بي همتا
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 49
دیروز : 1
افراد آنلاین : 1
همه : 3108
پيوندهای روزانه
لينكي ثبت نشده است
چت باکس


كبر الهي و كبر ابليسي

مي دانيم كه ابليس بعنوان تنھا دشمن و فريب دھنده انسان ھمه مكرھايش را از درب القاي تكبّر و

غرور در انسان به ثمر مي رساند و درقرآن ھم آمده كه شيطان كالائي جز غرور ندارد . پس تكبّر امّ

الصفات شيطان در بشر است . ولي از طرفي ديگر در قرآن كريم « متكبّر » را از جمله اسماي الھي

مي دانيم كه دال بر كبريائي ذات اوست كه مؤمنانش به درجات گوناگون از اين كبر برخوردارند

ھمانطور كه علي(ع)را متھم به كبر نمودند و ايشان فرمود كه : كبر من از كبريائي خداست .

ولي براستي تفاوت اين دو كبر كه يكي نشانه كفر و ديگري نشانه ايمان است چيست ؟زيرا اين ھر

دو كبر در انسان است كه به فعل در مي آيد كه نشانه حضور خدا يا ابليس در بشر مي باشد كه دو

نشانه ھدايت يا ضلالت است .

كبر ابليس را بوضوح در داستان خلقت آدم و ابا كردن ابليس در سجده به آدم و انكار او، درك ميكنيم

كه بر چھار ركن استوار است كه تماماً مربوط به رابطه اش با آدم است : اوّل بخاطر گل بودن جنس

آدم و آتش ناب بودن جنس خودش دچار تكبر و انكار شد و خلقت آدم و موجوديتش را تصديق نكرد و با

او عداوت نمود . و دوم در قبال علمي كه خداوند در آدم نھاده بود كه در ابليس نبود ، بخل ورزيد و باز

تكبر و انكار نمود و سجده اش نكرد و مقام او را در نزد خدا منكر شد . و سوّم اينكه سابقه آدم را قبل

از دميده شدن روح در او ملاك قرار داد و گفت كه : او در گذشته بر روي زمين فساد نموده است . و

چھارمين دليل كه لطيف ترين و براستي ابليسي ترين دلايل است اينست كه : خدايا چرا غير از تو را

سجده كنم .

بدين ترتيب مي توان به خلاصه گفت كه منطق كبر ابليسي ھمانا قياس به ظاھر و ظاھر پرستي و

فرماليزم است ( قياس بين گل و آتش) . انگيزه اش در اين كبر و انكار بخل در قبال علم برتر و فضيلت

برتر است . و استدلالش تاريخي است و گذشته آدم را ملاك قرار داده و خلقت جديد و توبه و تكامل

آدم را انكار كرد . و نھايتاً جھان بيني و عشق مآبي و جانماز آب كشيدن اوست كه خود خدا را در

مقابل خليفه اش آدم قرار مي دھد تا امر خدا را انكار كند . و اين كاسه داغتر از آش شدن است و

نشانه خداپرستي خصوصي و نفساني است كه بواسطه امر قديم خدا ، امر جديدش را انكار ميكند

.

و امّا تكبر الھي اين بود كه سجده بر آدم را بر سجده خودش ارجح دانست و دوست خود را بر خود

برگزيد و مخلوق و بنده خود را ملاك قرار داد و از صورت و علم و روح خود تماماً به او بخشيد و او را

سزاوار سجده نمود . اين مكتب عشق است .

پس كبر عاشقانه داريم و كبر بخيلانه . كبر روحاني و علمي داريم و كبر فرماليستي . كبر تاريخي

داريم و كبري كه از خلقت جديد است .

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني - جلد اول ص 89


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۸ شهريور ۱۳۹۵ ] [ ۰۲:۰۴:۵۱ ] [ محمد ]

چگونه تفكر مي ميرد؟

تفكّر يك عمل و اقدام نامرئي و باطني است و مثل ھر كار ديگري مستلزم توانائي است كه آنرا قدرت

تفكّر مي نامند .

و امّا قدرت تفكّر نيز مثل ھر قدرت ديگري برخاسته از تغذيه ويژه اي مي باشد . براستي آيا غذاي

مخصوص فكر چيست ؟ بدون شك آن نظريه مضحكي كه تا حدود قرن اخير بر اذھان مضحك فرمان

مي راند در حال انقراض است و ديگر نمي توان گفت كه براي فكر كردن و درست و عميق و بكر

انديشيدن بايستي پروتئين و ويتامين و فسفر كافي مصرف كرد زيرا در اينصورت ھمه نوابغ ميبايد از

طبقات اشراف و شكم گنده برخيزند .

بنظر ما تفكّر فقط يك غذا دارد و آن ھم چيزي جز شھامت نيست . آنچه كه مانع فكر بكر مي شود

ترس است در انواع و درجاتش: ترسي از جان و نام و نان و ناكامي و شكست و رسوائي و بي

خانماني و... و حتّي ترس از جھنّم . زيرا آنچه كه ھمه را به جھنّم مي رساند سوداي بھشت و ترس از

جھنم است . به ھمين دليل ھمه معارف بكر و توحيدي در فراسوي خير و شر و بھشت و جھنّم قرار

دارند .

آنچه كه بطرزي جادوئي مغز و دل انسان را به ركود و خفقان و عقيم شده گي و مرگ مي كشاند

ھمانا« ترس » است و اينست كه علي(ع)، ترس را بزرگترين گناه ناميده است .

