خرید تیشرت ارتشی
تور مشهد
تور استانبول
گوشی موبایل
تور کیش
اخبار پزشکی سلامت
بي همتا

بي همتا
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 68
دیروز : 34
افراد آنلاین : 1
همه : 25104
پيوندهای روزانه
لينكي ثبت نشده است
چت باکس

ديالكتيك علم و دين


ديالكتيك به زبان ساده ھمان وحدت اضداد است .

علوم دنيوي و تكنولوژي كه ترمينال اجرائي آن است ذاتاً در جنگ با دين خدا و ھويت انبياي الھي و

حكيمان پديد آمده است . ھر چه كه علوم دنيوي موفق به تحقق آرمانھايش كه ھمان بھشت دنيوي است

شده ماھيت پنھان كافرانه اش را علني تر نموده است و لذا فلسفه ھاي كافرانه خود را نيز مدوّن ساخته

است مثل ماترياليزم ، ناتوراليزم ، ليبراليزم و سوسياليزم و ....

واضح است كه بانيان اوليه و كاشفان علوم پايه كافران نبودند و بلكه در ميان عامه مردمان از بزرگترين

مؤمنان تلقي شده اند ولي دچار نخستين تذبذبھا و شركھا شده اند . قرآن كريم ھم مي فرمايد : كافران

ھر چند كه دنيا را مي پرستند ولي علم دنيا در نزد مؤمنان است . آنچه كه دانشمندان بزرگ را بتدريج دچار

شرك نمود غرورشان درباره علمشان بود كه بتدريج در طول تاريخ آشكارتر شد تا انكه از ايمان ديني در

قلمرو علوم و فنون اثري باقي نماند و به عصر مدرنيزم رسيد كه انكار آشكار دين است و امروزه دين خدا

دشمني آشكارتر از پيروان علوم و فنون ندارد و اين است كه دانشگاھھا بزرگترين مھد ضديّت با دين

ھستند .

و اما در عصر مدرنيزم كه اصول و اركان بھشت زميني پيدا شده است بتدريج از بطن اين بھشت صنعتي

شاھد گشايش دربھاي دوزخ ھستيم كه يكي پس از ديگري اصول و اركان علم را باطل مي كند از

اينجاست كه از بطن اين كفر علمي و فني شاھد پيدايش گرايشات نوين مذھبي و عرفاني ميباشيم كه

وجود نوابغي چون اينشتن ، پلانك ، ھايزنبرگ و ديگران دال بر اين حقيقت است كه گاه ماھيت علم را به

چالش مي گيرد . بدينگونه مي بينيم كه از بطن اشدّ عداوت با دين تصديق برتري از دين در حال پيدايش

است كه تا حدودي دست و دل از بھشت پرستي شسته و حقيقت جھان را جستجو مي كند.


از كتاب" دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد چهارم ص 90


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۷ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۵:۲۵:۴۹ ] [ محمد ]

مؤمنان كفر گو

اكثر حكيمان و عارفان و خداپرستان مخلص، كفرگوترين انسانھاي تاريخ بوده و با صداي بلند اين كفر را بر

زبان رانده و حتي مكتوب نموده اند و لذا ھمواره تحت اذيت و قتال مردمان و مخصوصاً ملايان جاھل

مذاھب بوده اند . براستي اين چه پديده اي بوده است ؟

مؤمنان حقيقي خداشناسان و خداپرستان دل خويشند ھمانگونه كه خداوند قلب مؤمنان را خانۀ خودش

ناميده است . ولي در نقطۀ مقابل ، كافران كساني ھستند كه خداوند را در آسمان و خيالات ماوراي

طبيعت جستجو مي كنند و مي خوانند . اين تفاوت در قرآن كريم مذكور است . در واقع خداي ذھني كه با

فلسفه و منطق قابل نفي و اثبات است بزرگترين دشمن خداي واقعي است كه در قلب مؤمنان است لذا

مؤمنان عارف ھمواره بر عليه اين خداي ذھني كه خداي كفر است و در واقع نام مستعار ابليس نفس

است در ستيز بوده و او را رسوا و باطل ساخته اند . اصلاً شھامت نفي ابطال خداي ذھني فقط در قدرت

ايمان قلبي است وگرنه آدمي در ھيچ مقامي توان انكار خدا را ندارد و حتي كافرترين كافرھا ھم بدون

چنين خدايي قادر به توجيه زندگي و اعمال خود نيستند . فقط مؤمناني كه از بابت خداوند اطمينان دارند

مي توانند او را از قلمرو ذھنيت و نفسانيت مشرك خود بزدايند و اين ھمان اخلاص است .

