خرید تیشرت ارتشی
تور مشهد
تور استانبول
گوشی موبایل
تور کیش
اخبار پزشکی سلامت
بي همتا

بي همتا
 
نويسندگان
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 13
دیروز : 11
افراد آنلاین : 1
همه : 24652
پيوندهای روزانه
لينكي ثبت نشده است
چت باکس

بنياد نشر آثار استاد

 

http://khanjany.net/

 

--------------------------------------------------------------------------------------------

 

براي دانلود كتاب ها و سخنراني ها با فيلتر شكن وارد  شويد.


دانلود كتاب هاي توصيه شده

 

 دانلود مجموعه دايرة المعارف ها (6 جلد

 

دانلود مجموعه كتابها ( 175 جلد)                            لينك 1

 

   دانلود مجموعه كتابها ( 175 جلد)                         لينك 2

 

دانلود مجموعه تصاوير

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------

توجه!

شديداً توصيه مي شود كه اين مجموعه آثار را بطور مكتوب مطالعه فرمائيد. مطالعه پاي ميز رايانه، مطالعه در معيت شيطان است و چه بسا به فهم واژگونه معارف منجر مي شود. بدانيد بميزاني كه اين معارف عقلاً فهم شده و قلباً تصديق و باور مي شوند مشكلات دروني و بروني بتدريج بطرزي معجزه وار حل و فصل مي گردند و فرد بر زندگيش احاطه مي يابد و از جبرهاي زمانه رها مي گردد. هنوز هم سرلوحه حكمت ما اينست: تصديق كنيد تا نجات يابيد!

ع -خ



ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۹ مرداد ۱۳۹۵ ] [ ۰۵:۴۶:۱۰ ] [ محمد ]

انتظارات والدين نسبت به فرزندانانتظارات والدين نسبت به فرزندان

انتظار والدين از فرزندانشان در ھمه جاي زمين و زمان اينست كه آرمانھاي تحقق نيافته و ناكامشان

را در وجود فرزندان محقق نمايند. و اينست فرزندان خوب و خلف.

و اما فرزندان بر دو نوعند : خلف و ناخلف يعني مريد و ياغي.يعني فرزنداني كه به انتظارات والدين

كمابيش پاسخگويند و يا تظاھر به اين امر مي كنند و فرزنداني كه بدنبال آرمانھا و افكار خود ھستند .

و عجيب اينكه نھايتاً فرزندان مريد مورد انكار و انزجار والدين قرار مي كيرند و فرزندان ياغي مورد

ستايش والدين واقع مي شوند . اين چه سرّي است ؟

يھرحال رعايت حداقل ادب و حرمت نسبت به والدين از قلمرو اين تقسيم بندي خارج است و مسئله

رعايت يا عدم رعايت آرمان والدين مي باشد.

والدين پرستي به لحاظ ديني ھمان نژاد پرستي به مثابه اساس كفر است يعني ھمان كفري كه

بدست ابراھيم ذبح شد . ھمانطور كه فرزند پرستي . ھمانطور كه رضاي والدين را ملاك زندگي

قراردادن كفر است و نيز رضايت فرزندان را ملاك قرار دادن . اين ھر دو در نقطه مقابل خداپرستي

قرار دارد و اين است كه نتيجه نھايي اين مريدي يا ياغيگري فرزندان براي والدين به طرز اعجاب آوري

وارونه از آب در مي آيد . يعني نھايتاً فرزند ياغي مورد تصديق و محبوبيّت قلبي والدين واقع ميشود

بخصوص اگر اين ياغيگري بر عليه والدين در سمت دين و ارزشھاي اخلاقي باشد . و نيز اينكه

فرزنداني كه در تمام عمر به خاطر استفاده مالي از والدين تظاھر به مريدي مي كنند نھايتاً رسوا

شده و مورد انزجار والدين قرار مي گيرند . اين كار خداست و حق است.


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبرخانجاني جلد اول ص 27


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۳۱ مرداد ۱۳۹۵ ] [ ۰۴:۳۱:۲۸ ] [ محمد ]

فلسفۀ شهوت جنسي

(سرنوشت سازترين راز زناشويي)

نياز و رابطۀ جنسي ھمان عنصري از ھستي است كه جان را در جھان عينيت بخشيده و توسعه و

تكامل مي دھد . جان آن گوھرۀ ھستي جھان است كه مو جودات را باطناً به ھم مربوط ميكند و لذا

گوھرۀ اتحاد است و نيز توليد مثل . مثل خود را توليد كردن

ويژۀ جان است كه قلمرو استمرار و جاودانگي مي باشد . و اما آن گوھره از جان كه موجب تحرك و

عامل ارتباطي شديد مي باشد قوه شھوت جنسي است . اين قوه البته در كل كائنات وجود دارد ولي

در عرصۀ جان و كمالش در جان انسان به ظھور مي رسد و از اين روست كه زمين و جانوران و

مخصوصاً انسان كانون معنوي و جوھري عالم ھستي است ھمانطور كه آخرين و جوانترين مخلوق

مي باشد .

در فرھنگ اساطيري يونان الھه ايي به نام« اِروس » وجود دارد كه ھمان خداي عشق شھواني

است كه داراي قدرت منحصر بفرد نظم بخشيدن به جھان و متحد نمودن جھانيان به يكديگر ميباشد

. در اين فرھنگ باور بر اين است كه جھان ھستي تا قبل از ظھور اروس غرق در بي نظمي و بي

قراري و توحش و پريشاني بوده است . اروس ھمان عروس در زبان آريايي و عروش در زمان عبري

مي باشد . مي دانيم كه خداوند پس از تكميل خلقت جھان درشش روز تكويني( آسماني) بر عرش

نشست و به نظارت و فرماندھي جھان و ساماندھي جھانيان پرداخت يعني در واقع عرش نشين شد

: عروس! و ھمچون عروس نقاب بررخ كشيد تا نامحرمان قادر به ديدار او نباشند .

