گوشی موبایل
تور کیش
اخبار پزشکی سلامت
کافه بازار
بي همتا

بي همتا
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 36
دیروز : 64
افراد آنلاین : 1
همه : 21359
پيوندهای روزانه
لينكي ثبت نشده است
چت باکس
فلسفه جنايت

« جنايت » به لحاظ لغت از ريشه « جن » است پس معناي لغوي آن جن زده گي تا سر حد فعاليت و به سر
انجام رسيده گي مي باشد لذا غايت جنون مي باشد.
جنون يعني رسوخ جن در نفس آدمي. پس ھويت و اراده و ھوش و روح فرد بايستي در خويشتن نباشد و
در جاي ديگري مقيم شده و مسخّر گشته باشد در يك شي ( تلويزيون، كامپيوتر،اتومبيل...... ) و يا يك
فرد ديگري (ھمسر يا معشوق). و امّا نفس خود آن شي يا فرد كجاست؟ در توست و تو را به تسخير
آورده است و درجھت اھداف خود تحت فرمان گرفته و بھركاري واميدارد. پس جن تو بواسطه نفس آن فرد
يا چيز ديگر بر تو رخنه مي كند. زيرا اجنّه ھمواره از وجود انسان بعنوان يك وسيله استفاده مي كنند.
ھر جنايتي بخاطر تصاحب و تملك چيز يا كسي انجام مي گيرد. زيرا فرد از خود – بيگانه در قحطي وجود
است و مي خواھد از طريق تصاحب يك چيز ديگري احساس وجود نمايد. چنين واقعه اي معمولاً تحت
عنوان « عشق » تقديس مي شود و لذا ھر جنايتكاري عشق را علت بدبخت شدن خود مي داند. در اينجا
عشق نام مستعار جنون است كه جنايت را ممكن مي سازد.

(معرفي يك واژة جديد)

« تَجنّن »

تجنّن مثل تحقق، توحش، تظاھر ، تفاخر، تذبذب ، تجدد و ....
تجنّن كه بنظر ميرسد يك واژه من در آوردي باشد به معناي خود را به عمد جن زده و ديوانه نشان دادن
است: جنون نمائي! به تجربه و تحقيق و مشاھده دقيق به اين نتيجه بديھي رسيديم كه ھر جنون واقعي
با جنون نمائي عمدي شروع شده است. تجنّن مقدمه واجب و حتمي ھر جنوني است.
كسي كه خود را به ديوانگي مي زند براي رفع ھر نوع مسئوليت از خويشتن در قبال ديگران است و لذا
چنين امري براستي محقق مي شود و لذا خواسته فرد ھم به فعل در ميآيد و اجابت ميشود. براستي
كه آدمي به ھمه خواسته ھايش در ھمين دنيا نائل مي شود بشرط اينكه جدّي و پيگير باشد. اگر
خواسته فردي اين باشد كه لااقل يك نفر مشخص، جنون او را باور كند حتماً چنين ميشود و بالاخره باور
مي شود.
حرف ت در عربي داراي ذات ارادۀ فعّال بشر است و مولّد ھر تلاش مثبت و منفي مي باشد.
اگر تاكنون واژه « تجنّن » پديد نيامده به دو دليل بوده است يكي جديد بودن چنين واقعه و تلاشي در بشر
است و ديگري مخفي بودن و مشكوف نبودن اين واقعيت بشري است. ھر واژه اي محصول نياز به بيان
يك حقيقت است و لذا ھر واژه اي در ھر فرھنگي داراي عمري است و قدمتي ويژه و معيّن دارد.
خود را به جنون زدن يك تلاش مدرن بشر است و در ايّام قديم بسيار اندك بوده است و لذا تبديل به واژه
نشده است ولي بھتر از اين مشكوف نبودنش مي باشد. زين پس اين واژه را نيز به فرھنگ لغات بيفزائيد.
زين پس واژه ھاي ديگري نيز عرضه مي كنيم.
بي اراده شدن بشر مدرن در سلطه مطلقه تكنولوژي مھمترين زمينۀ پيدايش تجنّن است تا توجيه وضع
موجود باشد و جان كندن اراده بشر در قبال اراده تكنولوژي را ختم نموده تا او را يكسره و راحت نمايد.