آنچه كه بقول علي(ع) در بيان « چھارموت اراده »مي فرمايد : آنچه كه از ترس جان بدتر است ترس از

فقر است . و آنچه كه از ترس فقر ھم بدتر است ترس از نام و آبرو و اتھام و اعتبار است و بدتر از ھمه

اين ترسھا نيز ترس از تنھائي و بيكسي و يكه شدن در جھان است . و اين ھمان ترس از حضور خدا در

خويشتن است و علّت خداگريزي بشر است .

پس فائق آمدن بر اين چھار ترس بزرگ به مثابه ورود بر چھار جھان انديشه و معرفت و علم و حكمت و

اسرار جان و جھان است .

آنچه كه تفكر را مي ميراند ترس از نابودي در انواع و درجات است . لذا ايمان به خدا و حيات پس از

مرگ ، حداقل نياز انسان به تفكّر است . اينست كه قرآن كريم فقط مؤمنان واقعي را اھل تعقّل و تفكّر

مي داند و فقط آنان را امر به تفكّر كردن مي كند . فكر حقيقي محصولي از ايمان در درجاتش مي

باشد .

بنابر اين بزرگترين كوره امتحان ترس و شھامت كه مي تواند مولّد بزرگترين انديشه ھا باشد و يا اينكه

بكلّي تخم انديشه را بسوزاند ، ترس حاصل از شرايط خفقان و سانسور و ديكتاتوري فكري است . و

اينست كه نابترين افكار تاريخ ايران و اسلام در دوران حمله و حاكميت مغول به عرصه ظھور مي

رسند و عاليترين عرفانھا پديد مي آيند .

پس اھل فكر و معرفت ھرگز شرايط خفقان و سانسور را لعنت نمي كند و بلكه از چنين شرايطي

عاليترين مكاشفات را بعمل مي آورد .

آنچه كه در عصر آزاديھا گفته و نوشته مي شود عموماً تكرار گفته ھاي ديگران است و يا عربده و

فحاشي و تھمت است و دروغ . آزادي بيان عرصه تباھي و فلاكت در ذات زبان است .

تفكّر تنھا فعاليتي است كه در دوران خفقان يا مي ميرد و يا به حق ميرسد . فكري ھم كه در دوران

خفقان بميرد در دوره آزاديھا چيزي نمي آفريند و بلكه ديگران و افكار بزرگان را ميميراند . آنچه كه در

خفقان مي ميرد فكر نيست بلكه اراده بقدرت حرّافي است . فكر بكر محصول شھامت در دوره اشدّ

ترس و خفقان است و فكر بكر، محصول فقر و تنھائي و جانبازي است . بيمه ھا ھرگز فكري پديد نمي

آورند و بلكه بزرگترين دشمن فكر ھستند .

بقول معروف كشور سوئيس حدود پنج قرن اخير را تماماً در صلح زيست و فقط ساعت را اختراع كرد

كه آنھم بواسطه يك آلماني بود .

صلح و آرامش و امنيّت و شكم سيري و آزادي براي ھر چه كه مفيد باشد براي تفكّر، مرگبار است .

تفكّر محصول عشق به فنا و فنا پيمائي است . اينست كه عرفان را مكتب اصالت فنا نيز ناميده اند .

زيرا آنچه كه انسان ، فنايش مينامد ھمان خداست . بميزاني كه انسان روي به فناست فكرش فعّال

است .

كسي كه از جان و نام و نان و تنھائي اش ميترسد نميتواند فكر كند فقط خيال ميبافد و آرزو مي

تراشد و جز به فريب ديگران نمي انديشد .

ذات انديشه ، شھامت و اراده به فناست . آنچه كه عالم بقا را به ادراك مي كشاند فناجوئي است .

مطالعه زندگاني ھمه نوابغ علمي و ديني و عرفاني و ادبي و ھنري نشان مي دھد كه اسوه ھاي

شھامت و دليري به معناي واقعي كلمه بوده اند كه البته ربطي به ماجراجوئي ندارد كه محصول

شكم سيري و حماقت است .

و نيز اينكه حماقت ھم ذاتي جز ترس ندارد .

حرف آخر اينكه ما طرفدار خفقان و ديكتاتوري و سانسور نيستيم بلكه خواستيم نشان دھيم كه قدرت

تفكّر را ھيچ قدرتي نمي تواند مھار كند و اعدام نمايد يعني امكان رشد انسان در ھيچ شرايطي از بين

نمي روند و بلكه در شرايط شاقّه ، نابترو عميق تر مي گردد . واين به معناي عدالت و بلكه لطف

خداست كه ھيچكس نمي تواند انسان را گمراه نمايد و به لحاظ رواني به قتل برساند .

اشدّ نور از اشدّ ظلمت بر مي خيزد . اشدّ آزادي فكر از اشدّ اسارت و خفقان بيروني بر مي خيزد .

آزادي روح انسان در قيد و بند ھيچ جبري نيست . آنچه كه به اسارت مي افتد نفس امّاره و جاھل و

ھوسباز بشر است . آنچه كه به بند كشيده مي شود حماقت است .

بزرگترين نوابغ قرن بيستم اروپا تحت خفقان آلمان ھيتلري پديد آمدند .

ھمانطور كه تنھا جھش فرھنگي و معنوي انقلاب ما در دوران ھشت سال جنگ تحميلي رخ نمود .

ما طرفدار جنگ نيستيم ولي زندگي يك جنگ بي امان است و ھر كه از آن بگريزد نفله و تباه ميشود

. آدم بزدل حتّي ثروتمند ھم نمي شود تا چه رسد به دانشمند .