» در اساطير ھندو نيز مشابه چنين عروسي بر عرش ھستي نشسته و فرمان مي راند وجود دارد كه

« كريشنا »ناميده مي شود كه نام ديگري در زبان پھلوي دارد كه « عريشا » است كهعرشيا تلفظ

شده است . جالب اينكه كريشنا يك زن جوان است كه در كنار او يكمرد جوان مسلح بنام« آرجونا »

قرار دارد كه اراده اش را به اجرا ميگذارد و در تحقق آن ميجنگد و گويي ھمچون« داماد » است .

از اين مفاھيم اساطيري كه بگذريم تجلّي آن را بروي زمين در روابط بشري و مخصوصاً رابطۀ آدم و

حوا مي يابيم كه چگونه مرد با ازدواج كه حاصل عشق شھواني است بر قلمرو نظم و قانون و تعھد

وارد مي شود و مجري اين حقوق است كه از منشاء اين عشق اروتيك توليد مي گردد . ھمانطور كه

مرد ھر چه كه مي كند بخاطر رضايت زن خويش است يعني اِروس .

در اينجا اروس ھمان تجلّي زميني پروردگار عرش نشين است و درست به ھمين دليل مورد پرستش

مرد قرار گرفته است و نيز به ھمين دليل اين اروس( زن ) ھيچ دشمن و ھوويي ذاتي تر از خداي مرد

خود ندارد . به ھمين دليل آن اروس حقيقي كه بر عرش نشسته در كتابش به مرد اخطار داده است

كه زنش دشمن آشكار ايمان اوست .

مرد اصلاً فقط به علت عشق شھواني تن به ازدواج و تشكيل خانواده ميدھد و لذا اگر در اين رابطه

از قانون آسماني آن عروس عرش نشين كه ذات اين عروس زميني است پيروي نكند و بازيچۀ

بلھوسي ھاي اين عروس مجازي شود يعني ذات اورسيا عشق شھواني را كه ھمان امر به نظم و

قانونمندي است به تباھي كشانيده و مقصود اروس را ادا نكند ،عروس را از دست مي دھد ھم در

زمين و ھم بر عرش .

و نيز به تجربۀ تاريخي بشر ھمه مي دانند كه زن ذاتاً خواستار ارادۀ قانونمند مرد است و لذا حتي

عليرغم ارادۀ آگاھانه اش از مرداني كه بازيچۀ بلھوسيھاي او مي شوند منزجر مي گردد . زن ذاتاً

خواھان مردان مقتدر و صاحب اراده و قھار و قانونمند است و لذا از مردان لاابالي و بلھوس حتي به

لحاظ جنسي ھم بيزار مي شود و اين راز بزرگي است .

و زن ھم به ميزاني كه پذيرندۀ ارادۀ قانونمند مرد باشد و حكم خدا را گردن نھد بر اين تخت باقي مي

ماند و در غير اين صورت به بازار ذلت كشيده مي شود .

و اما شھوت جنسي در ھم خوابگي به فعل و كمال مي رسد كه غايت اين واقعه لحظه خروج اسپرم

از مرد مي باشد كه اوج لذت جنسي را براي طرفين به ھمراه دارد و اساس توليد مثل و استمرار بر

روي زمين را پديد مي آورد و اين رابطۀ دو گانه را مثلث مي كند كه نخستين شكل موجوديت يافته و

پايدار است و اساس قانونمندي و سازمان دھي مي باشد .

جالب اينكه در زبان يوناني اين لحظه اوج لذت جنسي را « اورگاسم »مينامند كه از مصدر «اورگ »

به معناي سا زمان دھي مي باشد . چرا كه سازمان دھي و انتظام مستلزم وحدت است و

اورگاسم جنسي واقعه ايي است كه در آن براي لحظاتي زن و مرد به اتحاد جسماني و قلبي و

رواني مي رسند كه نطفۀ بچه حاصل اين اتحاد است كه قلمرو خلقت و جاودانگي بر روي زمين

است . و لذا كودك ھم پس از تولدش قلمرو ھماھنگي و اعمال و احساس مشترك زن و شوھر

است كه اين ھستۀ اوليه مدنيت و تاريخ مي باشد .

پس واضح است كه شھوت جنسي در زن و مرد داراي ذات توحيدي و امر به نظم و قانونمندي است و

ذاتاً ھدفي جز اجراي احكام خداي عرش در بشر ندارد و لذا اگر اين مقصود برآورده نشود اين ميل

بسوي قحطي مي رود و موجب تباھي و فروپاشي فرد و خانواده و تمدن بر روي زمين است ھمانطور

كه امروزه شاھد چنين وضعي در جھان ھستيم كه ھمجنس گرايي ھا و عقيم شده گيھا و جنون

ھاي جنسي واضح ترين نشانه انھدام اروس در بشر است كه استمرارش موجب اغتشاش و توحش

و جنون بشريت است و شيرازۀ تاريخ و تمدن را از ھم مي گسلد .

پس شھوت جنسي ظھور ذات قانونمندي و حكم خدا در وجود بشر است و تارو پودش تماماً از حقوق

است ھمانطور كه پيامبر اسلام مي فرمايد : عشق تماماً آداب است . و لذا ھر كسي كه داراي قوه

شھواني شديدتر است نيازمند حق شناسي و قانونمندي بيشتر است و لذا شاھديم كه پيامبران خدا

يعني پيام آوران اين حقوق و قوانين از ميان قدرتمندترين شھوت ھا برانگيخته شده اند و باني ازدواج

و حقوق ھستند . ھمانطور كه پيامبر اسلام مي فرمايد : كه ما پيامبران ھمچون خروس سفيد داراي

قدرت شھوت ھستيم . بنابراين مرداني كه شھواني تر ھستند و ھمچنين زنان شھواني اگر مؤمناني

مريد حق نشوند تبه كاراني ديوانه مي شوند .

