خود – مسخره گي است . اين ھنر از قديم الايام در دربارھا وجود داشته و از
ھمانجا پديد آمده است و در ھر درباري فردي وجود داشته كه با خود – مسخره گي كه بطور غير
مستقيم مسخره كردن شاه ودرباريان بوده موجب نشاط و رفع خستگي اھالي دربار مي شده است.
ولي امروزه گويي كل مردم جھان نيازمند به اين ھنر و ھنرمندان ھستند ولذا اصلاً حرفه اي به نام طنز در
ادبيات و تئاتر و سينما پديد آمده كه جذابترين ھنرھاست و اين ھنر در جوامع چنان اثر نھاده كه تبديل به
يك فرھنگ شده است.
و لذا خود – مسخره گي امروز وجھي از فرھنگ مردم متمدن است كه به صور متفاوت درگفتار و كردار و
آداب راه رفتن و لباس پوشيدن و آرايش كردن خود نمائي مي كند كه جماعت موسوم به ھيپي و پانك
و رپ جلوه ھاي خاص تجسم يافته اين فرھنگ مي باشند.
خود –مسخره گي بازتاب رواني غايت كبر وغرور و خودستائي بشر است و به ھمين دليل از نزد شاھان
برخاسته است و نوعي برون افكني اين كبر و كفر است كه بشر را به مرز جنون و جنايت كشانيده است
و لذا با اين رفتارھا نوعي تسكين حاصل مي شود ھرچند كه خود اين برون افكني تبديل به يك فاجعه
اجتماعي شده و قربانيان زيادي مي گيرد.
بشر مدرن نيز امروزه ھر يك احساس شاھي دارد و اين احساس محصول غرور علوم و فنون وشكم باره
گي و شھوت پرستي حاصل از اين عصر مي باشد: آنانكه به تمسخر انبياء و مؤمنان مي پردازند بزودي
خود را مسخره خواھند كرد – قرآن –

از كتاب دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد سوم ص 126

ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۵:۵۳:۰۳ ] [ محمد ]

فلسفه خود تخديري

آدمي ذاتاً در عطش مدھوشي و مستي و بيخودي است چرا كه در عوالم ھوشياري نيز جز بيخودي و

جنون و دوگانگي در خود نمي بيند و لذا تلاش براي مدھوشي به مثابه فرار از مشاھده بيخودي خويشتن

است و اين يك بي خودي اندر بيخودي ديگر است و اينجاست كه ارزش معرفت نفس ھويداست ونيز

سختي و تلخي بخود – آئي ! مردم عامي بھر وسيله اي مشغول تخدير و بيھوش سازي خويشند و حتي

مذھب را كه ھمان گوھره بخود آئي بشر است تبديل به ابزاري براي تخدير خود مي كنند ولذا تخدير

مذھبي، پيچيده ترين فريبھاست. آنچه كه در عامه مردمان، لذت ناميده مي شود اعمال و حالات بيھوشي

است. آنچه كه عادت و عادي سازي امور ناميده مي شود نيز قانون مدھوشي در روزمره گي مي باشد

كه مستلزم تكرار و شتاب است. آنچه كه موجب رنج بشر است روياروئي با تناقضات و تضادھاي وجود و

زندگي خويشتن است و لذا در چنين مواقعي نيازمند مسكن ھا و مخدرھاي قوي تر است. و گريز بشر از

خودشناسي نيز گريز از اين دوگانگيھا و تضادھا و خودفريبي ھا است زيرا انسان در نخستين روياروئي با

خود جز دروغ و تضاد نمي بيند ولي پس از عبور از اين طبقه از نفس بتدريج به قلمرو يگانگي ميرسد كه

موجب مستي و لذت عرفاني مي شود ولي بندرت كسي به اين وادي مي رسد. پس انسان ذاتاً در

عطش يگانگي است.

