خرید تیشرت ارتشی
تور مشهد
تور استانبول
گوشی موبایل
تور کیش
اخبار پزشکی سلامت
بي همتا

بي همتا
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 39
دیروز : 7
افراد آنلاین : 1
همه : 25366
پيوندهای روزانه
لينكي ثبت نشده است
چت باکس
آيا « شدن » ممكن است؟

ھر انساني بخودي خود در حقيقت باطن نفس خود چيزي جز معجوني از كبر و جھل و بخل و شھوت و
وحشت و حرص و بازي و مكر و حقارت و ناتواني نيست . اين طبع غريزي عامه بشر است . ولي اكثر
انسانھا يا به اختيار خود و بر اساس آرمان خواھي و ارزش طلبي و يا بواسطه جبرھاي اجتماع تلاش
مي كنند تا اين صفات دروني خود را تا حد امكان بروز ندھند و بلكه خلاف آنرا به اثبات برسانند . اين
ھمان اراده انسان به « شدن » است . ولي بسياري پس از مدتي از اين تلاش خسته ميشوند زيرا ھيچ
تبديلي در ماھيت نفس خود نمي يابند و بلكه نفس خود را عقده اي و رنجور و متشنج و حريص تر
مي يابند و لذا دست از ارادۀ به شدن بر مي دارند و به اصطلاح ليبرال مي شوند و لذا بسوي افراد يا
گروھھا و جوامعي مي روند كه از جنس ھمانھا باشند .
بي ترديد كسي كه به اختيار خودش بر عليه نفس اماره و جاھل خود جھاد نكند و فقط بواسطه جبرھاي
عرفي و شرعي و قانوني ريا كند ، بسيار زود خسته و ھلاك مي شود . ولي كسي كه براي خودش
ميخواھد نفس خود را تغيير دھد و يا قابل مھار و متعادل سازد و تلطيف نمايد طبق تجربه بشر بخودي
خود قادر به اين كار نيست و در اين راه كه ھمان راه رشد و تعالي است نيازمند يك يار روحاني و پير
عرفاني است كه تحت الشعاع محبت و كرامت و ياري او قادر به تبديل نفس مي شود . كه نفس بخيل
خود را سخي مي كند و غرور را به تواضع مي آورد و ھراس را به شجاعت مي كشاند و شھواتش را
لطيف و عاليمي كند و بر جھل و ستم نفس خود مسلط مي گردد . تبديل نفس شرور به نفس خردمند 
و متعالي و مھربان بدون ارادتي عرفاني مطلقاً مقدور نيست الا اينكه به نفاق و يا كفري شديدتر مي انجامد .

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد چهارم ص 204

ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۹ بهمن ۱۳۹۵ ] [ ۰۵:۳۱:۴۵ ] [ محمد ]

انسان و شيطان

در قرآن مي خوانيم كه شيطان كالائي جز غرور براي آدمي ندارد وانكار و اعمال زشت و نادرست رابراي

آدمي برحق و زيبا مي سازد و بدينگونه انسان در قبال كردارھاي نادرست خود مغرور و خودستا مي

شود. و اما آيا اين كارخانه زيباسازي اعمال زشت در كجاي انسان قرار دارد؟ بدون شك اين كارخانه جائي

جز ذھن و قوه انديشه گري و توجيه و تحليل نيست. اين ھمان كارگاه غرّه شدن انسان است . در اين

كارگاه يك ميل و عمل فاسقانه لباس عشق بر تن مي كند يك عمل تجاوزگرانه لباس خدمت وايثار به تن

مي كند ھرزه گي و بولھوسي تحت عنوان آزادي و اختيار و استقلال اراده توجيه ميشود، ترس و عافيت

طلبي با واژه صبر وتوكل تقديس مي گردد و الي آخر. پس شيطان در مغز و انديشه ماست. ولي آيا

چگونه مي توان حد و مرز و ماھيت تفكر و تعقل را از توجيه گري و تبديل صوري مفاھيم و خودفريبي و

شيطنت تشخيص داد ؟ در قلمرو فلسفه و خودشناسي منطقي ھر چند كه صدھا ملاك بين اين دو امر

معلوم شده است ولي نھايتاً ھمواره جائي براي فريب فكر وجود دارد و ھيچكس از وسوسه شيطان مبرا

نيست و گرنه اطاعت از رسولان و امامان ھدايت امري بيھوده مي بود و اصلاً كل دين محلي از اعراب نمي

داشت و فلسفه ودانش بشري مي تواند انسان را كفايت كند و بر جاي مذھب قرار گيرد.