بنابراين حقوق بشر بر روي زمين بر اساس حقوق زناسويي است پس واضح است كه حقوق بشر

مورد ادعاي تمدن غرب كه امر به عشق غير متعھد و آزادي جنسي و انھدام ازدواج است حقوق بشر

ضد حقوق بشر است .

ھمانطور كه در عمل جنسي ھم مرد است كه بر زن وارد مي شود به لحاظ ارادي و فكري و رواني

ھم چنين است و لذا در ھر عمل جنسي روحي از امر خدا و حقوق الھي بر نفس زن وارد شده و او را

در زندگي قانون پذير مي سازد . لذا اگر خود مرد حق شناس و قانونمند نباشد بدون شك بلھوسي و

ھرج و مرج و كفر را در زن القا مي كند پس واضح است كه دين و حق شناسي و وظيفه داني در زن

محصول مرد پذيري و تمكين جنسي مي باشد كه كمال اين پذيرش در زن نيز بصورت اورگاسم عمل

مي كند . در حقيقت در اورگاسم زنانه امر و ارادۀ مرد به قلب زن كه كانون ارادۀ اوست منتقل مي

شود و زن را به قوانين الھي مؤمن مي سازد . بنابراين عدم تمكين جنسي از جانب زن كه واضح ترين

نشانه اش عدم اورگاسم زن است به معناي دين ناپذيري قلبي اوست و لذا در حكم ديني ھمين يك

دليل مي تواند علت طلاق او شود ھمانطور كه به لحاظ عرفي ھم منجر به طلاق مي شود .

زن به ميزاني كه به شوھرش در تحقق كامل و مطلوب اين رابطه ياري ميرساند دين پذير ميشود

. پس كل سرنوشت زن در گرو ھمين امر است كه علت العلل ازدواج بوده است . پس سرد مزاجي

جنسي زن عين دين ناپذيري اوست و به تحقيق مسلم است كه اين زنان فقط در قبال شوھر خود

چنين ھستند . پس اين سرد مزاجي زمينۀ انحراف اخلاقي و خيانت است . ولي اگر شوھر كافر و حق

نشناس باشد و زن مؤمن باشد البته اين سرد مزاجي بر حق است و رابطۀ جنسي موجب نابودي

ايمان زن مي شود . اين است كه خداوند در كتابش مي فرمايد كه مؤمنان بايستي با مؤمنان ازدواج

كنند و كافران ھم با كافران.

پس زن مؤمن اگر داراي شوھر كافر باشد ايمانش را از دست ميدھد و ميل به فسق پيدا ميكند و در

اين صورت طلاق امري واجب است .

پس واضح شد كه دين زن تماماً از كم و كيف رابطه جنسي باشوھر و ماھيت شوھر است و نيز اينكه

يك رابطۀ جنسي متقابلاً رضايت بخش واضح ترين نشانۀ سلامت دين و دنياي زناشويي ميباشد و

بلعكس نيز . اورگاسم جنسي متقابل در زناشويي واضح ترين نشانۀ سلامت و صداقت و ھم دلي و

سعادت زناشويي است . اين اورگاسم مخصوصاً در زن تنھا نشانه بديھي و اجتناب ناپذير در دين

پذيري و ايمان قلبي و خدا پرستي زنانه است در صورتيكه يك اورگاسم مھبلي و كاملاً طبيعي باشد

.

زني كه در رابطه با شوھرش داراي اورگاسم طبيعي نيست بدان معناست كه به شوھرش دل ندارد

و ھم سرنوشت او نيست .

و كلام آخر اينكه مرد از طريق انتقال اسپرم خود به رحم زن در حقيقت ارادۀ خود را به او منتقل مي

كند چه نطفه ايي بسته شود و چه نشود و بدين طريق با يكديگر ھمدل و ھمراه مي شوند و اين

جاودانگي رابطۀ آنھاست . خاصيت توليد مثل اين اسپرم فقط بقاي مادي در بستر تاريخ است ولي

بقاي جاودانه معنوي و اخروي ھمان گونه رخ مي دھد كه ذكرش رفت . پس بھتر درك مي كنيم كه

روشھاي پيشگيري از بسته شدن نطفه و سقط جنين چه خيانت نابود كننده ايي به زناشويي و

مخصوصاً زن است و لذا امروزه بسيار بندرت شاھد يك زن و شوھر ھمدل و ھم سرنوشت ھستيم و

اين است راز انھدام خانواده كه زمينۀ انھدام بشريت است .

و اينكه نطفه ايي كه سقط مي شود در واقع جاودانگي روح زناشويي است كه سقط مي شود . و

اما آن زناني كه به ھر دليلي رحم خود را خارج مي كنند در واقع رحم و رحمت خدا را كه ھمان جھان

عشق و ھمسري و ھمدلي است از وجود خود بر مي اندازند .

آخرالزمان عرصۀ عيان كردن اسرار نھان است تا ديگر ھيچ بھانه يي براي بدبخت بودن در ميان نباشد

و كسي نگويد كه : نمي دانستم .


از كتاب دايره المعارف عرفاني استاد علي اكبر خانجاني جلد اول ص 23


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۳۰ مرداد ۱۳۹۵ ] [ ۰۵:۵۶:۱۹ ] [ محمد ]

كفر مرد در رابطۀ زناشوئي

*مردي كه مي خواھد خود را بجاي خدا به ھمسرش غالب كند صداقت و درد دل كردن با ھمسرش را
از دست مي دھد و اين تكبّر مرد موجب مي شود كه زن ھم امكان صدق و ھمدلي را با شوھر از
دست بدھد و مكر پيشه كند. كبر مرد ، علت مكر زن است.

