کافه بازار
بي همتا

بي همتا
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 54
دیروز : 48
افراد آنلاین : 2
همه : 4875
پيوندهای روزانه
لينكي ثبت نشده است
چت باکس

بنياد نشر آثار استاد

 

http://khanjany.net/

 

--------------------------------------------------------------------------------------------

 

براي دانلود كتاب ها و سخنراني ها با فيلتر شكن وارد  شويد.


دانلود كتاب هاي توصيه شده

 

 دانلود مجموعه دايرة المعارف ها (6 جلد

 

دانلود مجموعه كتابها ( 175 جلد)                            لينك 1

 

   دانلود مجموعه كتابها ( 175 جلد)                         لينك 2

 

دانلود مجموعه تصاوير

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------

توجه!

شديداً توصيه مي شود كه اين مجموعه آثار را بطور مكتوب مطالعه فرمائيد. مطالعه پاي ميز رايانه، مطالعه در معيت شيطان است و چه بسا به فهم واژگونه معارف منجر مي شود. بدانيد بميزاني كه اين معارف عقلاً فهم شده و قلباً تصديق و باور مي شوند مشكلات دروني و بروني بتدريج بطرزي معجزه وار حل و فصل مي گردند و فرد بر زندگيش احاطه مي يابد و از جبرهاي زمانه رها مي گردد. هنوز هم سرلوحه حكمت ما اينست: تصديق كنيد تا نجات يابيد!

ع -خ



ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۹ مرداد ۱۳۹۵ ] [ ۰۵:۴۶:۱۰ ] [ محمد ]

بعد چهارم انيشتن

در تاريخ جديد جھان كشف بعد چھارم را كه ھمان زمان است به انيشتن نسبت مي دھند ولي خود

انيشتن نيز در تفسير معناي اين بعد درماند زيرا نتوانست زمان مدنظر خود را كه يك زمان روحاني –

انساني است بوضوح فھم نمايد و به خطا آنرا زمان كيھاني و جھاني ناميد كه ھيچ معنا و تعريف و حسي

ندارد الا اينكه غايت لامتناھي زمان نجومي باشد. وي با اينكه در اواخر عمرش در ماھيت علم ترديد نمود و

تنھا راه رسيدن به علم حقيقي را معرفت نفس وسير و سلوك باطني ناميد. با اينكه در واقع به پاسخ و

معناي بعد چھارم رسيده بود ولي ندانست كه به چه رسيده است.

آدمي سه نوع حركت در مكان دارد : طولي ، عرضي و ارتفاعي . اين حركت شامل حال ھر پديده ديگري

ھم مي شود. ولي آدمي داراي يك حركت نوع چھارمي نيز مي باشد كه حركت عمقي و درون وجودي است

كه در اين سير مواجه با پديده زمان روحاني مي شود كه در منطق عرفاني « حال »،ناميده شده است

كه سرمنشأ جوشش زمان است و علت درك انسان از زمان نجومي ھم مي باشد زيرا انسان تنھا

حيواني است كه زمان نجومي را درك مي كند.

در واقع بعد چھارم انيشتن ھمان معرفت نفس است كه قلمرو حضور زمان روحاني مي باشد. خود

انيشتن نيز در رابطه كوتاھي كه با برخي از عرفاي عصر خود داشت موفق به كشف قانون نسبيت شد

ولي متأسفانه بعدھا از منشأ اين ادراك دروني خود غافل گرديد و اسير رياضيات شد و لذا مكاشفه او

نيمه كاره باقي ماند و تا به امروز بصورت يكي از معماھاي حيرت آور علم فيزيك و جھان شناسي مورد

مجادله است. بعد چھارم ھمان عرفان است كه قلمرو حضور جاودانگي روح مي باشد و زمان مطلق!

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " علي اكبر خانجاني جلد پنجم ص 173


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۴ فروردين ۱۳۹۶ ] [ ۰۳:۴۰:۵۳ ] [ محمد ]

بررسي يك بيماري ملي : دانشگاه زده گي!

( فرهنگ اسراف )

اھل سواد اھل جدل است يا بقول اروپائيان ديالكتيكي و اھل ديالوگ است چرا كه كل سير تعليم چيزي

جز ديالوگ و گفتگو و چون و چرا و عليت نيست . و اين ھمان داستان منطق است و قياس.

ھر چند كه مولاناي ما اھل قياس و اھل كتاب را ابليس زدگان مي نامد كه براستي ھم چنين است ولي

دانشگاه و دانش عاريه اي و مدرسه اي ھمين است . يا بايد بكلي انكار و تعطيلش كرد و يا امكان جدل و

عليت را باز گذاشت وگرنه دانشگاھھاي ما كانونھاي خفقان منطق و منطق خفقاني و ديالوگ نيھيليستي

و بستر خود- مسخره گي و خود- براندازي ھويتي خواھندشد ھمانطور كه شده اند .