احكام اخلاقي و عملي دين واضح ترين محك براي چنين تشخيص مي باشد ولي اين احكام نيز در ھر

مذھبي و فرقه و فلسفه ديني متفاوت ھستند و علاوه بر اين در ھر نظام شرعي و اخلاقي نيز دريائي از

احكام در درجات متفاوت وجود دارند كه ضد و نقيض مي نمايند و ھمين احكام قلمرو خودفريبي ھاي

خواسته و ناخواسته بشرند و لذا كفايت نمي كنند واينست كه آخرين پيامبر خدا ،يك انسان متشرع بدون

امام ھدايت را ھم كافر مي خواند . ميزان امام است و نه احكام.

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد چهارم ص 230


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۸ بهمن ۱۳۹۵ ] [ ۰۵:۵۷:۲۹ ] [ محمد ]


كافر كيست؟

انسان كافر دشمن خدا و خلقت او و خصم رحمت و عزّت او به خلايق است . لذا كافر ميخواھد كل جھان

و جھانيان را تصاحب نموده و سپس منھدم سازد . چون نمي تواند ، با آدمھا ھر يك به گونه اي رابطه

برقرار مي كند و آنھا را به دام مي اندازد و آنھا را تباه مي كند و انتقام ناكامي خود را از آنان مي گيرد .

انتقام ناآرامي خود را از ديگران مي ستاند . لذا اشدّ عداوت ذاتي او نسبت به مؤمنان و كساني است كه

داراي عزّت نفس و آرامش و سعادت ھستند و از احساس زندگي و ھستي برخوردارند .

كافر بواسطه كفرش دچار قحطي حيات و ھستي است و قحطي آرامش و عزّت است و لذا فقط در

تماشاي عذاب و تباھي و انھدام ديگران موقتاً احساس رضايت مي كند و كفرش ارضاء مي گردد .

در ھر كجا و ھر كسي كه عزّت و قناعت و شرافتي باشد او را عذاب مي دھد و براي نابودي اين ارزشھا

فتنه مي كند و دام مي اندازد . او حتّي به وادي علم و دين ھم مي رود تا از آموزه ھا و آدابش بر عليه آن

استفاده كند .

بيشترين عداوت و كينه يك كافر نسبت به كسي بروز مي كند كه به او محبت نمايد و حرمت نھد و دعوت

به عزّت و عصمت كند يعني نسبت به رسولان و مخلصان و عارفان . كفر لاعلاج ترين درد وجدان انسان و

در واقع منشأ ھمه دردھاي بي درمان اوست . و رسولان الھي جز براي شفاي اين درد نيامده اند .

براي چنين آدمي جز عذابھاي فزاينده دوزخ علاج و شفاعتي نيست . ھر كجا كه عذابھاي عظيم و لاعلاج

ديديد افسوس نخوريد و ترّحم نكنيد بدانيد كه اين عذابھا آخرين رحمت خدا نسبت به اين اشقياء و

سنگدلان مي باشد تا شايد دلشان نرم گردد و دست از جنگ با انسانيّت ومعنويت بكشند و رحمت خدا را

طالب شوند و دست از جنگ با او بردارند و به خودشان رحم نمايند و طالب رحمت شوند . كافر دشمن

قسم خوردۀ خويشتن است .