دايرالمعارف عرفاني جلد سوم ص 72
استاد علي اكبر خانجاني


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۸ آذر ۱۳۹۵ ] [ ۰۴:۴۷:۱۳ ] [ محمد ]

فلسفه آبرو

آبرو ھمان آب و رنگ و لعاب وجود نمائي بشر است و تلاشي براي اثبات خويش براي ديگران.
وجود آدمي چيزي بي رنگ و بي بو و بي نشان است و اصولاً وجود چنين است ھمچون خدا كه چون بي
رنگ و بي نشان است بواسطه كسي كه غرق در رنگ است ديده نمي شود . پس براي ديدن او كه عين
وجود خويشتن است بايستي بي آبرو شد. و براي رنگ و ريا زدائي از خويشتن است كه دين خدا و راه
تقوي پديد آمده است . تزكيه نفس ھمان بي آبرو كردن نفس خويش است در نظر خويشتن.
واما آنچه كه به ناگاه رنگ و رياي ھزار لاي وجود را مي زدايد و انسان را به وجود محض ميرساند عشق
است منتھي نه عشق نفساني براي اثبات خويشتن براي ديگري. بلكه بي آبرو شدن در مقابل حق است
و در چشم خويشتن. و اين ھمان صفت زدائي از نفس است و فقط در قلمرو عشق حق است كه ھمه
صفات به غليان و جوش و خروش مي آيند و برون افكني مي شوند و نفس را بي ابرو مي سازند و اين
آستانه ديدار با خويشتن خويش است با ذات يگانه خويش كه ھمان خداست.
و اما عشق حق ھمواره در عشق به يك اھل حق به حركت مي آيد و بخودي خود توھمي بيش نيست.
آنگاه كه خود را رنگ مي كني كه در نزد اھل حق محبوب شوي بناگاه با امتحاني باراني ميبارد و رنگ تو
را در جوي عشق مي برد. و در اينجا يا مي ماني تا ببيني و يا مي گريزي تا عدم خود را نبيني . و خوشا
بحال كسي كه مي ماند.

دايره المعارف عرفاني
استاد علي اكبر خانجاني


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۷ آذر ۱۳۹۵ ] [ ۰۳:۰۷:۰۰ ] [ محمد ]

راز دلتنگي ها

دل آدمي چون تنگ مي شود اين احساس تنگ و حقير نمودن دل بدان معناست كه يا كسي از دل بيرون رفته
است و لذا دل بھم آمده و كوچكتر شده است و يا يك فرد جديدي به تازگي وارد شده كه جاي مناسبي در دل
فرد نمي يابد و بر جداره ھاي دل مي كوبد تا فراختر شود . اين دو احساس تنگ دلي است كه بر حسب دو
واقعه كاملاً متفاوت رخ مي دھد : سرآغاز يك فراق يا وصال تازه !چه بسا كسي را بظاھر از دست مي دھيم با
طلاق يا مرگ و يا قھري كه زان پس بر دل ما وارد مي شود و اين يك نوع احساس تنگي دل است تا در دلمان
جاي گيرد و دلمان را فراخ نمايد. و گاه احساس دلتنگي حاصل آشنائي نويني است كه مي خواھد بر دلمان وارد
شود ولي در دلمان جاي نمي گيرد و لذا حتّي در حضورش ھم دلتنگي داريم . اين نوعش شامل حال بسياري از
زناشوئي و يا رابطه والدين و فرزندان مي شود كه در زير يك سقف زندگي مي كنند . و گاه كسي را ظاھر و
باطن از دست مي دھيم و با خروجش از دلمان جداره ھاي دل بھم مي آيد و احساس تنگي مي كنيم . دل تنگي
اصولاً در اھل دلي زنده شديدتر است و چه بسا آدمھائي كه ھرگز چنين احساسي نمي يابند، زيرا كسي را
دوست نمي دارند .
و امّا تنگترين دلھا و دلتنگترين آدمھا كساني ھستند كه ھمه كسان و عزيزان و ياران خود را از دست و دل مي
نھند و به مقام تفريد و تجريد مي رسند و دلشان از ھر غيري پاك مي شود تا آن يار ازلي وارد شود . تا قبل
از ورودش اين انسانھا غرق در اشدّ دلتنگي مي باشند زيرا در حاليكه دلشان به لحاظ قدرت محبّت ظرفيت كل
بشريّت را دارد . ولي كسي در آن نيست و خداوند بواسطه معرفت و جھادشان ھمه را از دل آنھا بيرون مي كند
كه لايق دوست داشتن جز خدا نيستند . اين مرحله از سلوك عرفاني را دورۀ بكاح و كرب و اندوه مي نامند كه
سالك غرق در درياي حزن است و چه بسا شبانه روز در فراق ياران و عزيزان مي گريد . تا آنگاه كه آن
محبوب حقيقي و جاودانه در آيد و وصال ابدي آغاز شود . و اين واقعه مولّد عظيم ترين دل جھان است دلي به
ظرفيّت كل عالم ھستي كه ھمه را دوست مي دارد .