دانشجو يا بايد بفھمد يا بايد اعتراض كند وگرنه به خودكشي ھويتي روي مي كند يعني اعتياد و خود-

مسخره گي كه ھر دوي اين واقعه را شديداً نظاره مي كنيم .

بخصوص كه دانشگاھي پرھزينه ھم باشد ھمچون دانشگاه آزاد و يا دانشجويان سراسري كه در سائر

شھرھا تحصيل مي كنند كه بايد بتوانند ھزينۀ يك زندگي مجردي را تأمين كنند كه ھزينه اي كمرشكن

است .

و بدينگونه است كه دانشجوي ما به ھنگام فارغ التحصيل شدن موجودي است با يك مدرك بيكاري بھمراه

يك قرض كمرشكن و تعھد كشنده اش در مقابل خانواده اش كه كمرش زير بار ھزينۀ فرزندش خم شده

است .

اينك بي ھويتي ، خودمسخره گي ، خفقان منطقي ، بيكاري و بيعاري و شرمندگي در خانواده را با ھم

تركيب كنيد و ببينيد كه چه پديده اي حاصل مي آيد . آيا اين موجود جز راه خود تخديري و تبھكاري راه گريز

ديگري پيش روي دارد ؟ البته مشكل ازدواج و فشارھاي غريزي و حياتي حاصل ازسركوبي جنسي را ھم

به آن اضافه كنيد .

بدين ترتيب سه شاھراه در مقابل روي اوست : خود تخديري ، فساد اخلاقي و جنسي و جستجوي راھي

براي ھر چه سريعتر پولدار شدن كه بمعناي تبھكاري است . بنابراين بطور خلاصه سه امر عايد مي شود :

اعتياد ، زنا و ربا.

مشكل تخديرش را قاچاقچيان حل مي كنند . مشكل زنايش را دانشجويان دختر و مشكلات ربايش را ھم

بانكھا حل ميكنند .

اين دانشجوي فارغ التحصيل شده بزودي مبدل به يك معتاد بدھكار طلاق گرفته مي شود . موجودي كه

تبديل به يك بمب آمادۀ انفجار شده است كه البته جز در خودش منفجر نمي شود و جز خود و دو تا

خانواده را نابود نمي كند يعني حداقل ده نفر را نابود مي سازد اين موجود تحصيل كرده . علاوه براينكه

خود مبدل به يك طاعون اجتماعي شده است و كل جامعه را بسوي سرنوشت خودش مي كشاند .

آيا فقدان چنين دانش و دانشگاه و دانشجوئي به نفع دين و دنياي جامعه نيست؟

آيا براستي به كجا مي رويم ؟ آيا اين ھم يك سياه نمائي و تھمت ناحق به نظام است ؟ ھمه اعتراف

دارند كه در تاريخ دانشگاه ايراني ، دانشجوياني بدبخت تر از اين نداشته ايم . دانشجوياني بيسوادتر از

اين ، بي ھويت تر از اين و مفلوكتر از اين . تا دو نسل قبل از اين دانشجو در كشورمان يكي از خوشبخت

ترين عناصر اجتماعي بود و خانواده اش ھم سرفرازترين خانواده ھا بودند ولي امروزه كاملاً معكوس شده

است .

امروزه يك دانشجو براي انھدام خانواده اش كفايت مي كند . اين چه دانشجوئي است . اين چه دانش و

دانشگاھي است . روزي امام خميني گفت كه " ھمۀ بدبختي ھاي ما از دانشگاه است " او دانشگاه

امروز ما را نديد وگرنه امر به تعطيلي ھمۀ دانشگاھھاي سراسر كشور ميداد .

در جامعۀ ما به دانشگاه رفتن مثل به خارج رفتن است و يك فخر ماليخوليائي محسوب مي شود . يك

دانشجو در دانشگاه ھمه كاره مي شود البته به استثناي دانشجو . به دانشگاه رفتن بمعناي چيزي شدن

است صاحب ھويت شدن . و اين دال بر بحران ھويت در جامعۀ ماست كه مدرك دار شدن مترادف آدم

شدن است . از پدري پرسيدم كه دختر جوانت چرا شبھا به خانه نمي آيد آيا نگران نيستيد ؟ با حالتي

تحقيركننده گفت : دخترم ديگر دانشجو شده است چه جاي نگراني آقا . شما مثل پدربزرگم فكر مي كنيد

تعجب ميكنم چطور مدرك دكتري به شما داده اند آنھم در آمريكا .

اين منطق و فرھنگ كل جامعۀ ما دربارۀ دانشگاه و دانشجو است . آنھم در جامعه اي كه ھر روز شاھد

اخبار فساد در محيط دانشگاه ھستيم . پس اين يك بحران ھويت فقط در نسل جوان نيست بلكه دامنگير

نسل پير ھم شده است . امروزه حتي پدربزرگ و مادربزرگھاي ما نيھيليست و ليبرال شده اند .