در ميان بسياري از عارفان و حكيمان بزرگ تاريخ اين نوع توصيف آشكار است كه مشھورترين آنان در جھان

اسلام از مولانا و حافظ است . و اما در ميان فلاسفه بزرگ معاصر جھان نيز از اين مؤمنان كفر گو و به

ظاھر بي خدا بسيارند به مانند كي ير گارد ، نيچه ، ھايدگر و سارتر كه اصلاً در قلمرو منطق و فلسفيدن

چه بسا نامي از خدا ھم نمي برند و گويي كه او را انكار مي كنند و لذا به فلاسفه ايي ملحد مشھورند كه

نيچه كه در رأس آنان قرار دارد كه علناً مرگ چنين خدايي اعلان كرده است . اين بزرگان در طول تاريخ

شھيدان وصف توحيدي خداوند ھستند . و در واقع بايستي آنھا را فيلسوفاني ملامتي ناميد .


از كتاب" دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد چهارم ص 91


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۶ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۵:۴۶:۰۹ ] [ محمد ]

عشق پاك يعني چه؟

عشقي خالص و محبت پاك يعني كسي را براي خودش دوست داشتن: اين يك تعريف بسيار كلي و گنگ و بي محك است زيرا معلوم نيست كه خود هر كسي چيست كه آن خود را دوست داشته باشيم. آيا خود هر كسي را براي خودش دوست داشتن يعني مريد اميال او بودن؟ اگر عشق خالص به اين معنا باشد داراي چه حق و ارزشي است؟ زيرا هر كسي آرزوئي جز اين ندارد كه كسي را بيابد تا مريد خواسته هايش شود و همه اميال و آرزوهايش را برآورده نمايد. اين آرمان همه افراد بشري مي باشد و منشأ همه تزوير و فريبكاريهاست پس نمي تواند امري بر حق باشد و بلكه ناحق ترين ميل بشر مي باشد. و لذا همه با هزاران نمايش و ترفند در صدد هستند كه كسي را عاشق بر خود نمايند و برده اميال خود سازند و لذا ادعاي عشق خود بخود برانگيزنده چنين توقعي در معشوق است كه: اگر راست مي گوئي چرا خواسته هايم را ارضاء نمي كني و از من توقع داري؟ عشق مظهر اشد نياز است و لذا مدعي عشق در واقع مي گويد كه: لطفاً بمن توجّه كن، مرا بپرست و اميالم را ارضاء نما و فقط تو مي تواني مرا خوشبخت كني! اين حرف دل عاشق است ولي معلوم نيست كه در جريان چه ماليخوليا و واژگون سالاري رواني اين واقعيت وارونه مي شود و لذا كل ماجرا عاشقي غرق در جنون و سوء تفاهمي فزاينده تا سر حد جنايت است و به عداوتي ابدي ختم مي شود. اگر عاشق نياز قلبي خودش را آنگونه كه گفتيم بيان و عيان نمايد هرگز معشوقي به ميان نمي آيد و بلافاصله همه مي گريزند. عاشق كه غرق در اشد نياز است كل واقعيت رواني خودش را در نظر معشوق وارونه مي كند و مي گويد كه: آمده ام تا تورا به محبت تمام وجودم خوشبخت كنم، من فرشته نجات و سعادت ابدي تو هستم …! اينست كه معشوق را ديوانه مي كند و به هزار سوداي جنون آميز مبتلا مي سازد. در حاليكه هر يك طرف مقابل را مريد خود مي پندارد يا مي خواهد و او را يك طعمه و صيدي خارق العاده مي پندارد تظاهر به ايثار مي كند. اينست كه در عشق جز جنون و ماليخوليا و توقعات حيرت آور و افكار پليد و عداوتهاي پنهان و كينه هاي مخوف پديد نمي آيد. هر