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد چهارم ص199


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۷ بهمن ۱۳۹۵ ] [ ۰۵:۲۲:۱۸ ] [ محمد ]

انواع افكار و احساسات

آيا چند نوع فكر يا احساس داريم ؟ افكار اقتصادي ، سياسي ، علمي ، فلسفي، اخلاقي ، طبّي ، تربيتي

و .....انواع نظامھاي فكري ما ھستند . احساس جاذبه و دافعه ، احساس اميد و يأس، احساس عشق و

نفرت ، احساس شادي يا غم ، احساس قدرت يا ضعف ، احساس مرگ و زندگي و احساس بود و نبود نيز

انواع نظامھاي احساسي و عاطفي ما بشمار مي آيند . ولي ھمه اين انواع نظامھاي فكري و عاطفي

بطور كلي به دو دسته و ماھيت تقسيم مي شوند : درون گرا يا برون گرا . مادي يا معنوي ، دنيوي يا

اخروي . ھر فكر يا احساسي يك حركت است و مقصدي را پيشروي دارد و مي جويد . اين حركت يا

بسوي درون ماست و پاسخي را در خود ما جستجو مي كند و يا بسوي برون است و ھدفي را در بيرون

مي جويد . افكار و احساسات بيرون رونده دير يا زود مواجه با شكست و ابطال مي شوند و بدينگونه منشأ

توليد فكر و احساس در وجودمان را مأيوس و پوچ و عقيم مي كنند . فكر و احساسي كه از وجود ما به

بيرون مي رود ديگر از احاطه ما خارج است و ما را بازيچه شرايط و آدمھاي بيروني مي كند و اسير خود

مي سازد و به بردگي مي كشد . ولي فكر و احساسي كه به اعماق درون ما نقب مي زند ھمواره در

احاطه و نظارت و رھبري ماست . ھر فكر و احساسي مثل نوري اعماق ما را مي شكافد و ما را به

ظلمات باطن ما ھدايت مي كند و اعماق ھزار توي باطن ما را بر ما آشكار مي كند . و اين جھان خودي و

وجودي ماست . اين ھمان جھان اخروي و جاودانه ماست و قلمرو سلطنت معنوي ماست . ھر فكر و

احساسي مثل تير و شھابي است كه يا بسوي برون پرتاب مي شود و يا بسوي درونمان. آنچه كه بسوي

برون پرتاب مي شود ھمواره به سنگ اصابت مي كند و پوچ مي شود . ولي آنچه كه بسوي درون پرتاب

مي شود تا ابد در جريان است .

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد چهارم ص214


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۶ بهمن ۱۳۹۵ ] [ ۰۵:۴۸:۳۱ ] [ محمد ]

اميد يعني خدا!

اميد ھمان خداست و نوميدي نيز بي خدا شدن و خدا را از خود دور كردن است . حتّي اگر اميد و انتظاري

با ھزاران دليل در حيات دنيوي محال آيد باز ھم نبايستي نوميدي را به دل خود راه داد كه نوميدي دل را

مي ميراند و لانه شيطان مي كند . ھمواره بايستي به لطف برتر و فوق عليّتي و بي سبب خداوند چشم

داشت و معجزه را باور كرد. علاوه بر اين بقول علي (ع)«چه بسا آرزوھائي كه پس از مرگ محقق مي شوند»

پس نوميد شدن به ھيچ وجه معقول نيست و به صلاح ھم نيست حتّي اگر محال و واھي باشد . 

بشرط اينكه مرجع اميدواري ما ديگران نباشند بلكه خود خدا باشد . تا زمانيكه به ديگران اميدواريم نوميد

مي شويم . خداوند ھرگز اميدواران بخودش را نوميد نمي كند بشرط اينكه اميدي خالصانه و توحيدي

باشد و نه مشركانه و مخلوط و خدا – خرمائي .

اميد بخدا ھمان عرصه امتحان ايمان بخداست زيرا فقط نيازھاي انسان است كه انسان را بخداوند مربوط

مي كند . بين انسان و خدا چيزي جز نيازھايش نيست . انسان بي نياز از خدا انسان كافر و بي خداست.