دانشگاھھاي ما ھمه دانشگاه آزادند و كانون آزادي محسوب مي شوند درست مثل خارج رفتن . و اينست

كه اينھمه مشتري دارد و دانشجويان دختر بيشتر از پسر ھستند . و مادربزرگھا ھم ھوس دانشگاه كرده

اند از فرط عشق به علم !؟

عشق به دانشگاه ، عشق به دو چيز است : پُز و آزادي ! و اينست كه براستي دكتراھاي ما از ديپلم ھاي

دو دھۀ پيش بيسوادترند .

دانشگاه پرستي و مدرك پرستي در جامعۀ ما براستي بي نظير است و در جھان مشابه ندارد . اين علم

پرستي نيست يك مرضي است مثل غرب زده گي . ھر چه كه از دين و معرفت و ايمان و معنويت كم مي

آوريم اين ارزشھاي كاذب سربرمي آورد : جنون ورزش، ھنر ، دانشگاه ، مليت بازي و شاھنامه پرستي

. و ھمۀ اينھا در حد نمايش.

دانشگاه در جامعۀ ما مكافات نيھيليزم ( پوچي ) حاكم بر فرھنگ عمومي است كه حتي دولتمردان ما را

ھم در بر گرفته است .

مھم فقط به دانشگاه رفتن است و نه اصلاً چه دانشگاه و چه رشته اي . اتفاقاً شھري غير زادگاه باشد

بسيار بھتر است . و اينست كه بخصوص دانشگاھھاي آزاد در ھر شھر و روستائي كانونھاي اشاعۀ

فسادند : اعتياد و فحشاء ! و نيز تورم مسكن در قلب روستاھا .

آيا اعتياد و فحشاء و تورم از اركان مصالح نظام ما ھستند كه كسي را برنمي انگيزند و بلكه انتقاد در اين

موارد به مثابۀ تھمت به نظام ھم محسوب مي گردد ؟ دانشگاه زده گي يكي از مھلكترين امراض فرھنگي

جامعۀ ماست كه خود مھد توليد ھمه نوع فساد است : بيكاري ، فحشاء ، تورم ، ربا ، اعتياد و لااباليگري تا

قلب روستاھا . در برخي از شھرستانھا مردم برعليه دانشگاه تظاھرات مي كنند . و اين پديده اي مختص

جامعۀ ماست .

اين دانشگاه زده گي يك عذاب و رسوائي ملي است يك بدبختي عُظمي است . يك امّ الفساد است .

در حاليكه از آغاز انقلاب تا به امروز جمعيت كشور ما دو برابر شده و باسوادان ما ده برابر شده و

دانشجويان ما بيست برابر شده اند ولي شمارگان انتشار كتاب نصف شده است . اين مسئله نيز بيان

ديگري از معناي دانشگاه ضد دانش و سوادآموزي ضد فرھنگ است .

دانشگاه زده گي يكي از نمادھاي مرگبار فرھنگ اسراف و اسراف فرھنگي است كه بمراتب از اسراف

اقتصادي مھلكتر است و خود يكياز كانونھاي اصلي توليد فرھنگ اسراف مي باشد .

آمارزده گي كه يكي از توليدات فرھنگ اسراف و اسراف فرھنگي است بيانگر انحطاط عقل و نگرش واقع

بينانه است و سقوط بينش فرھنگي در جامعۀ ما . تا آنجا كه حتي براي احياي فرھنگ راه حلي جز

افزايش بودجه بنظر دولتمردان ما نمي رسد . اين پول زده گي و ماترياليزم بمعناي واقعي كلمه است .

جامعۀ ما به لحاظ فرھنگي اقتصاد پرست ترين جوامع در جھان است . اين بمعناي سقوط ھمۀ ارزشھاي

معنوي و اسلامي و انقلابي است . اين بمعناي آن است كه ھر چه سريعتر بايستي به خويشتن انقلابي و

ديني خود بازگرديم .

اينكه چرا به چنين مرض مرگباري دچار شده ايم قبلاً در مقالات و رساله ھاي متعددي مورد بررسي قرار

گرفته است . يكي به دليل وضعيت تاريخي و آخرالزماني دوران ماست كه موقعيتي جھاني است و ديگر

به دليل انحرافات و خطاھاي ذاتي كل جامعه و دولتمردان و ايدئولوگھاي نظام ماست كه از ھمان آغاز

انقلاب شروع شد كه در اين باب نيز قبلاً سخن گفته ايم . ولي ھمانطور كه قبلاً نشان داده ايم وقايع

برادركشي و جنگھاي گروھكي بر سر قدرت و حمام خون داخلي در دھۀ اول انقلاب علت اصلي و آغازين

اين وضعيت كنوني ماست كه جامعۀ ما را دچار مرگ مغزي كرده است .