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني - جلد سوم

ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۶ آذر ۱۳۹۵ ] [ ۰۴:۵۳:۱۳ ] [ محمد ]
راز ناز

« ناز »در لغت به معناي منزّه و پاك و بي نياز بودن است و از مصدر « نزّ » مي باشد و از اسماي الھي
است . پس حقّ ناز از بي نيازي است در درجات . و مظھر ناز مطلق خداوند است كه از فرط ناز و بي
نيازي اش رخ از جھانيان پوشانده و درپرده عصمت و غيبت مطلق قرار دارد . قدرت خلاّقه او نيز از ناز
اوست . و با اينھمه نيازمندترين موجودات يعني عدم را وجود بخشيده و خليفه خود نموده و دست دوستي
بسويش دراز كرده و مي گويد : ياري كن مرا تا ياري كنم تو را ! اينست راز ناز و معنا و عملكرد آن نازنين
كه در درجات گوناگون در اولياي او نيز كه دست نياز بسويش دراز كرده اند كمابيش آشكار است .
و امّا آدميان جاھل و متكبر كه غرق در اشدّ نياز ھستند ھم به تقليد كوركورانه ناز مي كنند بدون آنكه
بدانند كه اصلاً چه مي كنند و منظورشان چيست . و اينست كه جملگي قرباني اين ناز احمقانه و ناحق
خود مي شوند بخصوص در رابطه با مخلصين كه دست ياري بسويشان دراز مي كنند تا ياريشان دھند . و
اين نازنين ھاي غرق در نياز و متكبر و احمق، ناز مي كنند و آنقدر ناز مي كنند كه بناگاه ديگر دست آن
نازنين حقيقي را كه از آستين دوستانش بسوي خلق بيرون آمده ، از دست ميدھند و ديگر دستي نمي
يابند . و آنگاه در بدر دست نياز بسوي ھر شياّد و فاسق و تبھكاري دراز ميكنند و به دريوزگي ميافتند .

نازنينان ناز كمتر ميكنند ناز كمتر كن بر نازان عشق

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد سوم

ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۵ آذر ۱۳۹۵ ] [ ۰۲:۱۵:۲۱ ] [ محمد ]


حكمت جاويد (بدترين و بهترين)


زن بد، بدترين جاندار روي زمين است و زن خوب ھم بھترين آن.

بدترين چيزھا، روزي بھترين بوده است و بالعكس.

عاليترين مكاتب در ضمن ظرف ظھور شرترين انسانھاست.

عرفان قلمرو ظھور ابليس ھم ھست.

بدترين عذابھا كينه نسبت به بھترين دوست است.

سلامت و رفاه بزرگترين دشمن دل و دين انسان است.

خوبترين انسان آنست كه از خوبي گذشته است.

بدترين انسان آنست كه ھرگز نميخواھد آدم بدي خوانده شود.

صادقترين انسان آنست كه فقط از خودش حرف مي زند.

كافرترين انسان آنست كه مي خواھد عارف شود.

خود نشناس ترين آدمھا،انقلابيون حرفه اي ھستند.

مريض ترين آدمھا، پزشكان ھستند.

بي عاطفه ترين آدمھا،مبلغان عشق ھستند.

بزدلترين آدمھا، مسلح ھستند.

بي ظرفيت ترين آدمھا،ساكنان كاخھا ھستند.

متكبرترين آدمھا، درويش و ھيپي مي شوند.

مردم دوست ترين آدمھا، تنھا ھستند.


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد سوم


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۳ آذر ۱۳۹۵ ] [ ۰۲:۰۸:۳۸ ] [ محمد ]


حكمت جاويد (ديالكتيك)


جاھل نمي بيند خود را مگر انسان عاقل.

كافر نمي بيند خود را مگر انسان مومن.