*از بي تقوائي و بي مسئوليتي و بي محبتي مرد نسبت به ھمسر و فرزندانش ھمين بس كه
شھامت امر به معروف و نھي از منكر را به آنان ندارد و نام اين وضع را عشق مي گذارد كه موجب
نفرت اھل خانه مي شود .

*مردي كه در خانه خود ھيچ ولايت و تصديق و آرام و قراري ندارد به سوداي رياست بر مرد م بر مي
آيد و سياسي مي شود.

*از كفر مرد ھمين بس كه نياز به ھمسرش را خوار مي دارد و انكار مي كند. اين تكبر منشأ فساد
اخلاقي در مرد و موجب نفرت زن است .

*مردي كه به زنش انتقاد و نصيحتي نمي كند از اين روست كه نمي خواھد انتقادي بشنود .

*مردي كه با منّت ، نان به خانه مي آورد موجب انزجار اھل خانه است .

*اگر در زير لحاف عزت نباشد در ھيچ جاي ديگري ھم نخواھد بود .

*مردي كه با زنش درد دل نمي كند و اين امر را در شأن خود نميداند از خانه فراري مي شود و روي
به رفيق بازيھا و عياشيھا مي كند كه در آنجا فقط سخن بر سر تحقير زن است.

*مرد متكبر و كافر در قبال تمكين جنسي زنش به او بد گمان مي شود و در قبال عدم تمكين جنسي
زن نيز باز دچار ھمين سؤ ظن مي گردد. مرد كافر در ھمه حال به زنش بد بين است .

*مردي كه بر درآمد زنش حساب مي كند محبت او را از دست ميدھد. زن، كسي را دوست ميدارد
كه رزقش را با عزّت مي دھد .
*مردي كه تحت عنوان عشق و آزادي ، غيرت خود را نسبت به زنش نشان ندھد بتدريج از او كينه
نموده و متنفر مي شود ، زن ھم چنين مي شود .

*مرد كافر نمي تواند زنش را دوست بدارد فقط مي خواھد كه تن و روح او را مالك باشد و نام اين
آدمخواري را عشق مي نھد كه مولّد نفرت زن است .

*عشق مرد به زنش، عشق او به نفس خويشتن است زيرا زن جمال باطن مرد است. اگر مرد
عاشق طبق حكم عقل و دين، زنش را نصيحت و امر به معروف و نھي از منكر نكند به غايت نفس
پرستي مبتلا شده و ھردو تباه مي شوند و اين عشق نابود مي گردد .

*مردي كه نياز جنسي خود را به زنش انكار مي كند يا از وي دوري مي جويد و به فساد ميگرايد و يا
به وي تجاوز مي كند .

*مردي كه توقّع محبت متقابل و متشابه از زنش دارد محبت خود را نيز به وي از دست مي دھد .

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني - جلد اول ص 15




ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۹ مرداد ۱۳۹۵ ] [ ۰۵:۵۱:۴۰ ] [ محمد ]
هدف از زندگي

قرنھا پيش مولانا فرمود:

روزھا فكرمن اين است وھمه شب سخنم
كه چرا غافل از احوال دل خويشتم
از كجا آمده ام ، آمدنم بھر چه بود
به كجا مي روم آخر ننمايي وطنم
مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك
چند روزي قفسي ساخته اند از بدنم

اين سوالي است كه عموماً ھر بشري در ميانه زندگيش از خود مي پرسد . يعني زماني كه او اين
حقيقت را دريافته است كه در كليّت زندگيش يك مفعول بيشتر نبوده است . ھنگامي كه شاھد مرگ
ديگراني و مي بيني به محض اينكه ھر كس به زير خاك ميرود ديگر گويي ھيچگاه نبوده است ، از
خود مي پرسي براي چه بدنيا آمده ام ھمانطور كه امكان داشت بدنيا نيايم . چرا ھستم ھمانطور كه
ممكن بود نباشم ؟
به اطرافيانت مي نگري آنان خيلي زود تو را فراموش ميكنند . تمام بودنت را بواسطۀ اطرافيانت باور
مي كني و ھنگامي كه آنھا فراموشت كردند گويي ھيچگاه نبوده ايي . و گويي تنھا موجودي كه « بودن »
تو برايش مھم بوده خداوند است اما چرا خداوند مرا خلق كرد در حاليكه مي توانست خلق 
نكند ؟
در دوران جواني آرزوھا و آرمانھاي دنيوي تو را به فعاليت وا مي دارد اما