يك از طرفين فرد مقابل را پرستنده و مريد بي چون و چرا و بي توقع از خود مي خواهد ولي تظاهري كاملًا معكوس مي نمايد. هر فردي عاشقق بر پرستيده شدن خويش بواسطه ديگري است. هر كس مي پرستد تا پرستيده شود: اينست كل ماجراي عشق! آدمي هيچ كاري نمي كند الا اينكه بواسطه كسي پرستيده مي شود و اين ذات كفر بشر است زيرا فقط خدا لايق پرستش است. عشق پاك حاصل بي نيازي است و بي نياز خداست و لذا فقط خداست كه عاشق است و قابل پرست. پس عشق پاك نه تنها ممكن نيست بلكه عشق قلمرو بروز همه پليديها و جنون و جنايات و مكرها و خيانت هاست الا عشق به خدا و پرستش او كه آنهم معناي واضح و تعريف شده و محسوس دارد و انسان براي ارضاي نياز هايش خدا را مي پرستد كه آخرين و عا ليترين نيازها همانا حيات جاويد وبهشتي است. و كسي كه خدا را بپرستد مي تواند ديگران را بي توقع دوست بدارد زيرا بي نياز  شده  است. و اما عشق بخدا مستلزم معرفت و شناخت يقين بخداست يعني ايمان. و اما اين ايمان كافي نيست و براي محقق شدن نيازها بايستي از احكام خدا كه همان اصول و موازين دين رسولان است اطاعت نمود. يعني خداوند به نيازهاي كسي پاسخگوست كه از وي اطاعت عملي كند و نه اينكه فقط بواسطه نمازها بيانگر نيازهاي خود باشد. نيازهايش را بگويد و راه و روش ديني در پي داشته باشد. و امّا حيات جاويد در اين دنيا حاصل دوستي و محبوبيت در نزد خداست و هر كه از وي اطاعت كند طبق قول خودش مورد محبت او واقع مي شود و لذا آن نياز انسان به محبوبيت كه او را به دريوزگي و مكر و ماليخوليائي بنام عشق مبتلا مي كند در اين اطاعت برآورده مي شود و چه بسا خداوند از نزد خودش انسان حق پرست و مخلصي را مي فرستد تا از جانب او القاي محبّت خود را به ديگران بنمايد و اين فرد همان امام يا پير عرفاني است كه مظهر محبت الهي مي باشد. و او مي تواند تو را براي سعادت و عزّت و جاودانگي ات دوست بدارد و خودت را دوست بدارد زيرا بواسطه اطاعت از خدا داراي هويت و خوديت حقيقي كه همان ايمان است شده اي زيرا فقط خداست كه خوداست و لذا «مؤمن» هم از اسماء خداست. و لذا يك امام و پير معنوي، ايمان تو را كه همان خوديت حقيقي توست دوست دارد و به ايمان تو خدمت مي كند تا تو را به خدا برساند كه
حق خود است. اين خود همانا منظر خداست. كسي كه داراي خوديت پايدار و هويت روحاني نيست اصلًا خودي نيست كه قابل دوست داشتنن باشد و لذا عشق به چنين كسي همانا عشق به بوالهوسي و جنون است و لذا چنين عشقي جز به غول شدن نفس اماره و ديوانگي نمي انجامد و اين عاقبت همه عشقهاي عاري از ايمان و معرفت است كه معشوق را به بلعيدن و نابود سازي عاشق مي كشاند و عاشق را به نفرت.
دائرةالمعارف عرفاني جلد ۶ ص ۱۳۳


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۵ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۴:۵۲:۱۳ ] [ محمد ]

عرفان درماني به زبان ساده

اگرعرفان به معناي خودشناسي است پس عرفان درماني ھم بمعناي درمان امراض و رفع مشكلات

بواسطه خود فرد بيمار، بيواسطه دارو و ابزار است : درمان خود بخودي .