نبرد خونين ايدئولوژيك در دھۀ اول انقلاب علت العلل سكتۀ فكري و فرھنگي در جامعه و بخصوص نسل

جوان و انقلابي ما بوده است كه اين نبرد بصورتي نامرئي تر و غيرخونين تا به امروز ادامه دارد . اين سوء

استفاده از آزادي بود كه كل پيكر جامعۀ ما به آن مبتلا شد و آنانكه قدرت را به چنگ آوردند ايدئولوژي خود

را بطور يكجانبه بر ھمۀ مردم مسلط ساختند و ھر فكر و آراي ديگري را متھم به الحاد و التقاط و مرگ و

نابودي نمودند و از آنجا تا به امروز مغز كلي جامعۀ ما از فرط وحشت دچار سكته شده است و اينست كه

امروزه بجاي اينكه بطور طبيعي شمارگان انتشار كتاب حداقل بيست ھزار جلد باشد به ھزار جلد تنزل

يافته است . و اينست علت العلل ھمۀ مفاسد و از جمله اين بيماري دانشگاه زده گي و مدرك زده گي

صوري كه جبران ھويت و فكر و معنويت در جامعه شده است : من مدرك دارم پس ھستم ! من به

دانشگاه مي روم پس اھل دانش ھستم !

آزاد انديشي كارگاه توليد فرھنگ و فكر و ھويت و معنويت در يك جامعه است . آزادي آغازين انقلاب ما

بسرعت تبديل به ضد آزادي شد و آزادي انديشه را به قتل رسانيد . يعني كارخانۀ فرھنگ و ھويت ما

تعطيل شد . اينست مسئله !

خود – سانسوري حاصل از حمام خون گروھكي دھۀ اول انقلاب شاھرگ انديشه را در جامعۀ ما زد و خون

در مغز جامعۀ ما متوقف شد . آن ھراس ملي تبديل به ھويت ملي شد و حاصل شد اين كه مي بينيم .

شعار " اسلام ناب " موجب شد كه ريشۀ اسلام خشكيد . اينست مسئله ! فرھنگ و انديشه به اتھام "

التقاط " به قتل رسيد .

ما دربارۀ علاج و چه بايد كرد اين درد و فلاكت ملي مقالات و رسالات متعددي نگاشته ايم كه گوئي كسي

را بكار نميآيد . ولي آگاھي بر درد نيمي از درمان است .


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد پنجم ص 179


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۳ فروردين ۱۳۹۶ ] [ ۰۴:۲۰:۵۶ ] [ محمد ]

نفاق علمي

به لحاظي عصر جديد را بايستي عصر تزوير و نفاق علمي دانست . تمدن مدرن تماما" محصول آموزش

عمومي و اجباري و سواد آموزي مي باشد و لذا تمدني تماما" كتابي و مدرسه اي است . تمدني كه بر

اساس دانش و اموزش عاريه اي بنا شده است .

ھر تعليم و آموزه اي كه عاشقانه و با نياز قلبي نباشد اولا" تعليمي سطحي و فرماليستي و كليشه اي

است و ھرگز گوھرۀ علم و معرفت را منتقل نمي كند و فقط سواد و سياھي علوم را اشاعه مي دھد و

ذھنيت را تغذيه نمي كند و دل را در قحطي مي گذارد و تناقض و تضاد و نفاق عظيمي بين انديشه و

احساس پديد مي آورد و توازن و تعادل وجود را در ھم مي ريزد . و اين از ويژگي بارز نسل ھاي تحصيل

كرده است . تعليمي كه از روي عشق و اختيار نباشد بدون ترديد از روي جبر و بخل و تقليد است و نھايتا"

چيزي جز جباّريت و عقده و نفرت و سلطه گري ببار نمي آورد . بحران عصر جديد بحران نفاق بين دل و

ذھن است . عصر ذھنھائي غول ومدعي و جھانخوار كه بر قلوبي پوچ و بي احساس حكم ميرانند و

دشمن ھر چه احساس و عشق و ايمان ھستند و لذا در قلمرو تشكيل خانواده كه عرصه حاكميت دل و

احساس و ايمان و وفا است بناگاه آتش دوزخ شعله ور مي شود . و اين دوزخ علوم عاريه اي است كه

قادر به درك عشق و عھد و وظيفه نيست . اين علوم در عرصه عمل واقعي زندگي رسوا مي شوند و

ناكارآئي و بطالتشان آشكار مي گردد . اين علوم حتّي ھوش جانوري را ھم در قلمرو حيات خانوادگي تباه

مي كنند . عصر جديد عصر بحران علوم عاريه اي و اجباري است . بقول حافظ شيرازي : آنكه عاشق وش

نيامد در نفاق افتاده است .

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني - جلد پنجم ص 165



ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲ فروردين ۱۳۹۶ ] [ ۰۹:۴۷:۳۴ ] [ محمد ]

نظري به تئوري « وحدت كبير »

تئوري« وحدت كبير » را انيشتن بنا نھاد ولي موفق به تبيين رياضياتي و علمي آن نشد اين يك آرمان

فلسفي بود كه ميخواست يگانگي ظاھر و باطن جھان را در رياضيات اثبات كند . اين وحدت ھمانا اثبات

يگانگي و اتحاد قوانين الكترومغناطيس و جاذبه است . يعني اثبات اين امر كه قوانين حاكم بر جھان ذرات

بنيادي در بطن اتم ھمان قوانيني است كه بين كرات و كھكشانھا وجود دارد . يعني اثبات وحدت جاذبه

الكتروني و كھكشاني . و اين يعني درك يگانه آن نيروئي كه ذرات را به يكديگر مي چسباند و نيروئي كه

كرات و كل كائنات را بھم مربوط مي سازد. به بيان ديگر اين ھمان قانون يگانه استقرار موجودات است .