عاشق نمي بيند خود را مگر انسان فاسق.

شيطان پرست نمي بيند خود را مگر انسان خداپرست.

ريا كار نمي بيند خود را مگر انسان صادق.

ايثارگر نمي بيند خود را مگر انسان خودپرست.

شجاع نمي بيند خود را مگر انسان بزدل.

عادل نمي بيند خود را مگر انسان ظالم.

خوب نمي بيند خود را مگر انسان بد.

زنده نمي بيند خود را مگر انسان مرده.

موجود نمي بيند خود را مگر انسان نابوده.

يك استثناء: فقط خداست كه ھمانگونه ھست كه ھست.


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد سوم


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۲ آذر ۱۳۹۵ ] [ ۰۵:۰۲:۱۴ ] [ محمد ]


حكمت جاويد


* كفري جز ترس نيست.

* ترسي جز ھراس از نابودي نيست.

* نابودي ھمان قلمرو حضور خداست.

* ايماني جز درك ھستي در نيستي نمي باشد.

* شجاعت بارزترين نشان ايمان است.

* شجاعت يعني به استقبال شكست و مرگ رفتن.

* شكست قلمرو بي نيازي ذات است.

* ذات، سلطنت فناست.

* فنا ھمان جاودانگي است.

* جاودانگي محصول ھمزيستي و ھم سرنوشتي با مردان خداست.

* مرد خدا موجودي وراي بود و نبود است.

* بود، نبود است و نبود ھم بود است.

* ترس محصول انديشه بود و نبود است.


حكمت جاويد(ايمان)


داروي حسد،ايمان است.

داروي احساس حقارت، ايمان است.

داروي احساس پوچي، ايمان است.

داروي بولھوسي، ايمان است.

داروي ايدز، ايمان است.

داروي بيكاري، ايمان است.

داروي ھرزه گي، ايمان است.

داروي بي نظافتي، ايمان است.

داروي بي عاطفگي، ايمان است.

داروي حماقت، ايمان است.

داروي فقر، ايمان است.

داروي خلافكاري، ايمان است.

داروي بي ھويتي، ايمان است.

داروي بدبختي، ايمان است.

داروي بد شانسي، ايمان است.

داروي مكاره گي، ايمان است.

داروي ورشكستگي، ايمان است.

داروي اعتياد، ايمان است.

داروي زن ذليلي، ايمان است.

داروي بي حجابي، ايمان است.

داروي تصادفات، ايمان است.

داروي تورم و گراني، ايمان است.

داروي بزدلي، ايمان است.

داروي پزشك زده گي، ايمان است.

داروي وسواس، ايمان است.

داروي رسوائي ، ايمان است.

داروي بي اعتقادي، ايمان است.

داروي بي عشقي، ايمان است.

و اما داروي بي ايماني، دوستي و ھمنشيني و ھمدلي با يك عارف است.


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " حلد سوم استاد علي اكبر خانجاني


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۱ آذر ۱۳۹۵ ] [ ۰۵:۲۱:۵۶ ] [ محمد ]


حكمت جاويد


آنكه دنيا را مي طلبد به آن ميرسد ولي بدستش نمي آيد.

ھيچ چيزي بدست نمي آيد ولي به دل مي تواند آمد.

آنكه از نژاد رود به نزاد مي رسد.

آنكه حق معلم را ادا نمي كند آموزه ھايش به او پشت مي كند.

آنكه دوست را مي فروشد تا دل دشمن بدست آورد دلش به اسارت دشمن در مي آيد.

آنكه حقي را ببيند و تصديق نكند با آن به جنگ مي آيد و ھلاك مي شود.

آنكه پولي را با فروش معنويتي بدست مي آورد بواسطه آن پول ديوانه مي شود.

آنكه از محبتي بر عليه صاحب محبت استفاده ميكند به اسارت دشمنان محبت در مي آيد.

آنكه به معرفتش عمل نكند احمقي مي شود.

آنكه دين را زينت كفر كند به خدمت كافران در مي آيد.


---------------------------------------

حكمت جاويد


* كفري جز ترس نيست.

* ترسي جز ھراس از نابودي نيست.

* نابودي ھمان قلمرو حضور خداست.

* ايماني جز درك ھستي در نيستي نمي باشد.

* شجاعت بارزترين نشان ايمان است.

* شجاعت يعني به استقبال شكست و مرگ رفتن.