لذا غايت ايمان آدمي بخدا در غايت ناكامي و نوميدي ھا امتحان مي شود . از دست دادن اميد ھمان

باختن ايمان و عين كفر است . نوميدي را بايد لعنت نمود زيرا اين ابليس است كه حامل نوميدي است زيرا

 ابليس نخستين نوميد شده و باني نوميدي است و« ابليس » به لحاظ لغت ھم بمعناي « نوميد شده »

است .

.از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد چهارم ص199


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ بهمن ۱۳۹۵ ] [ ۰۵:۵۶:۱۲ ] [ محمد ]

عذاب انكار حق

آنكه آگاھانه حقيقتي را انكار مي كند اين انكار حق او را جبراً بسوي ارتكاب اعمال بر خلاف ميلش مي

كشاند و بدينگونه اراده اش انكار مي شود . آنكه حقّي را انكار مي كند خود را انكار مي كند و مجبور مي

شود اعمالش را انكار كند و كل سرنوشت خود را منكر خود مي سازد و بر عليه اراده اش زندگي ميكند

و ضد خود مي شود . زيرا ھر حقّي ھمانا حقِّي از وجود انسان است و حق وجود است . آنكه حق را انكار

مي كند حيات و ھستي اش را بطرزي جادوئي نفي و باطل مي سازد و ھمه زحماتش را جنون آسا بھدر

مي دھد و گوئي دشمن خويش است و اين حق انكار است .

حق وجود انسان معرفت دربارۀ اين حق است و تصديق آن . انسان به اين قصد خلق شده كه حق را

بشناسد . آنكه بيشتر مي شناسد مسئولتر است . آنكه معرفت خود دربارۀ حق را منكر مي شود حق

وجودش را و علت ھستي اش را انكار مي كند و لذا به ضلالت و حماقتي ھولناك مبتلا مي شود .

ھيچ سرنوشتي ھولناكتر و عبرت انگيزتر از كساني نيست كه حق را شناختند و انكار نمودند و حماقت

عذاب اين انكار است . عذابي كه ھيچ شفا و شفاعتي نمي پذيرد . وجود چنين كساني قلمرو سلطه

شيطان است و اينان شياطين مجسم مي شوند و مأمور گمراه سازي ديگران ھستند و اين گمراه سازي

از طريق القاي يأس از رحمت خدا و دين او صورت مي گيرد بواسطه برانگيختن احساس ترحّم در ديگران

آنان را از خدا و دين او باز مي دارند و به فساد و كفر تشويق مي كنند . اينان ھمچون ديوھاي افسرده اند

. اينان از يكسو حق را تأئيد مي كنند به زبان و از سوي ديگر اين راه را غيرممكن معرفي مي كنند . اينان

محاق حق ھستند .

وامّا انكار حق خود عذاب بخل نسبت به ھدايت مردم است بر اساس آن حق انكار شده .

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد چهارم ص 200


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۴ بهمن ۱۳۹۵ ] [ ۰۱:۳۵:۴۹ ] [ محمد ]

چشمان كور حسود

مي گويند كه چشمان حسود كور مي شود . و در قرآن است كه جماعتي از كافران پس از مرگ كور

برانگيخته مي شوند ومي گويند : پروردگارا ما كه در آنجھان بينا بوديم . به اينان گفته ميشود كوري شما

از اين روست كه چشم خود را برنعمات خدا فرو بستيد و آنرا انكار نموديد.

معمولاً صفت بخل و حسد درباره ارزشھاي ميراي دنيوي پديد نمي آيد وحداكثر اينست كه در تقليد وپيروي

از صاحبان قدرتھاي مادي ميروند به درجه اي از آن قدرتھا مي رسند . ولي آن بخل وحسدي كه انسان را

به انكار وتھمت مي كشاند در قبال نعمات خداست كه ارزشھاي ماندگار معنوي وصفات برجسته انساني

ھستند ونشانه ھائي از حقيقت را دارا مي باشند.