عدم پيروزي علمي اين نظريه بدان معناست كه يك عنصر يا نيروي سومي وجود د ارد كه نيروي گرانش(

جاذبه ) و مغناطيس ھر دو بر آن استوارند و از آن پديد آمده اند . اخيراً نظريه جديدي درساختار عالم ماده

پديد آمده كه موسوم به نظريه طنابي بودن جھان است و يا بعبارتي نظريه موئي يا زلفين بودن ساختار

كائنات مي باشد كه اين موي ھا يا طناب ھا ھزاران بار نامر ئي تر از الكترونھا و فوتونھاي نور مي باشند

و در واقع اين موھا مي تواند عنصر اوليه اي باشد كه ھمه انرژيھا از آن پديد آمده اند .اين نظريه ما را به

ياد زلف يار در عرفان اسلامي مي اندازد كه كل جھان ھستي را به مثابه زلف و گيسوي يار مي داند .

شايد در اين نظريه اثبات نشده بتوان دانش پريشان بشري را در زلف واحد يار به وحدت رسانيد و زلف

پريشان را جمع نمود .

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد پنجم ص 167


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۹ اسفند ۱۳۹۵ ] [ ۰۲:۴۶:۰۸ ] [ محمد ]

فلسفه عشق تكنولوژيكي

عشق تكنولوژيكي ، عشق به تجسم بخشيدن آمال و آرزوھاي كھن بشر است ھمانطور كه واژه« تكنو »

بمعناي برون افكني و آشكار سازي است . و امّا عشق به برون افكني و تجسم نفس خود به چه منظوري

؟ به منظور معرفي كردن خود به ديگران جھت رسيدن به ديگران و يا رسيدن خود در ديگران و رساندن خود

به ديگران . و اين ھمان عشق اجتماعي شدن بشر است كه بواسطه تكنولوژي محقق مي شود و زمينۀ

پيدايش جوامع بزرگ و بلكه جامعه جھاني مي شود . و لذا عشق تكنولوژيكي و علوم اجتماعي و

ايدئولوژي انقلابي در جھت ايجاد جوامع متحد اموري واحد بوده اند .

ھمه شرايط و امكانات براي اتحاد افراد بشري و رسيدن انسانھا به ھمديگر پديد آمد ولي كسي به كسي

نرسيد و بلكه فاصله ھا و نفاق ھا و عداوتھا ھزار چندان شد و انسان به غايت تنھائي خود رسيد و

بخودش مبتلا گرديد بدون اينكه بتواند بخودش برسد و بخودش راه يابد .

انسان نتوانست به ديگران برسد ولي مجبور است كه بخودش برسد و از اين تنھائي و تن شدگي نجات

يابد . و اين ھمان راه و روش رجعت بخود و خوديابي و خودشناسي است و آنچه كه ما آنرا انقلاب عرفاني

مي ناميم . اينكه ھمه با ھم جمع ولي بيگانه از يكديگر و بلكه خصم ھمديگرند . زيرا ھمه بيخودند . كسي

كه خودي ندارد چگونه مي تواند به ديگري برسد . پس انسان مدرن جھاني مجبور است بخود بازگردد و

خود شود تا از اين تنھائي در جمع نجات يابد.

امروزه شاھد جھاني ھمسان و متحد و تنھائيم : جمع تنھايان ! و اين آستانه انقلاب عرفاني است . اينك

كه به ياري تكنولوژي دنيا خود را برون افكنده و پاك شده ايم اين تزكيه جھاني نفس آستانه رجعت به

معناي ابدي خويشتن است .

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد پنجم ص 169


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۸ اسفند ۱۳۹۵ ] [ ۰۲:۵۸:۵۱ ] [ محمد ]


اعلان جرم بر عليه حضرت علم ؟

اگر ما جھان سومي ھا و مخصوصاً مسلمانان كمترين انتقادي به دانش اروپائي بنمائيم متھم به تحجّرو

بنيادگرائي و رجعت به غار نشيني مي شويم در حاليكه خدايان علم و انديشه پسا مدرن غرب نخستين

كساني بوده اند كه علمي بودن علوم اروپائي را از بنياد مورد سئوال قرار داده اند ھر چند كه متھم به

جنون گشته اند . مثل نيچه كه كل مدرنيزم را به چالش گرفت و متھم به جنون ادواري و سفليس شد .