در دوران صلح فقط مي توان اسلحه ساخت . فقط در دوران جنگ است كه فكر بكر پديد مي آيد ، فكر

صلح و اتّحاد با جھان !

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني - جلد اول ص 91


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۷ شهريور ۱۳۹۵ ] [ ۰۶:۰۹:۲۵ ] [ محمد ]

ترك عادت

گفته مي شود كه ترك عادت موجب مرض است اين يك توھم و جھل عمومي است كه حاصل

قضاوتي سطحي و عجولانه مي باشد . بزرگترين ترك عادت جبراً با مرگ حادث مي شود كه بنياد

ھمه امراض را بر مي اندازد . ترك عادت نه تنھا موجب مرض نيست بلكه موجب ظھور و بروز و برون

افكني امراض است و به امراض امكان خود نمايي مي دھد و امراض را از مرحله نھفتگي به ظھور

مي رساند كه برخي از امراض در اين عرصه بكلي ريشه كن مي شوند و برخي ديگر به صاحبش

اخطار مي دھند تا در علاجشان چاره ايي كنند . ھمانطور كه اصولاً امراض در مرحله خود نمايي به

عرصه برون افكني رسيده و در ذات خود شفا بخش مي باشند . فقط امراضي كه بواسطه عادات و

مسكن ھا غل و زنجير شده و در وجود فرد خفه گشته اند و مجال بيان ندارند به ناگاه بصورت مرگھاي

آني برون افكني مي شوند .

تجربه درمان اعتياد به مواد مخدر نيز نظريه ما را اثبات مي كند ھمانطور كه ھيچ معتادي در جريان

ترك اعتيادش نمرده است . آنچه كه به انسان در ترك عادات تلقين ترس تا سر حد مرگ و نيستي مي

كند ترك يك جھان و ھويت بغايت ظلماني است .

ھوش و روان آدمي و نيز اعصاب و ارگانھاي حياتي اش بواسطه انواع عادات زندگي دچار كرختي و

مدھوشي و نسيان مي شوند و روح انسان را از ھوشياري مبرا مي سازند و دشمن خود – اگاھي

بشرند . به ھمين دليل امام صادق مي فرمايد« براستي كه تقوا ھمان ترك عادات است » در واقع

اگر تقوا ھمان راه و روش تربيت نفس و تقرّب الي الله است پس عادتھا غل و زنجيري بر دست و پاي

وجدان بشرند . نفس آدمي غريزتاً عادت طلب است و اين ھمان راحت طلبي جانوري اوست . عادات

ما عرصه تغيير ناپذيري ماست و اگر انواع مواد مخدر و روان گردان بعنوان مھلكترين عادتھاي بشر

خود نمايي كرده اند و عرصه ظھور ھمه مفاسد و تباھي بشرند بدان دليل استكه ھوش و عقلانيت

را در بشر مي ميرانند . با ترك ھر عادت ھر چند كوچكي در زندگي روزمره شاھد انقلاب بزرگ در

احساس و انديشه خود ھستيم . كل احكام دين خدا به مثابه انواع و درجات ترك عادات ھستند و اگر

مرگ دوستي و فكر درباره مرگ يكي از بزرگترين عبادات محسوب مي شوند بدان دليل است كه خود

مرگ آستانه ترك ھمه عادات است . و كسي كه در حيات دنيا اھل ترك عادات نبوده باشد با مرگش

براستي به قلمرو نابودي سقوط مي كند . به ھمين دليل آنھايي كه ھرگز تمرين ترك عادت ندارند در

قبال حوادث زندگي ترسوتر و ھراسان ترند . ترك عادت قلمرو شجاعت بشر است . ارزش احكامي

مثل نماز و روزه و زكات اساساً از اين منظر كاملاً محسوس است .

عادتھا بستر پروار شدن كفر بشرند . خداوند در قرآن حتي نماز سھوي يعني نمازي كه تبديل به عادت

شده از نشانه ھاي دروغ و دشمني با دين خوانده است . وقتي نماز از روي عادت كافرانه است واي

بر مابقي اعمال بشري .

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني - جلد اول ص87


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۶ شهريور ۱۳۹۵ ] [ ۰۳:۰۱:۴۵ ] [ محمد ]

فلسفه بلوغ

« بلوغ » در لغت به معناي « رسائي » در قلمرو رابطه است كه « بلاغت » نيز از ھمين مصدر

است كه به معناي رسا بودن سخن است .

اگر يكي از ويژگيھاي بلوغ ميل به ازدواج است بدين معناست كه فرد توان ارتباط با جنس مخالف خود

را كه سخت ترين ارتباطات است يافته است ھرچند كه چه بسا انسانھائي كه تا سن پيري ھم توان

برقراري رابطه با ھمسر خود را ندارند و دھان به سخن نمي گشايند الّا به فحش، و رفتاري نميكنند

الّا با سوء تفاھم و اين دال بر عدم بلوغ شخصيتي است كه مصادف با عدم بلاغت (رسائي)در كلام و

رفتار نيز مي باشد .

در قرآن كريم مي خوانيم كه چون موسي (ع)به بلوغ رسيد خداوند به او كتاب و حكمت و فرقان اعطا

نمود . كه در اينجا منظور ھمان بلوغ در بلاغت كلام و رسائي پيام خدا به خلق است و نه بلوغ جنسي

.

در واقع يك جوان سالم و عاقل و تربيت يافته بايستي كمابيش ھمزمان با سن بلوغش به درجه اي از

بلاغت و قدرت برقراري رابطه با مردم و خاصّه با جنس مخالف را يافته باشد . ھرچند كه اكثر جوانان

مدرن تا دم مرگ ھم به چنين قدرتي نمي رسند .