ھنگا مي كه به ميانه زندگي رسيدي چه به آرزوھايت رسيده باشي و چه نرسيده باشي تمامي اين
آرمانھا برايت بي ارزش شده و حال براي ادامه زندگي مجبوري براي خود آرمان تراشي كني تا عمرت
را بگذراني و زمان را نابود كني .
عموماً بشر براي زندگي كردن خود اھدافي را در ذھن خود ايجاد مي كند . اھدافي كه امروزه اكثراً
اھدافي دنيوي است و سپس تمامي فعاليتھايش را بواسطۀ اين ھدف كه نام كلي آن خوشبختي
است سمت و سو مي بخشد .
در طول زندگي چه بسا به بسياري از اين اھداف دنيوي دست مي يابد اھدافيكه گمان ميكرد اگر
به آنان برسد خوشبخت خواھد شد اما ھيچگاه اين خوشبختي محقق نمي گردد و بشر ھميشه در
حسرت گذشته و اميد به آينده زندگي مي كند و از حال زندگي خود ناراضي است . ھمين تجربه خود
نشانگر اين است كه بشر ھيچگاه نتواسته ھدفي درست را در زندگي خود برگزيند و به ھمين دليل
حتي ھنگامي كه به ھدف خود مي رسد باز ھم ناراضي است و آرامش ندارد .
بنابراين چاره ايي نداريم جز اينكه به سراغ خداوند برويم تا به ما بگويد كه منظورش از خلقت جھان
ھستي خاصاً انسان چه بوده است ؟
در حديث قدسي مي خوانيم كه خداوند مي فرمايد:
«جھان ھستي و انسان را خلق كردم تا خودم را معرفي كنم»
پس شناخت خدا ھدفي است كه خداوند براي خلقت بشر منظور داشته است. و ھر بشري به
ميزاني كه كل زندگيش را بر شناخت خداوند استوار مي كند در راه درست قدم نھاده و ديگر اھداف
بشر ، اھدافي نادرست است .
حال بيائيد از خود بپرسيم كه تا چه حد خداوند را مي شناسيم ؟
در تمامي دورانھا خداوند ، پيامبري را بسوي بشريّت فرستاد تا وي را معرفي كنند و اين پيامبران ھم
صفاتي كلي از خداوند را براي بشر برشمردند : رحمان و رحيم ، عليم ، قادر ، سبحان و.. ..
اما دانستن ذھني اين صفات، ھيچ به معناي شناخت قلبي خداوند نمي باشد و تنھا دور نمايي كلي
از خداوند را براي بشر تصوير مي كند و در عين حال پيامبران بواسطۀ شريعت، راه شناخت قلبي
خداوند را در ھمان اعمال روزمره زندگي به بشر آموختند. اما متأسفانه بشر حتي در انجام شريعت
ھا نيز ھدف را فراموش كرد و شريعت را تنھا راه و روشھايي براي خوب زندگي كردن در دنيا دانست و
به ھمين دليل است كه قرنھاست كه از شريعت انبيا تنھا پوسته ھاي ظاھري باقيمانده كه ھيچ
محتواي باطني ندارد .
پس حال بايد پرسيد كه بشر چگونه مي تواند به شناختي قلبي از خدا دست يابدشناختي كه بدون
شك به او آرامش خواھد داد ؟
دانستن اينكه خداوند بخشنده و مھربان است ھيچ به معناي باور قلبي اين صفات خدا نيست . تا
زماني كه بشر مھرباني و بخشنده گي خداوند را در زندگي روزمره خود به عينه نبيند و باور نكند
ھيچگاه اين باور قلبي نمي شود كه چنين امري نيز مستلزم تفكر در قبال وقايع زندگي است و به
ھمين دليل است كه در قرآن خداوند بشر را ھميشه به تفكر دعوت كرده است .
بشر بايد اين را بداند كه ھيچ اتفاقي در زندگيش تصادفي نيست و علتي دارد. اينكه بشر« خود » را
علت تمامي وقايع زندگيش بداند و يا ھمه اين وقايع را به خداوند نسبت دھد تفاوتي ندارد . وضعيت
اول او را به خود شناسي مي رساند و وضعيت دوم به خدا شناسي. كه خود شناسي ھمان خدا
شناسي است. اما مشكل بشر اين بوده است كه ھميشه بين خود و خدا سرگردان است و عموماً
وقايع خوب زندگي را به « خود » وقايع بد زندگي را به خدا يا سرنوشت نسبت داده و به ھمين دليل 
نه از« خود » شناختي يافته و نه از خداوند . 
فردي كه در باب وقايع زندگيش تفكر ميكند و در جستجوي علتي در خود است و اينكه اگر اين واقعه
برايش اتفاق افتاده به سبب عقل و جھل ، خوبي و بدي ، دروغگويي و راستگويي و...خودش بوده و يا
تمامي اين وقايع را به خداوند نسبت دھد و باز تفكر كند كه خداوند چرا چنين واقعه ايي را ايجاد كرده
است و با اين كار چه مي خواسته به او بگويد در ھر دو حال به شناخت خدا خواھد رسيد و در خواھد
يافت كه خودي جز خدا وجود ندارد .
و تنھا در چنين شناختي است كه انسان از عرصه دو گانگي ھا و سرگرداني بين « خود »
و خدا رھا خواھد شد كه اين شناختي توحيدي است . 
پس بياييد از ھمين لحظه تمامي وقايع زندگيمان را بزرگ و كوچك ، خوب و بد ، زشت و زيبا و... را
پيش روي خود قرار دھيم و يا در« خود » به جستجوي علت بپردازيم و يا تلاش كنيم منظور خداوند را درك كنيم .

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني - جلد اول ص 17




ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۹ مرداد ۱۳۹۵ ] [ ۰۵:۵۱:۳۸ ] [ محمد ]

« فلسفۀ زير لحاف »