امراض و رنجھا موجب تشديد و بروز دوگانگي نفس و ھويّت بشر مي شوند و فرد بايستي بين اين دوئيت

خود رابطه اي برقرار نمايد . اين ارتباط موجب رفع گرفتاري مي شود . ولي خود فرد بيمار قادر به برقراري

چنين رابطه اي در خود نيست و اين كار عرفان درمانگر است . اين پل ارتباطي بين دوئيت فرد طبعاً از

جنس معرفت است و عرفان درمانگر ھمچون اوئي بين من – توي بيمارقرار مي گيرد و من و توي او را

مربوط مي سازد. ھر فردي در درون خود داراي دوگانگي من – توئي است و اين ھمان حديث نفس انسان

با خويشتن خويش است . ھر گاه كه اين حديث نفس از بين برود و يا ضعيف شود آدمي به لحاظ جسمي

، عصبي يا رواني رنجور مي گردد . يك عرفان درمانگر به مثابۀ محدث نفس بيمار فرد است و صداي

بيماري او را در مي آورد تا با وجدانش سخن گويد . بنابراين فردي كه از طريق عرفان درماني معالجه مي

شود فقط به يك شفاي عميق و ريشه اي نمي رسد بلك دچار بيداري معنوي مي گردد و فطرتش زنده

مي شود و اين ھمان احياي دين است بنابراين عرفان درماني يك شفاي دنيوي و اخروي ، مادي و

معنوي و جسماني و روحاني توأمان است . عرفان درماني موجب شفا و حيات دل مي شود لذا ميتوان

آنرا« دين درماني » ھم ناميد يا « دل درماني ».اين شفا مستلزم اعتماد و باوري عميق مي باشد . به   

بيان ديگر مي توان عرفان درماني را ھو – درماني ( او – درماني ) ھم ناميد به معناي در ميان آوردن حقّ،

در رابطه بين ذھن و دل بيمار . زيرا دوگانگي انسان ھمان دوگانگي بين انديشه و احساس است ،

دوگانگي بين ظاھر و باطن . زيرا ذھن آدمي زبان دنيا و ظواھر زندگي اوست و دل ھم زبان آخرت و معنا و

باطن امور است . در اينجا عرفان درمانگر به مثابۀ پير و عارف باطن بين است كه در عين حال بايستي

جھان بيرون و زمانه و دنياي بيمار را ھم بشناسد و انساني جھان بين ھم باشد .

و امّا اكثر امراض بشر مدرن عاطفي و ارتباطي ھستند مخصوصاً رابطه و عاطفه زناشوئي . در اينجا

عرفان درمانگر بعنوان ھوي رابطه بين من و توي، زناشوئي وارد مي شود و اين دو را با يكديگر به گفتگو و

دركي حقيقي و صادقانه مي رساند تا راز دل گويند . او زبان راز نھفته اين رابطه است ، ھمچنين روابط

دوستانه و ھر رابطه خانوادگي و اجتماعي ديگر .

عرفان درمانگر بايد بتواند به قلمرو رنج بيمار وارد شود و با او ھمدرد و ھمدل شده و در واقع بر جاي او

قرار گيرد و اين امر مستلزم عشقي كافي به انسان و نجات و سعادت بشر است و ھرگز بواسطه فوت و

فن و رفتارھاي نمادين و جملات شاعرانه ممكن نمي شود .

عرفان درماني به زباني ھمان شفاعت است ولي شفاعت عارفانه. پس عرفان درمانگر بايستي انساني

متقّي و مخلص و حق پرست باشد . پس عرفان درماني نمي تواند امرار معيشت باشد .


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد چهارم ص29


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۴ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۴:۴۵:۵۵ ] [ محمد ]


تساهل در دين (پاسخ به يك نامه)

س: اينگونه كه شما معارف ديني را عرضه مي كنيد و مته به خشخاش مي زنيد و موي را از ماست مي

كشيد ھيچ كس قادر به دين داري نيست و مردم از ھمين دين نيمه كاره خود ھم مأيوس شده و دست

مي كشند. آيا بھتر نيست كه مقداري تساھل در دين داشته باشيد؟

پاسخ : تساھل در دين يا تساھل در شرك و نفاق؟ آيا ما در كجا دعوت به رياضت ونماز شب و اعتكاف

نموده ايم وبراي عبادت آنھمه شكيات و وسواس و عذاب درست كرده ايم كه مردم از خدا و دين بيزار

شوند؟ تمام دعوت ما به تفكر و مراقبه و معرفت است و نه ھيچ كاري كه آسان باشد يا سخت. علاوه بر

اين مطمئن باشيد كه در دين بااكراه و ريا جز كفر پنھان و بدبختي و رسوائي حاصل نمي آيد و اين نوع دين

اگر تعطيل ھم شود ھم خدا را راضي مي كند وھم به نفع مردم است زيرا خداوند مي فرمايد كه ھرگز

گناه شرك و نفاق را نمي بخشد وعذاب مي كندو بلكه گناه كافران بي ريا را با يك توبه جمعاً مي بخشد

بي ھيچ عذابي. اتفاقاً ما دين را بسيار آسان كرده و بلكه شرك و نفاق را سخت وعذاب آور نموده ايم.ھر

كه دين خدا را سخت جلوه دھد منافق است.