بلوغ به لحاظ رواني و كلامي و رفتاري حاصل تربيت از جانب والدين است كه ھمان امر به معروف و

نھي از منكر مي باشد . و آنگاه ابلاغ ھمين امور از جانب جوان بالغ به ديگران است . و اين دو وجه از

بلوغ شخصيتي مي باشد . يعني آنچه را كه فرد از والدين (ديگران) يافته است به سائرين ابلاغ كند .

اين دو ابلاغ قلمرو رشد شخصيتي و بلوغ رواني است .

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني - جلد اول ص 88


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۵ شهريور ۱۳۹۵ ] [ ۰۴:۲۴:۱۱ ] [ محمد ]

فلسفۀ حياء

حياء حاصل شرم و خجالت و ندامت از ظھور و بروز كردارھاي زشت خويشتن و يا ديگران ميباشد .

حياء واكنش وجدان در قبال اعمال غير وجداني است پس حياء يك صفت فطري و نشانۀ تشخيص نيك

و بد است و نيز نشانۀ احساس مسئوليت نسبت به خويشتن مي باشد و دال بر حضور اخلاق فطري

در وجود انسان است . اين است كه علي (ع) ، حياء را از نشانه ھاي ايمان مي خواند و دال بر حضور

توبه از اعمال نادرست . در واقع آنكه حياء ندارد دين و ايمان و شعورش زايل شده است . اين است

كه انسانھاي با معرفت و انبياء و اولياي الھي اسوه ھاي حياء بشرند .

و اما امروزه شاھديم كه در قلمرو فرھنگ و تعليم و تربيت مدرن ، حياء و شرم نشانه ايي از بيماري

رواني و عقب ماندگي تلقي مي شود و محتاج درمان است كه البته يكي از روشھاي درمان حياء

ھمان داروھاي روان گردان مي باشد . و اين بدان معناست كه اصولاً دين و وجدان يك مرض تلقي

مي شود كه بايد رفع گردد و آنچه كه سلامت محسوب مي گردد ھمانا ابتذال و فاحشگي و بي

تقوايي است . اين ھم نشانه ديگري از واژگون سالاري اخلاق آخرالزمان است .

بي حيائي انسان مدرن برخاسته از بي حيائي مدرنيزم است كه از بطن تكنولوژي رخ نموده است . در

اينجا به تفسيري از سورۀ فلق در قرآن مي رسيم كه: «پناه مي برم به پروردگار شكافنده از شرّ

آفريده ھايش و از شرّ ظلمتي كه آشكار مي شود و از شرّ افسوني كه در عقده ھا دميده مي شود و

از شرّ بد خواھي كه نيّت خود را آشكار مي كند ». تكنولوژي شكافنده طبيعت و نفس بشر و برون

افكننده خير و شرّ مي باشد و ظلمتھا و ظلمھايي كه رخ مي نمايد و افسون و ماليخوليايي كه نفس

بشر را وسوسه مي كند و شرارتش را آشكار مي سازد . به ھمين دليل بي حيايي مدرن و تكنولوژي

پرستي و مد پرستي و جلوه گري امري واحد است كه اشدّ افسون و جنون و حسد و شرارت را ظاھر

مي سازد كه جز پناه بردن به خداوند و اشدّ تقوا ھيچ راه نجاتي از ابتلاي به اين شرارت وجود ندارد .

اين تقوا و مصونيّت مطلقاً به روشھاي سنتّي و تقليد كوركورانه ممكن نيست . تقواي آخرالزماني جز

از راه خود شناسي و ياري يك پير عرفاني امكان ندارد.

حياء به لحاظ لغت از ريشه « حيّ » به معناي زنده و زندگي است و از نشانه ھاي حيات روحاني است

و بي حيائي ھم نشانه ھلاكت روح است كه در قلمرو ظلمت حاصل از تكنولوژي حادث مي شود و

ظلمت زده گان و آتش گرفتگان اين وادي را ( بخيلان ) به جان مؤمنان با حياء مي اندازد . و در اينجا اگر

مؤمنان داراي يك حمايت قدرتمند روحاني از جانب يك انسان مخلص نباشند تاب خويشتن داري ندارند

و تسليم بي حيائي جھان مدرن مي شوند .


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني - جلد اول ص 86



ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۴ شهريور ۱۳۹۵ ] [ ۰۵:۱۱:۱۲ ] [ محمد ]

راز بيقراري كودكان

قرارگاه وجودي كودك تا قبل از سنّ بلوغ جايي جز رابطه والدين نيست . كودك نه فقط به لحاظ

جسماني مخلوق اين رابطه است بلكه به لحاظ رواني ھم مخلوق و موجود در اين رابطه است. آنگاه

كه رابطه اي بين زن و شوھر بنا شد و آن رابطه سراسر انكار و جدال و عداوت باشد در اين صورت

كودك در آتش است و بيقرار است كه بايد زنجيرش نمود به تلويزيون و رايانه و اسباب بازيھا و قاقالي

لي و مھد كودك و... و اگر نشد به قرصھاي آرام بخش و روان گردان.

امروزه اين بيقراري و آتش درون كودك حتّي تفسير بر نبوغ و انرژي خارق العاده وجودش ميشود كه

البته آنھم از عظمت والدين است.