اينھمه فيلسوف و دانشمند و روانشناس آمده و رفته اند ولي ھيچكس معماي رابطه جنسي و راز زير
لحاف را در زمينه زندگي زناشوئي جداً مورد تحقيق و تفحص قرار نداد و اين امر حياتي را كه راز بقاي
بشر بر روي زمين و ھسته مدنيّت است در شأن انديشه و علم نديد و جز به تمسخر و كنايه سخن بر
زبان نراند. بي ترديد ازدواج جز به امر غريزه جنسي ممكن نمي شود و جز بواسطه ھمين غريزه
استمرار نمي يابد و ھر گاه كه اين نياز حياتي كه شديدترين نياز وجود انسان است دچار اختلال و
عذاب شود خانواده اي بر آستانه فروپاشي قرار مي گيرد . به لحاظ شرع اسلام نيز اختلال و نابودي
اين رابطه بخودي خود دليل لازم و كافي براي طلاق مي باشد زيرا استمرار چنين رابطه اي به كينه
متقابل تا سر حد جنون و فساد و خيانت و زنا مي انجامد و عاقبتي نابود كننده است و غير قابل
جبران .
اين واقعيت نيز بديھي است كه ھمه اختلافات روز مرۀ زناشويي و بھانه جوئيھاي كه ھيچ دليلي
منطقي ھم ندارد و خانواده را مبدل به جھنم مي سازد و بسوي طلاق ميكشاند علتي جز اختلال و
نارضايتي در رابطه جنسي ندارد. ھر گاه كه اين رابطه بطور متقابل رضايت بخش باشد ھمه مشكلات
زندگي به سھولت و تفاھم قابل حل مي شود و بقول معروف سر نخ ھمه مسائل زير لحاف است.
معماي مشھور به « عدم تفاھم »در رابطه زناشوئي ھم منشأ و علتي جز اين ندارد و مابقي معلول
است. در واقع درب جھنم و بھشت زندگي زناشوئي از زير لحاف گشوده مي شود و عذاب زير لحاف
علت العلل سائر عذابھاست و درست به ھمين دليل استكه تمكين جنسي زن واجب ترين وظيفه زن
در امر زناشوئي مي باشد كه بدون آن خواه ناخواه زناشوئي بسوي فروپاشي ميرود. تمكين جنسي
از جانب زن فقط به معناي تسليم جنسي در قبال شوھر نيست بلكه به معناي فراھم آوردن جوي
است كه شوھر بتواند بر خورداري جنسي و عاطفي لازم را داشته باشد و چه بسا زنان مجسمه وار
و ھمچون جسدي عملاً تسليم ھستند ولي چنين وضعي ھرگز پاسخگوي اين رابطه نبوده است و اين
تنھا وظيفه واجب زن در قبال مرد باعث شده كه مرد ھم در قبال تأمين معيشت و رفاه و امنيت زن
قانوناً و شرعاً موظف باشد و اين قاعده و قانون فطري و جھاني در امر زناشوئي است كه اجتناب
ناپذير مي باشد .
زن و شوھرھايي كه اين رابطه و نياز ذاتي را بھايي نميدھند و بلكه آنرا در شأن خود نميدانند.و به
اصطلاح عملي حيواني و حتي شيطاني مي پندارند دچار خود-فريبي عظيمي شده به صدھا عقده و
كينه و جنون و مرض مبتلا مي شوند و اين حاصل كبر و انكاري است كه بشر كافر ومدرن امروز با آن
مواجه مي باشد و حاصل اين كفر انواع امراض عصبي و رواني و انحرافات و جنون جنسي استكه
گاه به جنايت مي انجامد. زناي محصنه و خيانت از جمله نتايج اين كفر و كبر است و كار به آنجا ميرسد
كه ھر يك به شيوه ھايي بسيار مكا رانه، ديگري را بسوي فسق و زنا ميراند تا به اصطلاح كانون گرم
خانواده حفظ بماند و آبروي اجتماعي آنان ھم در خطر نيفتد. اينان گناه زنا را كمتر از طلاق ميدانند
در حاليكه طلاق نيز ھمچون ازدواج يك حق الھي و فطري است. و چه بسا زن وشوھرھايي كه
بخاطر ترس از طلاق به دھھا جنون و جنايت مبتلا شده اند و جز انتقام از ھمديگر كاري ندارند
وفرزندانشان ھم رنجورترين بچه ھا ھستند و در آتش رابطه والدين مي سوزند در حاليكه تمام منت
ادامه اين جھنم زناشويي بر گردن بچه ھاست كه :ما بخاطر بچه ھا ايثار ميكنيم و به ھمديگر خيانت
ميكنيم و از ھم انتقام مي ستانيم ولي جدا نمي شويم !؟
مردي كه با منت و يا به روشھاي حرام امرار معيشت مي كند و نان به خانه مي آورد و زني كه با
منت با شوھرش مي خوابد و ھر بار نرخي بالاتر عرضه مي كند عاقبتي جز اين جھنم ندارد كه براي
ھمديگر جاكشي كنند و اين عذاب آن وظيفه نشناسي و كفران است. و بدينگونه استكه زناشوئي به
اصطلاح موفق امروزي منوط به داشتن فاسق است. به اين زناشوئي مي گويند:زندگي دوستانه !؟
زنان افسرده و ديوانه و مردان معتاد و ھمجنسگرا از محصولات اين به اصطلاح زندگي «دوستانه »
مي باشند .
بخش عمده اي از مفاسد اخلاقي و اجتماعي محصول اين نوع زناشوئي كافرانه است .

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد اول ص 13




ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۹ مرداد ۱۳۹۵ ] [ ۰۵:۵۱:۳۷ ] [ محمد ]
"چند دستور العمل براي بهبود رابطه زناشويي"

چيزي خانمانسوز تر از دروغ مصلحتي در رابطه زناشويي نيست.

براي تحريك غيرت و انتقام از ھمديگر ھرگز تظاھر به فسق و خيانت نكنيد كه از خود عمل فسق
خانمانسوز تر است.
ناز و بي رغبتي در رابطه جنسي منشا اصلي اكثر بدبيني ھاست.
عمل جنسي را وجه المصالحه ھيچ امري نسازيد.

محبت تنھا امري است كه تظاھر به آن منجر به محبت قلبي مي شود.

ھرگز از فرزندان به عنوان حربه و جبھه اي بر عليه طرف مقابل استفاده نكنيد.

ھرگز وظيفه نان آوري به خانه و وظيفه ھمخوابگي را منتي بر يكديگر نسازيد.

ھرگز وظايف خود را تبديل به ايثار نكنيد.

براي طلاق گرفتن ھرگز بھانه گيري و زمينه سازي نكنيد، نفرت و زجر كفايت مي كند.

جز براي ھمسر خود زيبا و لطيف نباشيد.

محبت ھمسر را انكار نكنيد كه از دست مي دھيد.