ادموند ھوسرل پدر فلسفه پديدار شناسي كه دانش اروپائي را مواجه با برزخ و بن بست تاريخي معرفي

نمود و او ھم متھم به جھود بودن شد و طرد گرديد ! ھايدگر پدر اگزيستانسياليزم كه مرگ فلسفه اروپائي

را اعلان نمود و تكنولوژي غرب را قلمرو ظھور برزخ ناميد و او ھم متھم به نازي بودن گرديد و مسكوت ماند

. و يا اشپنگلر كه تمدن غرب را در حال افول دانست و متھم به نيھيليست بودن گشت . آلبرت انيشتن

بزرگترين نابغه علمي غرب كه ماھيت علم اروپائي را به زير سئوال برد و ادعا كرد كه بايستي در اصول

علوم غربي تجديد نظر نمود و او ھم متھم به بيماري آلزايمر و جنون گرديد . آلبرت شوايتزر كه پزشكي

غرب را متھم به نژاد پرستي و نژاد كشي در آفريقا نمود و محاكمه شد و ... با اين احوال اگر مسلماني به

گوشه قباي علوم و فنون نقدي نمايد قبل از ھر كس از جانب خود مسلمانان متھم به توحّش و بلكه كفر و

الحاد مي شود چرا كه پنداشته مي شود آن علمي كه در قرآن مدنظر است جز علوم غربي نميتوان بود

؟ و عجبا !؟

بيائيم باور كنيم كه غرب زده گي ما جز در پرستش علوم و فنون غربي نيست .

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني - جلد پنجم ص 164



ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۷ اسفند ۱۳۹۵ ] [ ۰۲:۴۱:۱۲ ] [ محمد ]

هويت معلمين مدرن


مي دانيم كه نخستين معلمين بشري ھمانا پيامبران خدا بوده اند و سپس فلاسفه و حكيمان آن انگشت

شمار افرادي كه در ھر جامعه اي به عشق علم زندگي خود را وقف تعليم و تحقيق مينمودند و ھمانا به

عشق علم مبادرت به تعليم طالبان علم مي نمودند بي ھيچ مزد و منّتي ، درست مثل پيامبران خدا .

و اماّ در جامعه مدرن و نظام تعليم و تربيت اجباري چه كساني به سوي شغل معلمي ميروند ؟

اولاً معّلمي يك شغل است مثل ھر شغل ديگري و ثانياً يكي از كم درآمدترين مشاغل بر روي زمين است

زيرا طالبان علم ھمواره اندكند و لذا كسي براي تعليم و تربيت اجباري پولي نمي پردازد و ھمانقدر ھم كه

مي پردازد با اكراه و انزجار است . و لذا در آمد حاصل از اين شغل يكي از حرامترين درآمدھا ھم ميباشد

. و ثالثاً آنانكه به اين شغل روي مي كنند اكثراً در ميان اھل مدرسه از ناكامترين و كم استعدادترين افراد

ھستند كه قرار است عشق علم را در شاگردان زنده كنند !؟ پس واضح است كه در نظام تعليم و تربيت

اجباري چه كساني فارغ التحصيل مي شوند و اصولاً چگونه علمي تعليم داده مي شود . در ھمه جاي

جھان معلّمين متشنج ترين و عبوسترين و رياكارترين قشر جامعه ھستند درست به دلايلي كه ذكرش

رفت . زيرا به ھمان دلايل معلّمين اكثراً اين شغل را با نفرت و از سر بيچارگي انتخاب نموده اند .

و امّا علِّت ديگر اين معضله امري ديني و فطري است و آن اينكه پول گرفتن از بابت تعليم و تربيت ذاتاً

حرام است ھمانطور كه پيامبران حق نداشتند حتّي بر مردمان منّت نھند . و تعليم و تربيت ذاتاً امري

روحاني و عاشقانه و مقدس است و لذا حضور جبر و پول و اكراه در اين امر منجر به پيدايش تمدني شده

است كه تماماً جّبار و پول پرست و متشنج و نفرت زا و رياكار است .

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني - جلد پنجم ص 162


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۶ اسفند ۱۳۹۵ ] [ ۰۳:۰۰:۰۱ ] [ محمد ]