اينان براستي يتيم و بي پدر و مادرند و اي كاش ھمين پدر و مادر جعلي را ھم نداشتند تا كسي به

دادشان مي رسيد و آنھا را در پناه محبّت خود مي گرفت. اين كودكان چون به سنّ بلوغ برسند انتقام

الھي خود را از والدين مي ستانند. اين كودكان قربانيان زن ذليلي پدران و زن سالاري مادران خود

ھستند يعني قرباني ديوي كه « برابري » ناميده مي شود.

جسم كودك مخلوق لحظه اي ھماغوشي والدين است ولي روح او مخلوق عاطفه و محبّت و رابطه

قلبي و صداقت و ھمدلي والدين است . و اگر بچّه ھاي مدرن ھرگز رشد نمي كنند و تا چھل سالگي

ھم محتاج قيّم ھستند بدين دليل است كه ھرگز داراي روح و اراده و انتخاب نشده اند و امكان خلق

روحي و معنوي نيافته اند و لذا يك جانور ناقص الخلقه باقي مي مانند ، يك انسان بيروح. اين غول

بچّه ھاي عصر جديد ، محصول رابطه بين والدين خود ھستند و لذا بزرگترين مشكلشان ناتواني در

برقراري رابطه با ديگران است و لذا براي ارضاي اين نياز روحي خود مجبورند روي به مخدّرات و

داروھاي روان گردان كنند. اعتياد در ميان نوجوانان محصول عدم رابطه سالم و صادقانه بين والدين

است. اعتياد بچّه ھا محصول برابري زن و مرد است.


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد اول ص 85


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۳ شهريور ۱۳۹۵ ] [ ۰۳:۲۳:۵۷ ] [ محمد ]
يك ديوانه خانه عمومي

امروزه اگر از روزنه اي از بيرون نظري به اندرون اكثر زناشوئي ھاي مدرن بيندازيم مواجه با يك ديوانه
خانه كوچك و تمام عيار مي شويم. ديوانه خانه اي واقعي و به معناي درست كلمه. كه در آن زن يك
ديو است و مرد ھم يك ديوانه يا ديو زده. زن يك بازيگر تمام اتوماتيك است و مرد ھم يك بازيچه اي كه
قادر نيست حتي لحظه اي از اين بازي جنوني رھا شود. و اگر بچه اي ھم در ميان باشد. بيچاره تا
مدتھا بعنوان يك شاھد كنار گود اين ديوانه خانه مات و مبھوت اين رابطه است كه اصلا چه ميكنند و
منظورشان چيست. منظور پدر و مادر خود را فقط در لحظاتي كه مي خواھند با فرزندشان روبرو
شوند و او را نصيحت و تربيت كنند منطقي مييابد و بس. اين بيچاره نميداند كه اوج اين ديوانه خانه
ھنگامي است كه او يا خواب است و يا در خانه نيست. يعني اين نمايشي كه او ميبيند تازه منطقي
ترين حالت آن است. بچه بيچاره تا مدتھا ھيچ نمي فھمد ولي بتدريج با قواعد اين ديوانه خانه آشنا
مي شود ولي خود را به تجاھل مي زند تا پدر و مادرش راحت باشند و اينقدر او را دنبال نخود سياه
نفرستند. ولي اين تجاھل بسر مي آيد و بچه ھم بتدريج به عضويت اين ديوانه خانه در ميآيد ولي از
آنجا كه حريف مناسبي نيست از اين ديوانه خانه مي گريزد و به ديوانه خانه بزرگتري كه جامعه است
پناه مي برد. اين ديوانه خانه بزرگ قابل تحملتر است زيرا بازيھا و جنونھايش قانونمند تر است ولي در
عوض بسيار پيچيده تر. اين بچه تا بتواند ديوانه قابل شود بارھا به نزد روانپزشك و مشاور برده مي
شود و بالاخره قواعد اين جنون را پذيرا مي شود ولي تصميم مي گيرد انتقام بگيرد و مي گيرد.

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد اول ص 68


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲ شهريور ۱۳۹۵ ] [ ۰۴:۰۰:۴۱ ] [ محمد ]


روانشناسي بچه ننه

عصر برابري زن و مرد جايگاه دختر و پسر را در نزد والدين عوض كرده است . به دليل جريان زن

سالاري مدرن مادران نقش پدر را ايفا مي كنند كه نتيجه اش فرار دختران از خانه است و چه بسا

خانه نشيني پسران بغل دست مادران . مادرانيكه با شوھران خود رابطه صادقانه ايي ندارند و تحت

ولايت شوھران خود نيستند اگر در بازار جايگزيني نيابند پسر خود را جايگزين شوھر فراري از خانه

مي سازند و از او شوھري مريد مي پرورند . از اين نوع پسرھا امروزه فراوانند . زناني كه نتوانستند

شوھر خود را ببلعند پسر بيچاره را مي بلعند . اين نوع پسران سرنوشتي فجيع دارند و ھمچون

موجوداتي مسخ شده و بي اراده و مصرف كننده ايي متكبر و بي ھويت در چنگال مادرند مخصوصاً

اگر مادري پولدار باشد . اين پسران به ندرت شھامت ازدواج مي يابند و اگر ھم ازدواج كنند عروس

بايستي كنيز آنھا باشد و در غير اين صورت مي گريزد . روابط اين مادران با پسران بسيار پيچيده و

رنجور است و در بسياري موارد حتي منجر به ابتلائات جنسي مي گردد كه در جوامع غربي فراوان

است . اين پسران ھمان بچه ننه ھاي معروفند كه عليرغم ميلشان از مادرشان منزجرند در عين حال