چنين انسانھائي حتي به لحاظ دنيوي ھم داراي ھوش و حواسي بسيار ضعيف وكرخت مي شوند وآنقدر

بر كفر وانكار خود اصرار مي ورزند كه چشم و گوش وھوش و دلشان از بين مي رود ومصداق اين كلام

خدايند كه : اينان كورند وكرند ولالند وديگر بسوي حق برنمي گردند . واين بدترين عاقبتي استكه انسان

مبتلا مي شود ودر آخرت ھم از آن رھائي ندارد.

چه عاقلانه است كه آدمي در قبال نعمات وجودي ديگران عليرغم اميال كافرانه نفس خود جھاد كند

وبجاي انكار واتھام به مراكز اين نعمات وگريز از آنھا ، بسويشان برود وبا آنان دوستي نمايد وخدمتشان

كند تا از اين نعمات برخوردار شود ولذا بخلش كه بدترين امراض است معالجه گردد.

انكار علم وھنر وصفات حسنه ديگران موجب تحميق وجنون وبسياري از امراض لاعلاج ميشود وبراستي

كه حسد يكي از انواع آتش دوزخ است كه روح را مي گدازد وشعور ووجدان وعاطفه را زائل مي كند.

چه احمقانه است كه آدمي بجاي برخوردار شدن از يك ارزش خوب ، آنرا تخطئه كند وخود را از آن محروم

نمايد . آيا ظلمي بزرگتر از اين به خويشتن ممكن است .

« و در آن روز سئوال مي شود كه آيا با نعمات خدا و صاحبان اين نعمات چه كرديد. »قرآن

آدمي فقط بدبخت بخل خويشتن است.

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد چهارم ص 196


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۳ بهمن ۱۳۹۵ ] [ ۰۵:۵۲:۴۴ ] [ محمد ]

فلسفه ناز

ناز به معناي كتمان نياز است منتھي با دو نيّت متضاد :

يكي نيّت اينكه صبر و قناعت پيشه سازد به دلايلي مثل تزكيه نفس و تقوي ، منّت نكشيدن از نااھل و زير

بار ستم نرفتن ، ويا طرف مقابل را تحت فشار قرار ندادن . كه اين ھرسه دليل برحقّ است ومي تواند با

ھم جمع باشد . اين ناز در قبال يك فرد ديگر است كه ناز حق اّست ومھمترين عنصر دين ومعرفت

وشرافت وتعالي مي باشد.

امّا ناز ديگر داريم كه ناز ناحق است وتماماً بر مكر وستم است كه ويژگي عامّه زنان است يعني انكار نياز

خود بدليل منّت نكشيدن ويا متعھد نبودن وانجام وظيفه نكردن از فرط تكبّر وكفر . وخود را بي نياز جلوه

دادن وشوھر را بطريقي بس رندانه مجبور به انجام نيازش نمودن وتازه منّت ھم نھادن بر شوھر ويا ھر

فرد ديگري.

معضله ناز از مھمترين عناصر روابط بشري است در ھمه حوزه ھاي خانوادگي واجتماعي كه از جمله

تعيين كننده ترين عوامل سرنوشت بشر است . و امّا اين عنصر در قلمرو خانواده ومخصوصاً زناشوئي به

مثابه كل سرنوشت است.

ناز نوع اوّل با حفظ وظيفه شرعي ووجداني خود باعث سعادت وتعالي فرد است ولي ناز دوم كه ناز ناحق

وّابليسي است وھمان ناز ابليس براي خداست كه موجب لعنت ابدي شد وموجب تباھي رابطه

ومخصوصاً زناشوئي مي باشد وجز سوء تفاھم وكينه وجنون وانتقام حاصلي ندارد.

وامّا ناز انسان در مقابل پروردگار ماجراي ديگري است وپر واضح است كه انسان تا سر حد توانائي

تقوائي خود وقناعت كه گمراه نشود نبايستي از خداوند چيزي مادي براي ارضاي نياز بخواھد مگر اينكه

نيازي واجب باشد كه در اين صورت ناز كردن ھمان كفر وكبر در مقابل خداست وجز عذاب حاصلي ندارد.