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد چهارم ص 48


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۳ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۴:۴۶:۱۰ ] [ محمد ]

پاسخ به يك نامه

( چگونه ميتوان با حرف درمان كرد ؟)

پاسخ : سئوال ما اينست : مگر نه اينكه لااقل اكثر امراض عصبي و رواني و عاطفي ما كه زمينۀ بسياري
از امراض جسماني ما ھستند حاصل حرفھائي ھستند كه از ديگران مي شنويم ؟ مگر نه اينكه ھمه
بدبختي ھاي ما حاصل پيروي ما از حرفھاي ناحقّ ديگران است ؟ مگر نه اينكه فقط بواسطه شنيدن يك
جمله به ناگاه ديوانه مي شويم كه يا سكته مي كنيم و يا دست به جنايتي مي زنيم و تا به آخر عمر
پشيمانيم ؟ آيا مگر ھمه امورات ما در زندگي با گفتگو به پيش نمي رود ؟ و ... پس اگر چنين است كه
ھست و اگر مي توان بواسطه حرف بيمار و بدبخت و ديوانه شد بواسطه حرف ھم مي توان شفا يافت و
نجات پيدا كرد و احياء شد .
آدمي مخلوق سخن است و خود خدا ھم در ازل يك كلمه بود و كل جھان ھستي را با كلمۀ « كُن »خلق 
نمود . كل جھان ھستي مظھر كلمات خدايند . بھشت و دوزخ ھم مظھر دو نوع سخن است : آري و نه !
پس با درك و تصديق كلام حقّ مي توان به حقّ رسيد ھمانطور كه با انكار كلام حقّ ھم از حقّ خودساقط

مي شويم . يكي از رسالتھاي ما در اين نشريه و روش درمان ھمانا احياي حقّ كلمات است .

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد چهارم ص 23


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۲ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۴:۵۸:۵۵ ] [ محمد ]


طرح يك نامه

( آيا شما ملحد هستيد؟)

با عرض سلام و ارادت خدمت استاد عزيز. بنده با مطالعه آثار شما در سايت در مدت كوتاھي اين قدرت

روح و اراده را پيدا كردم كه ھمه مفاسد اخلاقي و گناھان كبيره را كه تا اعماق نفس من براي تمام عمرم

ريشه دوانيده بود ترك كنم و يكبار دگر صاحب وجدان و شرافت و دين گردم و علاوه بر اين اعتيادم نيز از

ميان رفت و زندگي زناشوئي ما ھم كه تمام شده بود احياء گرديد. ولي مواجه با واقعه اي حيرت آورشده

ام و آن مقابله و عداوت زنم بھمراه پدرش مي باشد كه مردي روحاني و مدرس نيز مي باشد . من تلاش

فراوان كردم كه آثار شما را به ھمه فاميل خودم معرفي كنم ولي پدر زنم مي گويد كه آثار دكتر خانجاني

مثل دكتر شريعتي است كه او ھم كافر و ملحد بود. تعجب من از اين است كه ھمسر و پدر زنم از اين

واقعه بسيار پريشان ھستند. لطفاً مرا ياري دھيد تا از پس اين واقعه نيز برآيم. قابل ذكر است كه زنم

انساني متدين و با نماز و با عصمت است.

پاسخ ما : خوشا به حال آن قوم و ديني كه ملحدش اينگونه باشد تا چه رسد به مومن و موحدش. ولي

راز مقابله ھمسرت بھمراه پدرش اينست كه شما ديگر نقطه ضعفي نداريد و لذا چاپلوسي و مريدي آنھا

را نمي كني و براي اولين بار داراي اراده و مردانگي و ولايت زناشوئي شده اي. يك زن كافر كيش ھر

چند كه جانماز ھم آب بكشد ھمواره يك شوھر معتاد و پولدار ولي دريوزه و بي اراده و بي غيرت را ترجيح

مي دھد.