كه شديداً به او وابسته ھستند . احساس مادر نيز متقابلاً معجوني از عشق و انزجار است و غرق در

تشنج مي باشد . علاوه بر اين مادر به عمد تلاش مي كند تا پسر را از پدرش بيزار و بيگانه سازد . اين

عذاب ولايت ناپذيري زن نسبت به شوھر است . مادر در عين حال كه ميخواھد اراده پسرش را ببلعد

مي خواھد تحت فرمان او ھم باشد اين تضاد ذات بيماري اين رابطه است . اين نوع پسران حتي به

لحاظ جنسي دچار مشكل ميشوند كه در ازدواجشان خود نمايي مي كند . عقده « اوديپ »حاصل

چنين رابطه ايي مي باشد : پسران دختر منش و دختران مرد وار . اين نوع پسران آدمھايي دست و پا

چلفتي و خود شيفته و متكبرند . اين نوع مادران نھايتاً پسر بيچاره خود را بعد ازدواجش آق ميكنند و

اين حق است .


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني - جلد اول ص 30



ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱ شهريور ۱۳۹۵ ] [ ۰۳:۱۳:۳۴ ] [ محمد ]

انتظارات والدين نسبت به فرزندانانتظارات والدين نسبت به فرزندان

انتظار والدين از فرزندانشان در ھمه جاي زمين و زمان اينست كه آرمانھاي تحقق نيافته و ناكامشان

را در وجود فرزندان محقق نمايند. و اينست فرزندان خوب و خلف.

و اما فرزندان بر دو نوعند : خلف و ناخلف يعني مريد و ياغي.يعني فرزنداني كه به انتظارات والدين

كمابيش پاسخگويند و يا تظاھر به اين امر مي كنند و فرزنداني كه بدنبال آرمانھا و افكار خود ھستند .

و عجيب اينكه نھايتاً فرزندان مريد مورد انكار و انزجار والدين قرار مي كيرند و فرزندان ياغي مورد

ستايش والدين واقع مي شوند . اين چه سرّي است ؟

يھرحال رعايت حداقل ادب و حرمت نسبت به والدين از قلمرو اين تقسيم بندي خارج است و مسئله

رعايت يا عدم رعايت آرمان والدين مي باشد.

والدين پرستي به لحاظ ديني ھمان نژاد پرستي به مثابه اساس كفر است يعني ھمان كفري كه

بدست ابراھيم ذبح شد . ھمانطور كه فرزند پرستي . ھمانطور كه رضاي والدين را ملاك زندگي

قراردادن كفر است و نيز رضايت فرزندان را ملاك قرار دادن . اين ھر دو در نقطه مقابل خداپرستي

قرار دارد و اين است كه نتيجه نھايي اين مريدي يا ياغيگري فرزندان براي والدين به طرز اعجاب آوري

وارونه از آب در مي آيد . يعني نھايتاً فرزند ياغي مورد تصديق و محبوبيّت قلبي والدين واقع ميشود

بخصوص اگر اين ياغيگري بر عليه والدين در سمت دين و ارزشھاي اخلاقي باشد . و نيز اينكه

فرزنداني كه در تمام عمر به خاطر استفاده مالي از والدين تظاھر به مريدي مي كنند نھايتاً رسوا

شده و مورد انزجار والدين قرار مي گيرند . اين كار خداست و حق است.


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبرخانجاني جلد اول ص 27


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۳۱ مرداد ۱۳۹۵ ] [ ۰۵:۳۱:۲۸ ] [ محمد ]

فلسفۀ شهوت جنسي

(سرنوشت سازترين راز زناشويي)

نياز و رابطۀ جنسي ھمان عنصري از ھستي است كه جان را در جھان عينيت بخشيده و توسعه و

تكامل مي دھد . جان آن گوھرۀ ھستي جھان است كه مو جودات را باطناً به ھم مربوط ميكند و لذا

گوھرۀ اتحاد است و نيز توليد مثل . مثل خود را توليد كردن

ويژۀ جان است كه قلمرو استمرار و جاودانگي مي باشد . و اما آن گوھره از جان كه موجب تحرك و

عامل ارتباطي شديد مي باشد قوه شھوت جنسي است . اين قوه البته در كل كائنات وجود دارد ولي

در عرصۀ جان و كمالش در جان انسان به ظھور مي رسد و از اين روست كه زمين و جانوران و

مخصوصاً انسان كانون معنوي و جوھري عالم ھستي است ھمانطور كه آخرين و جوانترين مخلوق

مي باشد .

در فرھنگ اساطيري يونان الھه ايي به نام« اِروس » وجود دارد كه ھمان خداي عشق شھواني

است كه داراي قدرت منحصر بفرد نظم بخشيدن به جھان و متحد نمودن جھانيان به يكديگر ميباشد

. در اين فرھنگ باور بر اين است كه جھان ھستي تا قبل از ظھور اروس غرق در بي نظمي و بي

قراري و توحش و پريشاني بوده است . اروس ھمان عروس در زبان آريايي و عروش در زمان عبري

مي باشد . مي دانيم كه خداوند پس از تكميل خلقت جھان درشش روز تكويني( آسماني) بر عرش

نشست و به نظارت و فرماندھي جھان و ساماندھي جھانيان پرداخت يعني در واقع عرش نشين شد

: عروس! و ھمچون عروس نقاب بررخ كشيد تا نامحرمان قادر به ديدار او نباشند .