وكلام آخر اينكه ناز از آن بي نيازاست وبي نياز ھم خداست واو را سزاست . وآدمي بھتر است درباره

نيازش صادق و نيز متواضع و وظيفه شناس باشد كه صراط المستقيم سعادت وسلامت است . وبخش

عمده اي از بدبختي ھاي بشر از ناز اوست كه تلطيف كبر وكفر است.

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد چهارم ص194


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲ بهمن ۱۳۹۵ ] [ ۰۶:۲۵:۰۱ ] [ محمد ]

چه ميخواهي؟


جوان سالكي به نزد عارفي آمد وگفت : اي پير مرا به سوي حق رھنمون نما! پير گفت : حق چيست ؟

جوان گفت : نميدانم اگر مي دانستم كه از شما نمي جستم ! پيرگفت : پس اگر نميداني كه حق چيست

پس از چه روي آنرا مي خواھي ؟ جوان گفت : اي پير من بدنبال گمشده اي ھستم كه نمي دانم چيست

فقط مي دانم كه چيزي را گم كرده ام و سرگردانم آيا مي تواني مرا بسوي آن راھنما باشي؟ پير گفت من

ھم مثل تو ھستم و تمام عمرم را در جستجوي اين گمشده بوده و ھنوز نيافته ام آيا حاضري كه با يكديگر

به اين جستجو ادامه دھيم ؟ جوان گفت : اگرتو پس از يك عمر كامل كه موھايت را سپيد كرده اي ھنوز

نيافته اي زين پس ھم نخواھي يافت . پير گفت : اي جوان من ديگر پير و كاھل و خسته ام و تو جواني بيا

و بمن ياري رسان تا شايد با ھم بيابيم ، از تو خواھش مي كنم براي رضاي خدا مرا ياري ده تا تو را ياري

دھم . جوان به ناگاه منقلب شد و در محضر پير به سجده افتاد . اندكي بعد به خود آمد ونشست وگفت :

اي پير من حق را ھم اينك يافتم . حق ھمان دوستي ومحبّت و عمر عاشقانه براي جستجوي حقيقت

است . حقيقت ھمان عشق به حقيقت است وعشق به جويندگان حقيقت . حقيقت ھمان عشق است.


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد چهارم ص187


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱ بهمن ۱۳۹۵ ] [ ۰۵:۳۸:۵۲ ] [ محمد ]

ظلم چيست؟


برخي گمان مي كنند ظلم كردن فقط مال مردم خوردن يا زور گفتن است . ظلم به معناي به ظلمت

(تاريكي) انداختن و موجب گمراھي و فريب و تحميق شدن است . پس دروغگوئي و رياكاري ، اساس ھر

ظلمي است و سائر ظلم ھا جملگي معلول و فروع اين ظلم عظيم ھستند . و بيھوده نيست كه دروغ را ام

الفساد ناميده اند .

في المثل دزدي كردن بدان دليل ظلم است كه زمينه گمراھي را پديد مي آورد كه يكي بدگماني وتھمت

به ديگران است وديگري به مضيقه افتادن مالي است كه خود امكان گمراھي دارد و بدگماني وھراس نيز

دليل ديگر ظالميت اين عمل را به نوعي و ديگران را به روش دگر بر ظلمت مي اندازد.

بنابر اين ھر گناھي يك ظلم است و گناه بودن ھرعملي بدليل ظلماني بودن وگمراه سازي آن است .

ھرعمل بدي بدان دليل بد است كه باعث به تاريكي وجھالت افتادن انسان مي شود و فريب مي آفريند.

بنابراين زورگوئي و دروغگوئي به يك اندازه ظلم ھستند.


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد چهارم ص186


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۳۰ دى ۱۳۹۵ ] [ ۰۵:۳۸:۴۵ ] [ محمد ]
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ]
.: Weblog Themes By tinablog :.

درباره وبلاگ

دانلود رايگان كتاب ها،مقالات و سخنراني هاي استاد علي اكبر خانجاني در باره همه موضوعات انساني
پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
لینک های تبادلی
فاقد لینک
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت   لغو عضویت