اطاعت مرد از احساس زن است و اطاعت زن از منطق مرد: اينست حق تفاھم متقابل

نظافت و نزاكت در خانه موجب آرامش و حرمت و محبت است.

فرزندان آيينه خود شناسي رابطه زناشويي ھستند.

آنكه با ھمسرش صادق نيست با ھيچ كس صادق نيست.

دوستي با ھمسر از نشانه كمال است.

زن و شوھري كه يك دوست مشترك ندارند در واقع دوستي اي بايكديگر ندارند.

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد اول ص 9


---------------------------------------------------------

والدين عاشق و فرزندان نمك بحرام

شاھد نسل جديدي از والدين مدرن درجامعه ھستيم كه مواجه با نسلي ازفرزندان نمك بحرامند
و مشغول طرد و لعن و عاق كردن آنان . والدين عاشق و سينه چاكي كه تمام عمرشان كاركرده و جان
كنده اند و به پاي فرزندانشان پول افشانده اند تاخوشبختشان كنند و اينك شاھد دختران روسپي
صفت وديوانه و قسي القلب و پسران تبھكار و معتادند كه براي مرگ والدين روز شماري مي كنند
تا مابقي مايملك والدين را ببلعند تا بالاخره سعادتمند شوند.
اين والدين سربه آسمان بلند كرده مي گويند : خدايا مگر ماجز جانفشاني چه كرده ايم كه فرزندانمان
آئينه دق و آيه عذاب روح ماشده اند!
بنده با اجازه خداوند اندك پاسخي به اين والدين عزيز دارم:

والدين عزيز شمابه قصد عياشي ھاي خاص خود و براي رھائي ازمسئوليت تربيت فرزندان و عدم
پذيرش ولايت بر فرزندان كباده عشق برتن كرديد و با ھزار دزدي و گرگي و حقارت و بردگي پول درآورديد
و به جيب بچه ھايتان سرازير نموديد و آنان را به بھانه تحصيل علم و ھنر و آزادي و خوشبختي راھي بازار
آزاد فساد نموديد و ھزار منت ھم برآنان و خدا نھاديد و به ناگاه چشم گشوديد و ديوانگاني
آدمخوار و فرصت طلب و حقه باز وغول بچه ھائي جھانخوار را در مقابل خود يافتيد كه در انتظار مرگتان
لحظه شماري مي كنند و با تمام وجودشان ازشما نفرت دارند وبي ھيچ دليلي شما را علت بدبختي خود
مي دانند !؟ آنان مامور انتقام از شما ھستند و ھمچون خاري در چشمان و استخواني در گلويتان مي
مانند تا شمارا بھوش آورند كه چه دروغي گفته ايد و چه نمايش فريبكارانه اي ازعشق و ايثار به پا نموده
ايد . ازاين دروغ بزرگ توبه كنيد . خداوند بخشنده و مھربان است .

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد اول ص 11




ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۹ مرداد ۱۳۹۵ ] [ ۰۵:۵۱:۳۵ ] [ محمد ]

منظور از دين داري چيست؟

خطائي جبران ناپذيرتر از اين نيست كه انسان به قصد دنيا روي به دين و معرفت نمايد . آيا منظور از دين

داري و معارف ديني چيست ؟ در ھر كاري آنچه كه نھايتاً نتيجه كار را تعيّن مي بخشد نيّت اولّيه آن كار

است، ھمانطور كه گفته اند : نيّت مراد است : بايستي امر ابدي را نيّت اموري فاني نمود و نه بالعكس.

اين منطقي معقول است . ولي در امر دين و معرفت اين مسئله دو صد چندان حياتي تر ميباشد چرا كه

دين و معرفت ديني امري مربوط به حيات اخروي و جاودانه است و لذا باطني ترين و قلبي ترين امر

زندگيست و لذا اگر در رويكرد به دين و معرفت ھر ناخالصي و منظور دنيوي و نفساني و خاصه مكر و حيله

گري در ميان باشد اين راه و روش به عواقبي بس فجيع و تراژيك منتھي مي شود عواقب نمونه ھاي

مشھور تاريخي مثل يھودا از حواريون مسيح و يا برخي از اصحاب پيامبر اسلام و مريدان علي (ع) مثل

طلحه و زبير و ابن ملجم و شمر و قطامه و جعده و عايشه و امثالھم جملگي نشانه رويكرد دين به نيّت

ھوسھاي دنيوي است . كسي كه به نيّت سوداھاي نفساني و مادي و معيشتي و اجتماعي و سياسي

روي به دين مي كند و دين و عرفان را ملعبه اين اميال قرار مي دھد با تماميت زندگي و وجود خود به بن

بست رسيده و فرو مي پاشد و آنگاه مبدّل خصم خطرناكي از دين و مؤمنان مي گردد و خود را ھلاك مي

نمايد و مصداق كاملي از خسرالدنيا و آخرت مي شود . دين را وسيله اي براي اميال دنيوي كردن احمقانه

ترين مكرھاست . دين را بايستي براي دين خواست معرفت را براي معرفت ، پاكي را براي پاكي و حقّ را

براي حقّ .


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد دوم ص 149





ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۹ مرداد ۱۳۹۵ ] [ ۰۵:۵۱:۳۴ ] [ محمد ]


رابطه دنيا و آخرت

آنچه كه در معرفت قرآني بوضوح در مي يابيم و نيز صدھا حديث از نبي و امامان ، آنچه كه مرز دنيا و آخرت

را تعيين مي كند مرگ جسماني نيست . مرگ جسماني ، انسان را به جھاني برتر مي برد و نه اينكه از

دنيا بكلي مرخص نمايد . ھمانطور كه دنيا نيز صورتي از آخرت است .