» در اساطير ھندو نيز مشابه چنين عروسي بر عرش ھستي نشسته و فرمان مي راند وجود دارد كه

« كريشنا »ناميده مي شود كه نام ديگري در زبان پھلوي دارد كه « عريشا » است كهعرشيا تلفظ

شده است . جالب اينكه كريشنا يك زن جوان است كه در كنار او يكمرد جوان مسلح بنام« آرجونا »

قرار دارد كه اراده اش را به اجرا ميگذارد و در تحقق آن ميجنگد و گويي ھمچون« داماد » است .

از اين مفاھيم اساطيري كه بگذريم تجلّي آن را بروي زمين در روابط بشري و مخصوصاً رابطۀ آدم و

حوا مي يابيم كه چگونه مرد با ازدواج كه حاصل عشق شھواني است بر قلمرو نظم و قانون و تعھد

وارد مي شود و مجري اين حقوق است كه از منشاء اين عشق اروتيك توليد مي گردد . ھمانطور كه

مرد ھر چه كه مي كند بخاطر رضايت زن خويش است يعني اِروس .

در اينجا اروس ھمان تجلّي زميني پروردگار عرش نشين است و درست به ھمين دليل مورد پرستش

مرد قرار گرفته است و نيز به ھمين دليل اين اروس( زن ) ھيچ دشمن و ھوويي ذاتي تر از خداي مرد

خود ندارد . به ھمين دليل آن اروس حقيقي كه بر عرش نشسته در كتابش به مرد اخطار داده است

كه زنش دشمن آشكار ايمان اوست .

مرد اصلاً فقط به علت عشق شھواني تن به ازدواج و تشكيل خانواده ميدھد و لذا اگر در اين رابطه

از قانون آسماني آن عروس عرش نشين كه ذات اين عروس زميني است پيروي نكند و بازيچۀ

بلھوسي ھاي اين عروس مجازي شود يعني ذات اورسيا عشق شھواني را كه ھمان امر به نظم و

قانونمندي است به تباھي كشانيده و مقصود اروس را ادا نكند ،عروس را از دست مي دھد ھم در

زمين و ھم بر عرش .

و نيز به تجربۀ تاريخي بشر ھمه مي دانند كه زن ذاتاً خواستار ارادۀ قانونمند مرد است و لذا حتي

عليرغم ارادۀ آگاھانه اش از مرداني كه بازيچۀ بلھوسيھاي او مي شوند منزجر مي گردد . زن ذاتاً

خواھان مردان مقتدر و صاحب اراده و قھار و قانونمند است و لذا از مردان لاابالي و بلھوس حتي به

لحاظ جنسي ھم بيزار مي شود و اين راز بزرگي است .

و زن ھم به ميزاني كه پذيرندۀ ارادۀ قانونمند مرد باشد و حكم خدا را گردن نھد بر اين تخت باقي مي

ماند و در غير اين صورت به بازار ذلت كشيده مي شود .

و اما شھوت جنسي در ھم خوابگي به فعل و كمال مي رسد كه غايت اين واقعه لحظه خروج اسپرم

از مرد مي باشد كه اوج لذت جنسي را براي طرفين به ھمراه دارد و اساس توليد مثل و استمرار بر

روي زمين را پديد مي آورد و اين رابطۀ دو گانه را مثلث مي كند كه نخستين شكل موجوديت يافته و

پايدار است و اساس قانونمندي و سازمان دھي مي باشد .

جالب اينكه در زبان يوناني اين لحظه اوج لذت جنسي را « اورگاسم »مينامند كه از مصدر «اورگ »

به معناي سا زمان دھي مي باشد . چرا كه سازمان دھي و انتظام مستلزم وحدت است و

اورگاسم جنسي واقعه ايي است كه در آن براي لحظاتي زن و مرد به اتحاد جسماني و قلبي و

رواني مي رسند كه نطفۀ بچه حاصل اين اتحاد است كه قلمرو خلقت و جاودانگي بر روي زمين

است . و لذا كودك ھم پس از تولدش قلمرو ھماھنگي و اعمال و احساس مشترك زن و شوھر

است كه اين ھستۀ اوليه مدنيت و تاريخ مي باشد .

پس واضح است كه شھوت جنسي در زن و مرد داراي ذات توحيدي و امر به نظم و قانونمندي است و

ذاتاً ھدفي جز اجراي احكام خداي عرش در بشر ندارد و لذا اگر اين مقصود برآورده نشود اين ميل

بسوي قحطي مي رود و موجب تباھي و فروپاشي فرد و خانواده و تمدن بر روي زمين است ھمانطور

كه امروزه شاھد چنين وضعي در جھان ھستيم كه ھمجنس گرايي ھا و عقيم شده گيھا و جنون

ھاي جنسي واضح ترين نشانه انھدام اروس در بشر است كه استمرارش موجب اغتشاش و توحش

و جنون بشريت است و شيرازۀ تاريخ و تمدن را از ھم مي گسلد .

پس شھوت جنسي ظھور ذات قانونمندي و حكم خدا در وجود بشر است و تارو پودش تماماً از حقوق

است ھمانطور كه پيامبر اسلام مي فرمايد : عشق تماماً آداب است . و لذا ھر كسي كه داراي قوه

شھواني شديدتر است نيازمند حق شناسي و قانونمندي بيشتر است و لذا شاھديم كه پيامبران خدا

يعني پيام آوران اين حقوق و قوانين از ميان قدرتمندترين شھوت ھا برانگيخته شده اند و باني ازدواج

و حقوق ھستند . ھمانطور كه پيامبر اسلام مي فرمايد : كه ما پيامبران ھمچون خروس سفيد داراي

قدرت شھوت ھستيم . بنابراين مرداني كه شھواني تر ھستند و ھمچنين زنان شھواني اگر مؤمناني

مريد حق نشوند تبه كاراني ديوانه مي شوند .