اتفاقاً فقط در چنين مواقعي روشن مي شود كه دين و ايمان بواسطه اعمال به محك زده مي شود و نه

عبادات و شعار و نماز . و نيز اينكه شقي ترين دشمنان دين در لباس دين پنھان ھستند.

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد چهارم ص 37


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۱ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۱:۵۱:۱۸ ] [ محمد ]

آيا تكنولوژي حرام است؟

(پاسخ به يك نامه)

خير! تكنولوژي حرام نيست بلكه تكنولوژيزم يعني تكنولوژي پرستي و تكنولوژي سالاري حرام است

ھمانطور كه پول حرام نيست بلكه پول پرستي حرام است.

ھمانطور كه حكومت وسياست حرام نيست بلكه حكومت و سياست بازي حرام است . ھمانطور كه زن

حرام نيست بلكه زن پرستي و زن سالاري حرام است. ھمانطور كه بچه حرام نيست بلكه بچه بازي و بچه

پرستي و بچه خواري حرام است. ھمانطور كه « من » حرام نيست بلكه منيت حرام است . ھمانطور كه

غذا حرام نيست بلكه شكم پرستي و مذھب اصالت تغذيه حرام است. ھمانطور كه سكس حرام

نيست بلكه سكس پرستي و ابتلاي به پائين تنه حرام است. ھمانطور كه عشق حرام نيست بلكه بازي

با عشق حرام است.

ھمانطور كه كار حرام نيست بلكه اشتغال پرستي حرام است و استثمار بدن خويشتن . ھمانطور كه

كامپيوتر حرام نيست بلكه كامپيوتر پرستي حرام است. ھمانطور كه نماز حرام نيست بلكه نماز پرستي

حرام است و نبايد بجاي خدا، نماز را پرستيد . ھمانطور كه نھايتاً دنيا حرام نيست بلكه دنيا پرستي حرام

است و ....... آيا باز ھم روشن نشد؟ ھر پرستشي جز پرستش خداي امام حيّ حرام است . يعني

پرستش خداي شخصي ھم حرام است.

و ما متأسفانه امروزه به ھمه اين حرامھاي مذكور مبتلا ھستيم و به ھمين دليل بنظر ميآيد كه اصولاً جز

مرگ و نيستي، ھمه چيز حرام باشد از منظر معرفت بر وضع موجود .

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد چهارم ص 48


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۰ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۴:۴۸:۱۶ ] [ محمد ]

 اتهامي به نام « شستشوي مغزي »

برخي ما را و در واقع مقالات ما را متھم به شستشوي مغزي كرده اند كه الّبته يك اتھام بسيار قديمي

است كه به آن مفتخرانه متھم ھستيم و جز اين افتخاري نداشته ايم . مسئله اينست كه : آيا براستي

شستشو كردن مگر كار بدي است ؟ آيا ناپاكي را زدودن و زباله ھا را بيرون ريختن و سموم و آفات و

عوارض و امراض كھن را لاروبي نمودن كار ناپسندي است ؟ چه كسي مي تواند شستشو را بد بداند ؟

فقط آنانكه از كثافات و فضولات و زباله ھا و امراض تغذيه مي كنند و زباله و سموم به مردم ميفروشند .

اگر شستشوي بدني نيكوست شستشوي مغزي ھم نيكوست و بلكه نيكوتر . و از آن برتر نيزشستشوي

قلبي است و برترين شستشوھا ھم شستشوي روحي و رواني . و كار ما جز شستشو دادن باطن ھا

نيست و جز اين ھيچ تخصص و رسالت ديگري ھم نداريم و به آن مفتخريم .

والدين مأمور شستشو دادن بدن فرزندان خود ھستند . آموزگاران معنوي ھم مغزھا را شستشو مي

دھند و عرفا ھم قلوب را مي شويند و اولياي خدا ھم ارواح آلوده را پاك مي كنند . اينان خادمان واقعي

بشريت ھستند كه اگر بر روي زمين نمي بودند بشريت تاكنون در خودش پوسيده وگنديده و برافتاده بود و

جھان را ھم به گند كشيده بود . آري اگر براستي بتوانيم ما ھم از جمله شستشو دھندگان جان ودل و

روان انسانھا باشيم افتخاري بزرگتر از اين ممكن نيست . ما اين اتھام را تصديق مي كنيم و ممنونيم كه

ما را سرافراز نموديد .