رابطه دنيا و آخرت ھمان رابطه اوّل و آخر يك واقعه است ، رابطه ظاھر و باطن يك جھان ، رابطه صورت

و سيرت وجود .

« دنيا » به لحاظ لغت به معناي « نزديك شده » است. يعني نزديك شده آخرت ، آخري كه در ھمان اوّلش   

كمابيش پيداست .

ھمانطور كه قرآن ، كل آسمان و ستارگان و كھكشانھا و كائنات را دنياي عالم ھستي مي نامد .

معناي لغوي ديگري از « دنيا » در قرآن وجود دارد كه ھمان پستي است مثل دون صفتي و دنائت . اين دو  

معناي از دنيا مكمل و لازم و ملزوم ھمديگر است .

غيبي ترين و آخرترين موجود يعني خداوند نيز براي اھل معرفت وشھود قلبي در ھمين دنيا حاضر است

و معراج محمدي دال بر اين واقعيت مي باشد و ادعاي علي(ع)در اينكه در ھر چيزي در اين دنيا جز خدا

نمي بيند .

آخرت به معناي غايت و عاقبت نيز مي باشد و لذا برخي از مؤمنان در ھمين دنيا به غايت آن رسيده و لذا

آنان را  « اھل آخرت » مي نامند . 

بھشت و دوزخ و برزخ و طبقات آنھا جملگي جلوه ھا و جنبه ھائي از ھمين جھان است و در واقع به مثابه

آخرت اين دنيا مي باشد كه در نفس بشري رخ مي دھد و سيرت اوست .

در قرآن در مي يابيم كه ھر ارزش و صفتي دنيوي در آخرت ھزار بار شديدتر است ھمانطور كه مثلاً يك

انسان كه در رفتار آشكارش(رفتاردنيوي) زشت مي نمايد در باطنش بسيار زشت تر است وبالعكس.

آخرت بمعناي جنبه پنھان امور است و لذا بواسطه معرفت درك مي شود تا آنجا كه ديده مي شود . در

واقع آنچه كه بين دنيا و آخرت فاصله و جدائي افكنده است جھل ماست .

ھمانطور كه عارفان باطن مردمان را مي بينند براي آنان مرزي بين دنيا و آخرت وجود ندارد ھمانطور كه

علي(ع) مي فرمايد كه : اگر ھمه پرده ھا برافتد ذره اي برعلم و يقين من افزوده نمي شود .

با مرگ فقط تغيير منزل و تغيير جايگاه مي دھيم . وصف بھشت و دوزخ در قرآن تماماً بواسطه پديده ھاي

دنيوي است وسخن برسر ھيچ چيز غير دنيوي نيست : آتش، چرك ، فساد ، عذاب ، نعره و .... يا باغ ،

نھرھاي آب ، ياران مھربان و.... . با مرگ به ماھيت برتري از دنيا مي رسيم .


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد دوم ص 126




ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۹ مرداد ۱۳۹۵ ] [ ۰۵:۵۱:۳۳ ] [ محمد ]

مذهب در جهان مدرن

مذھب بعنوان دين فطري بشر در حداقل معنايش كه ھمه مذاھب را شامل شود عبارت است از باور به

وجود خداي يگانه و گناه بودن اعمالي چون دروغ ، بي وفائي ، دزدي و زور و خويشتن داري درقبال اين نوع

اعمال. اين باور و عملكرد بواسطه ظھور ھزاران پيامبر بتدريج درطول تاريخ تبديل به يك فرھنگ جھاني شد

. ولي درعصرجديد و ظھور صنعت و مدرنيزم اين باور و اخلاق به شيوه ھاي متفاوت كه توجيه گر شرايط

است ، به زير سئوال رفت و يكبار دگر بشر به ياري دانش و منطق جديد اصول دين را مخدوش و منتفي نمود

كه قرن بيستم اوج چنين نبردي آگاھانه بادين بود كه پرچم داراين جريان نيزغرب بود .

و اما در سر آغاز ھزاره سوم ميلادي شاھد وضعيت نويني درسراسرجھان ھستيم و آن دوقطبي شدن مذھب

است كه بصورت كفر آشكار و منطقي و مفتخرانه در يكسو و دين مومنانه در سوي ديگر خودنمائي مي كند

كه قطب دوم البته اقليتي بسيار كوچك محسوب مي شوند . در واقع شاھد نابودي و محال شدن مذھب

شرك و نفاق ھستيم و اين انشقاق بين ذھن و دل بشر مدرن است كه ذھنش كاملا كافر است و در جناح

نخست حضور دارد كه گوئي دلي ندارد كه سردمدار مدرنيزم و تكنولوژيزم مي باشد .

و اما قطب ديگر كه به مثابه دل بشر است كه مومن است و در عين حال در قبال قطب اول احساس حقارت

دارد و توان دفاع عقلي ھم ندارد و لذا عمدتا ايمانش را در تقيه مي دارد .

و اما جريان سومي وجود دارد كه به لحاظ كمي فقط عده اي انگشت شمارند كه عارفانند كه ھم دلي

عاشق دارند و ھم ذھني حكيم و خداپرست . كه پيوند دھنده دل و ذھن بشريت ھستند و سخنگوي اين ھر

دو قطب مي باشند كه ھم حق كفر را درك و بيان مي كنند و ھم حق ايمان را .


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد دوم ص 124




ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۹ مرداد ۱۳۹۵ ] [ ۰۵:۵۱:۳۱ ] [ محمد ]
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ]
.: Weblog Themes By tinablog :.

درباره وبلاگ

دانلود رايگان كتاب ها،مقالات و سخنراني هاي استاد علي اكبر خانجاني در باره همه موضوعات انساني
پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
نظرسنجی
[#VoteTitle#]
[#VTITLE#]
     نتیجه
لینک های تبادلی
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت   لغو عضویت