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد سوم 


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۳۰ آذر ۱۳۹۵ ] [ ۰۵:۴۸:۱۲ ] [ محمد ]

چرا دورغ مي گوئي؟

(فلسفه دموكراسي)

آدمي بميزاني كه ميخواھد درچشم ديگران خوب باشدو بلكه پرستيده شود بسوي دروغ و ريا ميرود كه

ام الفساد است. پس آنچه كه آبرو و مردم داري ناميده مي شود كه نھايتاً اراده به پرستيده شدن است

منشأ ھمه شرارتھا و رذالتھا و بدبختي بشر است كه ھمان دروغ مي باشد. و اينست كه دروغگوئي و

مكر و ريا در نزد زنان ھزار چندان است زيرا زن مظھر اراده به پرستيده شدن است و بھمان ميزان مكر مي

كند. و اينست كه صدق در زن يك كيمياست . آدمي چون ميخواھد كه در نزد ديگران خوب باشد شر مي

شود. در قرآن مي خوانيم كه اي مؤمنان از اكثريت مردم پيروي مكنيد كه آنان جز دروغ و خيالات را نمي

جويند و شما ھم به سمت ظلم مي رويد. و اين به بيان امروز يعني تحريم دموكراسي ومردم سالاري كه

بمعناي حاكميت اكثر مردم است. و اينست كه در عصر دموكراسي ھا شاھد اشد دروغھا و بازيھا و

فريبكاريھا ھستيم. و نيز اينكه چرا در صدر شعار آزادي و دموكراسي در سطح جھان، زنان قرار دارند و

اصولاً دموكراسي و فمينيزم امر واحدي شده است. اين دال بر حاكميت دروغ است و دروغسالاري! پس

واضح است كه توقع حق و راستي و وفا داشتن در قلمرو فرھنگ مردم سالاري و دموكراسي و

آبروپرستي و عشق بازي ، توقعي ابلھانه است. دموكراسي ھمان دمونكراسي( Demoncracy)بمعناي

ديو سالارياست كه« ن » آن افتاده است . آدم بايد در نزد خودش خوب باشد و براي خود.

از كتاب "دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني - جلد سوم ص 114


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۹ آذر ۱۳۹۵ ] [ ۰۵:۳۹:۳۵ ] [ محمد ]



فلسفه شوخي و جدي

« آيا پنداشته ايد كه براي بازي آفريده شده ايد. »- قرآن

در يك كلام آدمي بر دو نوع است : آدم جدي و آدم شوخي ! آدمي كه با ابتدائي ترين امور زندگي خود نيز

شوخي ندارد وحتي در بازيھا و تفريحاتش ھم در جستجوي معنائي جدي از زندگيست . و آدميكه ھمه

چيزھاي مادي و معنوي زندگيش اسبابھاي بازي و بازيچگي او ھستند حتي مقدسات ھم حداكثر نوعي

تئاتر جدي ترند سيمائي تراژيك دارند ولي بازي ھستند. شغل بازي، مسئوليت بازي، ازدواج بازي، بيمه

بازي، علم بازي، سياست بازي، دين بازي، عشق بازي، زن بازي، عرفان بازي، شريعت بازي، خدابازي و

..... كه ھمه اينھا انواع بازيھاي با خويشتن است : بازيھاي جدي و بازيھاي شوخي: نمايشات طنز و كمدي

و نمايشات تراژيك . خوشي و ناراحتي او نيز دو نوع بازي ونمايش است و حتي عزا و عروسي او و حتي

نمازگزاردن او كه خدا بازي اوست و اينست معناي« واي بر نمازگزاران »كل كائنات در نظر آنان يك خانه

عظيم اسباب بازي است و كل جھان ھستي ھم ميدان بازي است. و اينست كه به ناگاه با واقعه اي كل

بازي و اسباب بازيھاي اين نوع افراد و جوامع بر سرشان مي شكند: يك مرض لاعلاج ، يك مصيبت، يك

بلاي آسماني، يك جنگ و ...... بازي را ختم مي كند و تا آخر عمر بر بازيھاي خود سوگواري مي كنند. و يا

چه بسا اين بازي با خود و زندگي و عالم و آدم، با سقوط در چاھي بي انتھا بنام قبر، پايان مي يابد و

آدمي مجبور است كه بازيھائي را كرده جدي نمايد و حسابش را پس دھد. بازي اي كه كل سرمايه

زندگيش را در آن باخته است و اينك بايستي خسارت اين باخت عظيم را نيز بپردازد و اينست مسئله!

يعني روحش را نيز بايستي به جبران خسارت اين بازي ، ببازد و اينست عذاب نابودي جاويد!