بنابراين حقوق بشر بر روي زمين بر اساس حقوق زناسويي است پس واضح است كه حقوق بشر

مورد ادعاي تمدن غرب كه امر به عشق غير متعھد و آزادي جنسي و انھدام ازدواج است حقوق بشر

ضد حقوق بشر است .

ھمانطور كه در عمل جنسي ھم مرد است كه بر زن وارد مي شود به لحاظ ارادي و فكري و رواني

ھم چنين است و لذا در ھر عمل جنسي روحي از امر خدا و حقوق الھي بر نفس زن وارد شده و او را

در زندگي قانون پذير مي سازد . لذا اگر خود مرد حق شناس و قانونمند نباشد بدون شك بلھوسي و

ھرج و مرج و كفر را در زن القا مي كند پس واضح است كه دين و حق شناسي و وظيفه داني در زن

محصول مرد پذيري و تمكين جنسي مي باشد كه كمال اين پذيرش در زن نيز بصورت اورگاسم عمل

مي كند . در حقيقت در اورگاسم زنانه امر و ارادۀ مرد به قلب زن كه كانون ارادۀ اوست منتقل مي

شود و زن را به قوانين الھي مؤمن مي سازد . بنابراين عدم تمكين جنسي از جانب زن كه واضح ترين

نشانه اش عدم اورگاسم زن است به معناي دين ناپذيري قلبي اوست و لذا در حكم ديني ھمين يك

دليل مي تواند علت طلاق او شود ھمانطور كه به لحاظ عرفي ھم منجر به طلاق مي شود .

زن به ميزاني كه به شوھرش در تحقق كامل و مطلوب اين رابطه ياري ميرساند دين پذير ميشود

. پس كل سرنوشت زن در گرو ھمين امر است كه علت العلل ازدواج بوده است . پس سرد مزاجي

جنسي زن عين دين ناپذيري اوست و به تحقيق مسلم است كه اين زنان فقط در قبال شوھر خود

چنين ھستند . پس اين سرد مزاجي زمينۀ انحراف اخلاقي و خيانت است . ولي اگر شوھر كافر و حق

نشناس باشد و زن مؤمن باشد البته اين سرد مزاجي بر حق است و رابطۀ جنسي موجب نابودي

ايمان زن مي شود . اين است كه خداوند در كتابش مي فرمايد كه مؤمنان بايستي با مؤمنان ازدواج

كنند و كافران ھم با كافران.

پس زن مؤمن اگر داراي شوھر كافر باشد ايمانش را از دست ميدھد و ميل به فسق پيدا ميكند و در

اين صورت طلاق امري واجب است .

پس واضح شد كه دين زن تماماً از كم و كيف رابطه جنسي باشوھر و ماھيت شوھر است و نيز اينكه

يك رابطۀ جنسي متقابلاً رضايت بخش واضح ترين نشانۀ سلامت دين و دنياي زناشويي ميباشد و

بلعكس نيز . اورگاسم جنسي متقابل در زناشويي واضح ترين نشانۀ سلامت و صداقت و ھم دلي و

سعادت زناشويي است . اين اورگاسم مخصوصاً در زن تنھا نشانه بديھي و اجتناب ناپذير در دين

پذيري و ايمان قلبي و خدا پرستي زنانه است در صورتيكه يك اورگاسم مھبلي و كاملاً طبيعي باشد

.

زني كه در رابطه با شوھرش داراي اورگاسم طبيعي نيست بدان معناست كه به شوھرش دل ندارد

و ھم سرنوشت او نيست .

و كلام آخر اينكه مرد از طريق انتقال اسپرم خود به رحم زن در حقيقت ارادۀ خود را به او منتقل مي

كند چه نطفه ايي بسته شود و چه نشود و بدين طريق با يكديگر ھمدل و ھمراه مي شوند و اين

جاودانگي رابطۀ آنھاست . خاصيت توليد مثل اين اسپرم فقط بقاي مادي در بستر تاريخ است ولي

بقاي جاودانه معنوي و اخروي ھمان گونه رخ مي دھد كه ذكرش رفت . پس بھتر درك مي كنيم كه

روشھاي پيشگيري از بسته شدن نطفه و سقط جنين چه خيانت نابود كننده ايي به زناشويي و

مخصوصاً زن است و لذا امروزه بسيار بندرت شاھد يك زن و شوھر ھمدل و ھم سرنوشت ھستيم و

اين است راز انھدام خانواده كه زمينۀ انھدام بشريت است .

و اينكه نطفه ايي كه سقط مي شود در واقع جاودانگي روح زناشويي است كه سقط مي شود . و

اما آن زناني كه به ھر دليلي رحم خود را خارج مي كنند در واقع رحم و رحمت خدا را كه ھمان جھان

عشق و ھمسري و ھمدلي است از وجود خود بر مي اندازند .

آخرالزمان عرصۀ عيان كردن اسرار نھان است تا ديگر ھيچ بھانه يي براي بدبخت بودن در ميان نباشد

و كسي نگويد كه : نمي دانستم .


از كتاب دايره المعارف عرفاني استاد علي اكبر خانجاني جلد اول ص 23


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۳۰ مرداد ۱۳۹۵ ] [ ۰۶:۵۶:۱۹ ] [ محمد ]
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ]
.: Weblog Themes By tinablog :.

درباره وبلاگ

پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
لینک های تبادلی
فاقد لینک
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت   لغو عضویت