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد چهارم ص 24


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۹ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۵:۰۸:۰۶ ] [ محمد ]

آيا سينماي حقيقت ممكن است؟


اگر حقيقت ھمان معنائي باشد كه ھر كسي از واقعيت متصور است سينما نيز ھمچون ادبيات يا فلسفه

و ھنرھاي ديگر مي تواند به ياري ھمه اينھا تا حدودي بيانگر حقيقت مورد نظر كارگردانش باشد . زيرا در

جھان سينما ، حقيقت ھمان حقيقت كارگردان است . ولي اگر مخاطبان سينما را ھم كه علت پيدايش آن

ھستند به حساب آوريم كل اين ادعا و تعريف ، زير سئوال است زيرا حقيقت تصوير شده در سينما تبديل

به ھزاران حقيقت منقرد و مستقل از سينما و كارگردان مي شود و ھر كسي حقيقت خودش را برداشت

مي كند كه در بسياري موارد در تناقض با حقيقت مدّنظر كارگردان است . در اينجا حقيقت سينما و

سينماي حقيقت ھم از سينما و ھم از كارگردانش مجزاست . در اينجا سينما وكارگردان فقط توانسته

است امكان تخيّل آفريني يا حقيقت آفريني رافراھم كند . و اين يك حقيقت خيالي يا مجازي است كه از

واقعيت بھره اي درجه چندم مي برد و لذا اين خيال يا حقيقت خيال ھم يك ارزش مستعار دست چندم

است كه البته در واقعيت زندگي مخاطبانش مؤثر است و گاه سرنوشت ساز .

اولاً اينكه واقعيت سينمائي يك واقعيت مونتاژشده و سانسور شده است كه آنھم بواسطه بازيگري ھا و

سناريو و مونتاژ ھاي فني چندين بار تبديل و تحريف و مسخ مي شود و لذا يك حقيقت ماليخوليائي پديد

مي آورد كه تمام ارزش و قدرت و اعتبارش در ميزان ھمذات پنداري مخاطبان است و اين عين

ماليخولياست و اعتبار ماليخولياي حقيقت سينمائي .

و اين يك جادوگري آشكار است كه در تاريخ بشر بي سابقه مي باشد . در واقع سينما ، واقعيت را تبديل

به جادو مي كند و مخاطبانش را طلسم مي نمايد و اين طلسم موجب مي شود كه نه تنھا مخاطب ديگر

نتواند واقعيت مورد نظر فيلم را در زندگي واقعي خود در يابد بلكه سائر واقعيتھاي ديگر زندگي ھم تحت

تأثير اين طلسم و ماليخولياء مسخ مي شوند .

جادوي سينما يك جادوي ھمه جانبه است كه جميع ھوش و حواس و عواطف و انديشه و اراده مخاطب را

مسخ مي كند و لذا موجب پيدايش بشريتي كاملاً بيگانه از واقعيت مي شود . اين بشريت براي تبديل

زندگي واقعي خود به يك ماليخولياي سينمائي دست به يك تخريب و خود براندازي ھمه جانبه ميزند و

حتي روان خود را بواسطه الكل و مخدّرات و روانگردانھا مسخ مي كند تا براي پذيرش يك ماليخولياي

سينمائي آماده سازد .

و بدينگونه جھاني كه حاصل مي شود نه جھاني واقعي است و نه جھاني سينمائي ، بلكه يك برھوت و

برزخ فزاينده تا سرحد نابودي است .

حقيقت سينمائي ، حقيقت ضد حقيقت است و ھر چه كه در جھت متجلّي نمودن حقيقت از سينما تلاش

كند اتفاقاً ضد حقيقت تر مي شود مثل سينماي تاركوفسكي و برگمان كه جز خودكشي پيام ديگري ندارد.


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد سوم ص161


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۸ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۱:۳۸:۱۲ ] [ محمد ]
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ]
.: Weblog Themes By tinablog :.

درباره وبلاگ

دانلود رايگان كتاب ها،مقالات و سخنراني هاي استاد علي اكبر خانجاني در باره همه موضوعات انساني
پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
لینک های تبادلی
فاقد لینک
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت   لغو عضویت