از كتاب "دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني - جلد سوم ص 112


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۸ آذر ۱۳۹۵ ] [ ۰۵:۵۲:۳۲ ] [ محمد ]

فلسفه سجود


اسلام تنھا مذھبي است كه در آن غايت عبوديت و خداپرستي در سجده برخاك رخ مينمايد و اين غايت و

 كمال تربيت بشر بمعناي رب پذيري است كه در سجده بر« تراب » ممكن مي شود. و اينكه رب و تراب

وتربيت جملگي به لحاظ لغت از يك خانواده اند. و مي دانيم كه در معرفت اسلامي ، نماز معراج مؤمن

است كه كمال اين معراج و ديدار با خدا در سجده بر خاك است. و اينست كه علي (ع) در حال سجده

بيھوش مي شود و معراج محمدي نيز در حال اقامه صلوة بوده است.

و نيز مي دانيم كه اسلام دين آخرالزمان و كمال دين و ختم نبوت است. دين بمعناي راه رسيدن به

خداست پس كمال دين بمعناي رسيدن به خداست در كجا : در خاك!

و اين بمعناي ظھور رب در تراب است، ظھور كمال متافيزيك در پست ترين فيزيك يعني خاك.

ونيز مي دانيم كه رسول اسلام(ص) در واقعه معراج، جمال پروردگارش را در علي(ع) ديدار كرده است و

 اينست كه يكي از القاب علي(ع)« بوتراب » است يعني پدر خاك! 

و اينست كه در اسلام يك انسان بي امام(انساني علي وار) نماز ھم ندارد و اگر داشته باشد مخاطب

« فويل للمصلين »  (واي بر نمازگزاران) است.

سجده بر خاك بدين معناست كه خداوند از آسمان به زمين آمده است و وجود امام تجلي ظھور خدا در

خاك است.


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد سوم ص 105


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۷ آذر ۱۳۹۵ ] [ ۰۶:۰۱:۱۳ ] [ محمد ]

عرفان درماني يعني چه ؟

در نخستين برخورد با عنوان « عرفان درماني » چنين تداعي مي شود كه اين ھم نوعي درمانگري است 

ھمچون انرژي درماني و رقص درماني و قارچ درماني و غيره. ما بجاي « عرفان عملي » از«عرفان درماني » 

بھره گرفتيم تا عرفان را از قلمرو تعارفات ھنري وادبي و پامنقلي به عرصه زندگي واقعي وارد 

كنيم و از آنجا كه ھمه مسائل و مشكلات بشر مدرن منجر به بن بست شده و نوعي درد و مرض لاعلاج

گرديده اين اصطلاح را ابداع نموديم.

منظور از عرفان درماني فقط علاج امراض جسمي- رواني بشر نيست بلكه علاج ھمه امراض اقتصادي و

سياسي وايدئولوژيك و فرھنگي و اخلاقي و علمي و فني و عاطفي و خانواده گي و بلكه بين المللي و

استراتژيك است. حل و فصل و رفع و درمان ھمه دردھاي بي درمان بشر مدرن مي باشد بواسطه

خودشناسي. و اين خودشناسي اما نوعي كاملاً ويژه و برخاسته از قلب مكتب علوي و تشيع يعني

امامت و ارادت عرفاني است . و ما اين اصل را تبديل به يك نيازي جھاني و فوق عقيدتي ساخته ايم. لذا

عرفان درماني از نظر ما چيزي جز بيان عملي و كاربردي اصل واساس شيعه يعني امامت نمي باشد.

و اينست كه بخش عظيمي از آثار ما مربوط به امام شناسي است و نشان دادن اين حق كه بشر امروز جز

از طريق درك امام خود ھيچ راه نجاتي ندارد. و عرفان درماني حاصل رابطه با امام و پير طريقت است .

منتھي ما معناي امام و پير ومراد و مرشد را از موزه تاريخ ادبيات خارج نموده و بيان امروزين نموده ايم و

نيز جستجوي جدّي براي امام غايب آغاز مي شود و اين زمينه ظھور است.

كه علاج ھمه دردھاي تاريخي و امروزين بشر را بھمراه دارد.

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد سوم ص 104


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۶ آذر ۱۳۹۵ ] [ ۰۳:۱۴:۰۶ ] [ محمد ]
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ]
.: Weblog Themes By tinablog :.

درباره وبلاگ

پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
لینک های تبادلی
فاقد لینک
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت   لغو عضویت