بخت سياه دختران تحصيل كرده


چرا دختراني كه از تحصيل و مدرك علمي پائين تري برخوردارند در زندگي واقعي خود موفق
تر و سعادتمندترند ، يعني ھمسراني صميمي تر و شادتر، مادراني مھربانتر و مادرتر و فرزنداني
باوفاتر و متواضع ترند ؟
چرادختراني كه ازتحصيلات دانشگاھي برتري برخوردارند در روابط عاطفي خود دچار قحطي و حقارت
و حسد ھستند و كلا در روايط اجتماعي دچار مشكلات و بن بست ھا و تشنجاتي عديده ھستند و بندرت چيزي
آنھا را جدا به نشاط مي آورد و افسردگي از ويژگي عمومي اين دختران و زنان جوان است . اكثر آنان ھرگز
موفق به برقراري رابطه اي صميمي با ھمسر و فرزندان خود نمي شوند . چرا بيشترين طلاق را در زندگي
اين نوع زنان شاھديم . اين زنان جوان حتي ھمخوابگي را درشان خود نمي دانند تا چه رسد به نيازھاي
درجه دوم مثل وظايف خانه داري و بچه داري . بقول نيچه بزرگترين روانكاو اعماق انسان عصرجديد ،
ازدوراني كه زن به مدرسه رفت و شلوار پوشيد بدبختي اش آغاز شد . چرا؟ آيادر ذات تحصيل علم بطور
عام و بطور خاص براي دختران يك نقص ذاتي وجود دارد ؟ البته به تجربه شاھديم كه اكثريت دختران
دانشگاھي و فارغ التحصيلان آن به لحاظ باورھاي ديني بسيار ضعيف و حتي كافرند و دين گرائي آنان
از حد تاملات روشنفكري فراتر نمي رود . ھمين امر آنان را نسبت به سنت ھا و تعھدات و وظايف اخلاقي و
خانوادگي دچار اكراه و نفرت ساخته است . گوئي علم و دين رابطه اي معكوس يافته اند و اين امر در دختران
بمراتب شديدتر است.
دختران تحصيل كرده دچار نوعي خود- شيفتگي كورند و تكبر و غروري بس احمقانه آنان را در ابتدائي ترين
امور زندگي فلج و ناكارآمد ساخته است . آنان از ھر چه غريزه و وظايف غريزي و احساس مسئوليت
در خانواده بيزارند و بسياري از آنان از ازدواج و تشكيل خانواده تا ابد پشيمانند و خود را حيف شده ابدي مي
پندارند .چرا؟

در اينجا علي الحساب فقط چند نكته را متذكر مي شويم:


1- تكبر و غرور حاصل از مدرك و القاء و باور اين امركه گوئي درس خواندن و نمره خوب و مدرك بالاداشتن
مترادف باعاقلتر وانسانتر بودن است و برحق تر و برتربودن . اين يك فرھنگ بغايت خطرناكي است كه
متاسفانه درجامعه ما غوغا مي كند و حتي از مراكز بالاي فرھنگي بركل جامعه القاء مي شود ، نوعي علم
پرستي ودانشگاه پرستي كاذبي كه ھرگز درجوامع غربي وجود ندارد و يكي ازعلل فساد اخلاقي

و بزھكاري درميان دختران جوان است.


2- بالارفتن سن ازدواج كه منجر به سركوب شدن و يا تباه شدن غرايز حياتي ميشود و نيز توقعات كاذبي
را پديد مي آورد كه حاصل كاھش قواي حياتي و شور زندگي براي تشكيل خانواده است . افسردگي

و گرايش به مخدرات ازجمله عوارض اين امراست.


3- احساس حقارت و نفرت نسبت به ھمگان به دليل توقع ناحقي كه از جامعه دارند و ھرگز برآورده نمي

شود . چنين دختراني داراي ناز و غرور مضاعف و دوگانه اند كه كسي پاسخگوي آن نيست.


4- كاھش خواستگار نسبت به اين دختران به دليل احساس حقارت درقبال مدارك بالاي دانشگاھي آنان
. استمرار اين حقارت از جانب شوھر و آن تكبر و خود – برتر بيني ازجانب زن ، كل رابطه زناشوئي را
دچار يك اختلال فزاينده و فلج كننده مي سازد كه يك خانواده زن سالار ناكارآمدي راپديد مي آورد

اگر منجربه طلاق نشود . و آثار سوء اين رابطه برتربيت فرزندان.


5- بالارفتن توقع والدين اين دختران نسبت به خواستگاران و استمرار چنين نگرشي دركل رابطه

زناشوئي آنان ، وپيدايش مھريه ھاي نجومي و عواقب خانمانسوز آن.


6- پيدايش يك قشر وسيعي از اين دختران درخانه مانده كه مولد يك فرھنگ بغايت بيمارگونه وخطرناك
ضدازدواج است و يكي از اركان پيدايش نگرش فمينيستي (خودكفائي زن وبي نيازي از مرد ) درجامعه مي
باشد كه ھمچون يك ويروس فرھنگي خانمانسوز حتي درساير زناشوئي ھا اثر مي گذارد. اين فرھنگ

يكي از اركان فساد اخلاقي و انحراف جنسي درميان زنان جوان است.


7- اگر شوھر داراي مدرك تحصيلي پائين تر از زن باشد نه آن شوھر قدرت القاي ولايت زناشوئي
را در مديريت زندگي دارد و نه آن زن تن به چنين ولايت و نظارتي مي دھد ، لذا خانواده اي بي صاحب پديد
مي آيد . وعلاوه برآن چنين زني ھرگز احساس خوشبختي نمي كند و لذا دل به زندگي نخواھد داد . ھمين

امرموجب فروپاشي خانواده است و ازعلل خيانت.