* شكست قلمرو بي نيازي ذات است.

* ذات، سلطنت فناست.

* فنا ھمان جاودانگي است.

* جاودانگي محصول ھمزيستي و ھم سرنوشتي با مردان خداست.

* مرد خدا موجودي وراي بود و نبود است.

* بود، نبود است و نبود ھم بود است.

* ترس محصول انديشه بود و نبود است.


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني - جلد سوم


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۰ آذر ۱۳۹۵ ] [ ۰۴:۴۱:۲۹ ] [ محمد ]

انسان كامل كيست؟

(حكمت جاويد)


* كسي است كه از پيروزشدن دل كنده و گذشته باشد و بلكه پيروزي را در ھرشكستي درك نمايد.

* كسي است كه ھيچ حسدي از گذشته و آرزوئي درآينده نداشته باشد.

* كسي است كه خداوند را در ھر واقعه اي از زندگيش درك كرده باشد.

*كسي است كه ھر آن بي نفرت از زندگي، آماده و راضي به مرگ باشد.

* كسي است كه به ھيچ كسي عقده و كينه اي نداشته باشد.

* كسي است كه جز دوست داشتن از راه دور، وظيفه اي نداشته باشد.

* كسي است كه بودن محض را بي ھيچ فعاليتي و بي ھيچ ھمراھي، عاشق باشد.

* كسي است كه شقي ترين دشمنان مشھورش نيز از او نوميد نباشند.

* كسي است كه در فقر كامل بي نياز باشد و در تنھائي كامل ، عاشق باشد و در بدنامي كامل عزيز

خويشتن باشد و جانبازي تنھا تفريح سالم او باشد .

* كسي است كه از مرگ و زندگي و نيز از بود و نبود خود، برتر باشد.

* كسي است كه خداوند را بخاطر ناكاميھاي خود، دوست داشته باشد.

* كسي است كه ھيچ اراده اي از خود سراغ نداشته باشد جز خدا.

* كسي است كه در دل و جانش حضور ھمه انبياء و اولياء و عرفا و صديقين كل تاريخ بشر را درك كند و

نيز حضور ھمه انبياي بشر را از آغاز تاريخ تا پايانش.

*كسي است كه سپر بلاي خداوند در مقابل كفار است.

* كسي است كه ھمه عالم و آدميان را مسلمان كامل بيابد.

* كسي كه محالات را ادعا و اثبات ميكند.


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني - جلد سوم


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۹ آذر ۱۳۹۵ ] [ ۰۲:۱۴:۵۴ ] [ محمد ]

تنها دشمن قسم خوردة انسان

و

تنها دوست قسم خوردة انسان

آيا چه امري باعث مي شود تا نتواني به ديگري بگوئي كه دوستش داري ؟

آيا چه امري باعث مي شود تا نتواني راست بگوئي ؟

آيا چه امري باعث مي شود تا نتواني از بابت خطايت عذر بخواھي ؟

آيا چه امري باعث مي شود تا نتواني نيازت را بر زبان آوري و عقده كني و دشمن عالم و آدم بشوي؟

آيا چه امري باعث مي شود تا از خطاي خود نگذري تا خودت را تغيير دھي ؟

آيا چه امري باعث مي شود تا عمداً خودت را بفريبي و ديوانه كني ؟

آيا چه امري باعث مي شود كه نتواني حقايق را بپذيري؟

آيا چه امري باعث مي شود كه عليرغم عقلت عمل كني ؟

...............................................................؟

................................................................؟

جز « من » خودت دشمن قسم خورده اي نداري!

و نمي تواني با من خودت از مَنَت بگذري !

ارزش وجودي و سرنوشت ساز يك پيرعرفاني (امام) از اينجاست.

او تنھا دوست قسم خوردۀ توست و تو تنھا دشمن قسم خوردۀ خويشتني . و او دشمنت را از تو مي

ستاند و بجان خودش مي اندازد .


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني - جلد سوم


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۸ آذر ۱۳۹۵ ] [ ۰۴:۴۱:۳۰ ] [ محمد ]
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ]
.: Weblog Themes By tinablog :.

درباره وبلاگ

دانلود رايگان كتاب ها،مقالات و سخنراني هاي استاد علي اكبر خانجاني در باره همه موضوعات انساني
پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
لینک های تبادلی
فاقد لینک
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت   لغو عضویت