8- اكثريت دختران در ورود به دانشگاه داراي دو انگيزه كافرانه ھستند : دستيابي به آزادي ھاي نامشروع
درفرار از خانه وبالابردن نرخ خود در قبال خواستگاران و شكار شوھري ثروتمند وصاحب منصب . اين
دوانگيزه نادرست حتي كافرانه ھم نيست بلكه منافقانه است كه بدترين كفرھاست زيرا اين فريبكاري
عظيم به بھانه علم انجام مي گيرد و خيانتي به حيطه مقدس علم نيز مي باشد .از اين رو شاھد پيدايش
قشر وسيعي ازدختران جوان ھستيم كه به لحاظ اخلاقي كاملا تباه شده و به لحاظ عقلاني دچارجنون وبه
لحاظ رواني دچار تضادي مھلك و بي پايان است كه ازدواج نكردنشان فاجعه است و ازدواج كردنشان ھم
تراژدي . اين دختران در مشاغل خود نيز عليل و ناكارآمدند و عموما باعث فتنه درمحيط كار خود مي شوند .
وجود ھريك از اين دختران بميزان بالابودن مدرك تحصيلي در محيط فاميل و روابط اجتماعي ھمچون يك
ويروس مسري مي باشد كه بسيار زيركانه عمل مي كند زيرا ھر آنچه كه خانم دكتر يا مھندس مي گويد
ومي كند مگرممكن است كه خطا باشد . اين دختران ھم قرباني يك فرھنگ بغايت كافرانه وماليخوليائي
حاكم برجامعه ماھستند وھم خود بصورت دامي مھلك براي سائردختران وزنان جوان مي باشند وخطر
آنھا ھيچ كمتراز معتادان وقاچاقچيان مواد مخدر نيست . بلكه اعتياد زنان تحصيل كرده خود معلول اين
ضايغه بزرگ فرھنگي است.
آيابراستي كسي يا ارگاني براي اين بيماري بغايت مھلك جامعه ما كه بطور فزاينده درحال رشد است
فكري كرده است ويا اينكه آماردختران تحصيل كرده براي ارائه به محافل بين المللي وحقوق بشر مي
تواند جبران اين فلاكت وھلاكت را بنمايد.


به كجاي اين شب تاريك بياويزم قباي ژنده خويش را .


اگر اندكي ازبالا بنگريم اين قشر ازدختران جامعه را كه ظاھرا خوشبخت ترين گروه زنانند براستي بدبخت

ترين زنان مي يابيم . آيا اين پوستين وارونه از كجا برتن جامعه مارفته است ؟ آيا اين ماليخوليا حاصل
غايت غرب زدگي وعلم پرستي دروغين نيست ؟ آيا اين مسابقه به اصطلاح علمي با غرب به قيمت ھلاكت
نسل جوان ماتمام نمي شود . اين مرض را در پسران ھم در مقاله اي ديگر به چالش مي گيريم.

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد پنجم ص 154





ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۵ اسفند ۱۳۹۵ ] [ ۰۱:۲۳:۱۵ ] [ محمد ]

پايان افسردة زندگي دانشمندان

تقريباً ھمه دانشمندان بزرگ و بانيان علوم و فنون و نوابغ ھنري و ادبي در نيمه دوم عمرشان دچار
افسردگي بغايت شديدي مي شوند درست در زمانيكه بايستي بخاطر آنھمه مكاشفات و اختراعات خود
در اوج پيروزي و نشاط و اميد قرار بگيرند و نيمه دوم عمرشان را غرق در شور وشوق وشادي و رضايت و
نيك بختي باشند : اين نتيجۀ وارونه از چه روست ؟ زندگي افسرده و حسرت بار و گاه جنون آميز نيمه دوم
عمر كساني چون ارسطو ، بوعلي ، نيوتون ، مادام كوري ، فرويد ، انيشتن ، يونگ و امثالھم حجّتي بر اين
ادعاست . اينان خدايان عرصه علوم و فنون محسوب مي شوند و افتخار جھان بشري ھستند ولي اين چه
عاقبتي است . پر واضح است كه افسردگي و دلمردگي بكلي جداي از حزن و اندوه عرفاني بزرگان دين و
معرفت مي باشد كه وجھي از عشق آنھاست و اصلاً بمعناي حسرت و ندامت نيست بلكه بمعناي داغ
ھجران ياران و فراق دوست است و نه احساس پشيماني و قحطي و برزخ روح .
فكر آدمي به مثابۀ عرش خداست و قلمرو عرفات حق است و لذا نوابغ فكري بيش از سائرين مستحق و
ملازم خداشناسي ھستند . پس بھدر دادن اين وديعه ويژه الھي فقط در علوم دنيوي به نوعي خيانت در
حق اين عاليترين نعمت خداست . اين خيانت بخويشتن است كه مولّد احساس حسرت و سرزنش
خويشتن مي باشد زيرا عطش روح را ارضا نكرده است و بر برزخ وجود افزوده است .

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد پنجم ص 161


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۴ اسفند ۱۳۹۵ ] [ ۰۲:۴۷:۵۸ ] [ محمد ]
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ]
.: Weblog Themes By tinablog :.

درباره وبلاگ

پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
لینک های تبادلی
فاقد لینک
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت   لغو عضویت